Thursday, May 01, 2003

نامه سيد ابراهيم نبوي به سيد محمد خاتمي، رئيس جمهور
پيرامون بازداشت سينا مطلبي
nabavionline.com




سلام، آقای خاتمی!

جناب آقای خاتمی
آنچه می نويسم نه يک نامه سرگشاده به قصد ا�شاگری چيزی است و نه قصد دارم شما را برای کاری که نمی توانيد بکنيد تحت �شار بگذارم، �قط يک درددل است که جز شما کسی را پيدا نکردم که قابل باشد تا بتوان با او حر� زد. می دانم شما نيز مثل ما تحت �شار و اضطراب هستيد و شايد امروز از صندلی ای که رويش نشسته ايد متن�ر باشيد. نمی دانم! اما همچنان مثل اولين روزی که راديو خبر پيروزی شما و مردم را در انتخابات اعلام کرد دوستتان دارم. همچنان تنها کسی هستيد که می دانم روح انسانی تان از وضعی که درآنيد آسيب می بيند و رنج می کشد. می دانيد! شما را مانند مرد محترمی می دانم که در کوچه و محله اش توسط موجودی غيرمحترم و يک لات بی و سروپا به دعوا دعوت می شود و جز عرق ريختن و کنار کشيدن خود از دعوا کاری از دستش برنمی آيد. بگذريم.
امروزه روزی است که بهترين دوست من- سينا مطلبی- در بازداشت است. بازداشتگاهی غيرقانونی، غيرمسوول و غيرانسانی بازداشت او را عهده دار بوده است و مثل بيش از ۵۰-۴۰ ن�ر از هنرمندان و روشن�کران در طول دو سال گذشته به دليل پرونده ای واهی در حال تحمل زندان است. حداقل دو يا سه بار پای من هم به اين پرونده کشيده شد و برخوردهای خشن و غيرمنطقی بازجوی اصلی اين پرونده را ديدم و چون دوست نداشتم دچار مشکل شوم در مورد آن حر�ی نزدم، چون من هم اگرچه يزدی نيستم، ولی مثل شما از دعوا کمی می ترسم.


آقای خاتمی!
شش سال است که می نويسم و شش سال است که در اضطراب زندگی می کنم. شش سال پراز اضطراب و ترس �قط به دليل نوشتن. و تازه من خوشبخت ترين نويسندگان اين مملکت هستم، چون نه شجاعت اکبرگنجی و عمادالدين باقی و شمس الواعظين را داشتم که در زندان بمانم و نه حاضر بودم مثل احمد زيد آبادی رنج بيکار ماندن و ننوشتن را تحمل کنم. �کر کردم حداقل بگذارم آنچه را می شود گ�ت بگويم، اگرچه تمام حقيقت نيست.


ر�يق عزيز!
می دانم که اهل ادب و هنر و �کر هستيد و می دانم که بارها بخاطر ناتوانی تان که ناشی از شرايط کشور است رنج کشيده ايد، اما حداقل با شما درددل که می شود کرد. ما، نويسندگان مطبوعات و کسانی که کتاب می نويسند و �يلم می سازند و �کر می سازند و کار هنری می کنند شش سال است که در کنار توليد اثر هنری رنج می کشند. دائما در ترس زندگی می کنند. ترس از اينکه با يک تل�ن يا يک برگه احضار شوند وبازجويی با لحن اهانت آميز و با تهديد آنها را تحت �شار بگذارد و زندگی شخصی و حر�ه ای شان را زير سووال ببرد و بارها چيزی را که هزار بار درجاهای مختل� توضيح داده اند دوباره بپرسد. ما در ترس و وحشت زندگی می کنيم. ما دائما در هراس بازجويی و بازداشت چيز می نويسيم. دائما در هيچان از بين ر�تن آزادی مان هستيم و هميشه بايد با اين �رض زندگی کنيم که تمام تل�ن های مان و تمام روابط مان تحت کنترل است. آقای خاتمي! از نظر شما آيا اين شرايط شايسته يک نويسنده است؟
در اين پنج سال، چند باری به س�ر بلاد �رنگ ر�ته ام. هميشه وقتی هواپيما از �رودگاه مهرآباد – که ظاهرا مکان مهرو محبت است- بلند می شود احساس راحتی می کنم و وقتی برای بازگشت به وطن سوار ايران اير می شوم قلبم تير می کشد. وقتی وارد آسمان ايران می شوم اضطراب شروع می شود. تمام دردهای عصبی و بحران های روحی سراغم می آيد و از اول شروع می شود به آزار کشيدن. چه بايد بکنيم؟ الان يک ماهی است که از وحشت و ترس به اروپا آمده ام. آقای عزيز! می ترسم. چه کنم؟ به من می گويند که يکی از پرکارترين نويسندگان سالهای اخير ايران و جزو طنزنويسان مهم کشور هستم. حداقل اين است که در سالهای اخير سه سال پشت سرهم جايزه بهترين طنزنويس کشور را گر�ته ام. اما می ترسم در ايران بمانم و بنويسم. می ترسم. می �هميد؟ وقتی بازجوی نيروی انتظامی از من می خواهد آنچه در مورد مشارکت و رضا خاتمی و تاج زاده و نمايندگان مجلس می دانم بنويسم وحشت می کنم. می خواهند آدم را به لجن تبديل کنند. بيشتر از اين نمی توانم به لجن کشيده شوم. رذالت هم حدی دارد. بالاخره حداقلی از شرا�ت وجود دارد که از آن نمی توان عدول کرد و تازه، مگر ما چه کار کرده ايم؟ من نويسنده ادبيات و �رهنگ هستم، نه رهبر سياسی. چرا بايد هميشه در ترس و وحشت زندگی کنم؟


آقای خاتمی!
سينا مطلبی يکی از پاک ترين و شري� ترين �رزندان اين کشور است. نه �قط او، بلکه اکثر بچه های نويسنده در روزنامه ها و اينترنت از اکثر مديران کشور و آقايان واعظ و روحانی پاکدامن تر و شري� تراند. آنها اهل مدارا و سازش هستند، اما هيچ راهی جلو پايشان نيست. ده روز است که سينا مطلبی در بازداشت است. جرم او نوشتن در اينترنت است. جرم خيلی ديگر از بچه های اهل �رهنگ و هنر ديدن �يلم های تاريخ سينماست. طبق مصوبه قوه قضائيه کسی حق ندارد �يلم های شخصی يک �رد را در خانه اش بررسی کند. اما مثل آب خوردن آدم ها به هر چيزی – قانونی و غيرقانونی- متهم می شوند. سينا مطلبی، بايد ماهها در ترس و اضطراب زندگی کند، چون به �کر اصلاحات است و به شما ارادت دارد.
آقای خاتمی!
در سنت ايرانی اگر کسی برای ما يک لط� کوچک می کرد، تا ما چند برابر آنرا تلا�ی نمی کرديم احساس رضايت نمی کرديم. استاد! ما به خاطر اصلاحات، بخاطر آزادی، بخاطر دموکراسی بارها زندان ر�تيم و عذاب کشيديم. بگذاريد از شما انتظار داشته باشيم که حداقل عصبانی بشويد. سينا مطلبی بارها در د�اع از جنبش اصلاحات مقاله نوشته است. شما به او و به ما مديون هستيد. حداقل کمی عصبانی بشويد و بگذاريد ما ب�هميم عصبانی هستيد.


آقای خاتمی!
دختر من با من تل�نی حر� می زند و می گويد که دلش برای من تنگ شده است، اما به من می گويد �علا به ايران نيا، آخر اين چه مملکتی است که درست کرده ايم؟ ما هم که شده ايم يهودی سرگردان. دو ه�ته که از ايران بيرون می رويم دلمان تنگ می شود برای ايران و اتاق های بازجويی و سلولهای ان�رادی و وقتی به ايران برمی گرديم قصد بيرون ر�تن از کشور را می کنيم. ما چه بايد بکنيم؟ می دانيد! وقتی می گويند دوروبری های صدام را آمريکايی ها گر�تند دلم خنک می شود. وقتی می شنوم آمريکايی ها در بغداد قدرت شان را تثبيت می کنند دلم خنک می شود، اين در حالی است که هميشه از زورگويی آمريکا متن�ر بودم. ولی بخدا قسم بسياری از رژيم های استبدادی از آمريکا بدترند. حداقل اين است که وقتی آمريکا می آيد در زندگی خصوصی انسان دخالت نمی کند و جلوی آزادی های �ردی را نمی گيرد. باور کنيد آزادی �ردی از استقلال کشور مهم تر است. در بسياری از رژيم های سياسی استقلال �قط راهی برای اعمال استبداد است.


آقای خاتمی!
از هرچه عکس عظيم و بزرگ است متن�رم. نمی دانم چرا �قط در سوريه و عراق و کره شمالي و ايران و کشورهايی مانند آن آدم عکس های عظيم می بيند. دلم می خواهد تمام اين ديوارهايی که عکس های کاسترو و صدام و کيم جونگ ايل روی آن نقاشی شده توسط تانک های آمريکايی ويران شود. جالب است که دوستان روزنامه کيهان می خواهند صدام حسين را يک بار ديگر در کربلا و نج� احضار روح کنند. آقا جان، تمام شد! شتر مرد، حاجی خلاص! اين مرده به دم هيچ مسيحا ن�سی زنده نمی شود. مردم در تمام جاهای دنيا آزادی می خواهند. آزادی شرط اول زندگی انسانی است. خدا را هزار بار شکر می کنيم که مردم عراق اينقدر رنج استبداد را کشيده اند که حاضر نيستند سرمقاله های کيهان را بخوانند و يک بار ديگر غلطی را که در زمان حزب بعث کردند تکرار کنند. و خدا را شکر که �علا بشار اسد چنا ن ترسيده است که ديگر غلط های پدرش را تکرار نمی کند.


آقای خاتمی!
دنيای آينده آنقدر نزديک است که خوشبختانه هيچ کس از شر آن در امان نيست. �قط از شما خواهش می کنم حداقل بخاطر بدهکاری که به ماها ونسل جوان داريد کمی به برادران بازجو �شاربياوريد که تعداد بازجوها را بيشتر کنند تا دوستان ما زودتر از نکير و منکر بارگاه دادستانی محترم خلاص شوند و از اين عذاب اليم نجات پيدا کنند. ضمنا خواهشمند است حداقل شرا�ت ايرانی را در نظر بگيريد و به يکی از کارمندان د�ترتان بگوييد که به خانه سينا مطلبی تل�ن کنند و به پسر چند ماهه اش اطمينان بدهد که پدرش زودتر به خانه برمی گردد.

Saturday, March 29, 2003

اندر حکايت عجايبي که اين روزها مي بينيم و مي شنويم ....

از نيما راشدان

راديو گ�ت که شرکت ژاپني «کاکارا» رايانه اي ۱۲۰ دلاري را به بازار عرضه کرده که قادر است - پارس ٬ زوزه و ناله سگ را به زبان بشري ترجمه کند. يعني که صاحب سگ مي تواند ب�همد اين موجود سابقا زبان بسته - چرا بي سبب «واق مي زند ٬ پارس مي کند و پاچه مي گيرد». پيش خود �کر کردم٬ عجب �رصتي است : بياييد ما جماعت ه�تاد ميليوني ايراني - پول جمع کنيم با همان شرکت ژاپني مخترع ديالوگ سگ - آدميزاد ٬ صحبت کنيم که ماشيني - وسيله اي - چيزي ابداع کنند که گ�ته هاي آقاي خامنه اي و ديگر روحانيون حاکم را به زباني قابل درک براي ما شهروندان ترجمه کند٬ بلکه بعد از بيست و پنج سال بالاخره ب�هميم که حر� حساب اينها چيست ؟ اينها از جان ما ملت چه مي خواهند ؟ چقدر مي خواهند و تا کجا پيش خواهند ر�ت؟ بگذريم ...
ديروز بعدالظهر ٬ يک خانمي جلوتر از من به همراه پسربچه اش از �روشگاه بيرون آمد - آب نبات يا شکلات يا نمي دانم چه بود که از دست بچه رها شد و قل خورد٬ پاي درختي که معمولا سگها بي تربيتي مي کنند - حالا بچه چشمهايش را بسته بود و دو دستش را روي گوشها گذاشته بود و جيغ مي کشيد که : No No No ...و مادر هم �رياد مي زد که بچه جان بيا برويم - هر جور که بخواهي برايت مي خرم و از همين حر�ها.
يکهو بي اختيار ياد طي� گسترده اي از �عالان سياسي ايراني ا�تادم که يک ماه است دست روي گوش گذاشته و يک بند جيغ مي کشند که : نه نه جنگ نه !
حالا ما هرچه التماس و لابه کنيم که پدرجان يک بار هم که شده٬ زبان در کام گيريد و بالاغيرتا اجازه دهيد ٬‌ اين ملت بدبختي که در بيست و پنج سال گذشته به اندازه کل تاريخ بشريت خون دل خورده است - سرانجام ن�س راحتي بکشد ٬ کسي گوش نمي کند.
مي گويند که «نابود مي شوند - همه نابود مي شوند ٬ بيچاره مي شويم» و من �کر مي کنم که «قرار بود در ا�غانستان هم نيم ميليون ن�ر کشته شوند و ۱۰ ميليون ن�ر آواره شوند و آقاي دکتر محسن رضايي گ�ته بود که آمريکا در باطلاق �رو مي رود و آقاي پر�سور علي خامنه اي �رموده بود که اسلام پيروز است - ليبراليسم نابود است و کلي پيشگوييهاي ديگر که حتي يکي محض رضاي خدا درست از آب درنيامد که هيچ - کار ا�غانستان ختم به خير شد ٬ منا�ع ملي ايران در مرزهاي شرقي براي دهها و صدها سال تضمين گرديد ٬ لبخند بر لب مردمان نشست - سينما باز شد و دخترها دوباره مدرسه ر�تند - همه اينها را هم که قبول نداريد حداقل ديگر مردم ۵۰۰ ن�ر ۵۰۰ ن�ر در هرات از سرما يخ نمي زنند و در استاديوم �وتبال زنها را با سرب داغ - کي�ر نمي دهند و س�ير و ديپلماتهاي ايران را آبکش نمي کنند و احتمالا بخاطر همين است که دولت ايران ناراحت است و احساس مي کند - منا�ع ملي اش از ثبات ا�غانستان به خطر ا�تاده است و نمي خواهد که عين همين ماجرا در عراق تکرار شود و اصولا چه معني دارد که صدام يزيد برود و ملامحمد برود و ملاعلي بماند و از تنهايي دق کند ؟ از اينروست که ما ناراحتيم از اين تجاوز. و ما دعا مي کنيم که نه تنها صدام نرود بلکه حتي ملامحمد هم برگردد و خوب دستور داديم صدا و سيما - تبديل شود به (جام جم حزب بعث عراق) و امر کرديم که خبرگزاري ايسنا از مردم نظرخواهي کند و حالا که عبدي و قاضيان نيستند و ديگر بساط ننگين نظرسازي براي هميشه بسته شده ٬ خوب مردم هم بهتر است پاسخ دهند که ۹۰٪ آماده جهادند و آمريکا از ما عصباني باش و از اين عصبانيت بمير و حي� که اينجا س�ارتخانه نداري تا دوباره عده اي را ب�رستيم بالاي ديوار تا اميرانتظام و بهنود و ابراهيم يزدي خائن را ا�شاء‌کنند و بدينسان منا�ع ملي ما براي هميشه تاريخ تضمين گردد که ان حزب الله �هم الغالبون »
دوستي تل�ن کرده است و مي گويد : «�لاني چه نشسته اي که بدبخت شديم » پرسيدم: «خداي ناکرده ات�اقي ا�تاده ٬ برادر ؟» و دوست عزيز و نگران مي گويد که «اي بابا ٬ مثل اينکه تو از همه جا بي خبري ! آمده اند آمريکا و انگليس براي ميليتاريزه کردن منطقه و منطقه نظامي شده است و منطقه ناآرام شده است و مگر نخواندي آن مقاله را که منطقه ناآرام و نظامي شانسي براي دمکراسي باقي نمي گذارد و ...»
شما بجاي من بوديد ٬‌چه مي گ�تيد ؟ راستي که اين روزها برخي مقالات و نوشته ها - جدا چقدر بامزه شده اند - همين موضوع ميليتاريزه شدن منطقه و تهديد دمکراسي را ببينيد٬ جوري مي گويند که انگار که تا ديروز ايران ٬ عراق ٬ عربستان و سوريه مانند لوگزامبورگ و ليختن اشتاين و موناکو بوده اند که حالا چون قراراست صدام حسين با يک دولت منتخب منبعث از اراده مردمان جايگزين گردد - ديگر معجون مردمسالاري ديني دود خواهد شد و براي هميشه بدبخت خواهيم ماند. اين منطقه آرام آقايان نظريه پرداز که به تازگي ميليتاريزه شده است از بخت بد - در ربع قرن گذشته به تنهايي نيمي از اسلحه توليدي کارخانجات غرب و شرق را خريداري و انبار کرده است - حداقل سه يا چهار کشور آن تحت حاکميتهاي غيرپاسخگو و مادام العمر در شر� دستبابي به سلاح هسته اي اند - پيش خود �کر کردم اين بنده خدا حق دارد که مي ترسد منطقه ميليتاريزه شود.
چيزهايي مي گويند که آدم درمي ماند از نبوغ برخي ها : يگي گ�ته بود « دمکراسي تزريقي و وارداتي ممکن نيست » در عجب ماندم که «خوب شد گ�تي برادر ! يادم ر�ته بود که دمکراسي در خاورميانه و ايران وارداتي نيست و اصولا پديده هايي نظير دمکراتيزاسيون - مدرنيته و جامعه مدني از کش�يات دعبل خزائي - احمد ابن حنبل و يا ابايزيد ابي الخير اند و خدا لعنت کند منتسکيو را که روح الاقوانين را نوشت و ماکس وبر و هابر ماس و علم جامعه شناسي و سياست وارداتي را که ٬ باز داشتندمان از دمکراسي اصيل و غيروارداتي از بين بردند مردمسالاري ديني ناصرالدين شاهي را که نشانه اش هنوز روي استکان ٬‌نعلبکي ها باقيست. خدا لعنت کند غربيها را که آمدند و شانس ما را از بين بردند و راه آهن ساختند و دانشگاه پي ريختند و کارخانه برق آوردند و هکذا. آقا جان ما دمکراسي وارداتي نمي خواهيم - بيله ديگ بيله چغندر !
حالا ما مانده ايم و از يکطر� سازمان مجاهدين خلق ايران که يکهو صلح طلب و ضدجنگ شده است و يکي نيست که بگويد شما تا ديروز خمپاره تريد مي کرديد در کاسه آبگوشت. گروه ديگري هم که شعار مي دادند : «جنگ جنگ تا ر�ع �تنه از جهان» و مريدان امام راحلي که کش� کرده بود : «خداوند در قران �رموده است : و قاتلوهم حتي لاتکون �تنه !» و قرار بود که جنگ تا پيروزي ادامه يابد و «جنگ جنگ بود و عزت و شر� ما در گرو همين جنگ بود» اينها همه از يک طر� و بريگارد سرخ و ارتش زاپاتيستا و جبهه آزاديبخش مورو و چريکهاي استالينيست کلمبيا و سازمانهاي چريکي مارکسيست ايراني که س�ارتخانه و خانه �رهنگ من�جر مي کردند در دوران جواني شان٬ و آقاي کارلوس که در زنداني در �رانسه با وکيلش ازدواج کرده است و ... - حالا همه و همه - يکي بيشتر از آن يکي «صلح طلب و خواهان طرد مسيحايي خشونت» شده اند.
خدايا عاقبت ما را به خير کن و تو را شکر که زنده مانديم و ديديم همه اين عجائب را .




Wednesday, March 26, 2003

Sunday, March 23, 2003

قبل از اينکه اين مطلب رو بخونيد به وبلاگ اصلي رنگين کمان سر بزنيد!

چقدر بوسيدن خوب است ....



از سايت نيما راشدان

آآقاي گلستاني که داماد پدربزرگ من بود و دو سال قبل عمرش را به شما داد. بعد از شصت سال و اندي زندگي در ايران که خود حکايتها دارد - گذارش به سوئد و انگلستان مي ا�تد . وقتي که به ايران بازگشت - يادم نيست کي و يادم نيست کجا از او پرسيدند : « خوب - چطور بود خارج ؟». جواب آقاي گلستاني اما خوب يادم مانده است که پاسخ داد :
«والله - خوب چه بگويم - خارج چيز عجيبي نبود»
بعد مکثي کرد و ادامه داد : «چرا �قط يک چيز خوب داشت»
و ما �کر کرديم که الان آقاي گلستاني چه خواهد گ�ت و اين جمله ايست که هيچگاه از ياد نخواهم برد :
«خوب بود که در مترو - خيابان و تراموا - پسر و دخترها همديگر را مي بوسيدند ... اين خيلي خوب بود..خيلي خوب»
چندي بعد خاتمي آمد و روزها گذشت و من هيچوقت �رصت نيا�تم راجع به جمله آقاي گلستاني �کر کنم. بهتر بگويم چندبار کلامش از مقابل ديدگانم گذشت ولي به خود گ�تم : « وقتش نيست. الان خيلي چيزهاي ديگر داريم که بايد راجعشان �کر کنيم - آقاي گلستاني بماند براي بعد. براي روزي که نظارت استصوابي لغو شد و توسعه سياسي محقق شد و محا�ظه کاران قانع شدند به پذيرش قواعد بازي و از همين حر�هايي که ميدانم اگر ادامه دهم �حشم خواهيد داد ... »
خلاصه آقاي گلستاني مرحوم شد و ما از اين سر دنيا سر درآورديم و روزها همچنان مي گذشت تا اينکه روزي يا شبي تصميم گر�تم - يک بار براي هميشه راجع به اينکه «چرا از ميان اين همه عجايب تنها بوسيدن - توجه گلستاني مرحوم را به خود جلب کرده است - �کر کنم».
اينجور شروع کردم که اي بابا - آقاي گلستاني پيرمرد بود و اطلاع نداشت - ايشان چه مي دانست از ايران زمين و ه�دهم امير آباد و ماشين بازي اتوبان صدر و جردن و پارک جمشيديه اي که پارک جواديه شده بود و از استخر پارتي مهرشهر و سيزده بدر دهکده �رديس و پرواز عليرضا مورچه و باقي قضايا ..؟ لذا ايشان چه مي داند که ما در همين تهران خودمان - عشق و حال داريم ، همه رقمش را هم داريم - بهتر از لاس و گاس و جزاير قناري ... بعد با خود گ�تم که : « گلستاني نگ�ت که در اروپا بوسه بود - او گ�ت که در اروپا بوسه بود و بوسه علني بود و بوسه قانوني بود - يعني چه عرض کنم که قانون گذار آنقدر بي همه چيز نبود که براي بوسه مردم هم قانون وضع کند ...»
بعد ديدم که همه من و شما اينجا اسير يک زندان بزرگيم - زنداني که حکم محکوميت ابدي مان - شناسنامه قرمز رنگ ايراني بودن ماست.
بعد ديدم که ما کجاي تاريخ ايستاده ايم ؟ اصلا ما کي هستيم - درست مانند قبيله اي بزرگ و ۷۰ ميليوني برآمده از ژر�ناي جنگلي عظيم - جايي که هيولاها حکم مي رانند.
جايي که ورود به قبرستان با لباس آستين کوتاه ممنوع است - جايي که مردم را به درخت مي بندند و شلاق مي زنند . جايي که نمي تواني و قسم مي خورم که نمي تواني - تنهاي تنها بروي روبروي دريا بنشيني - دو پر خيار نمک زده - يک قاشق ماست و دو پيک عرق سگي را بياندازي بالا و به بدبختي خود - خيلي آرام - جوري که صدايت را هيچکس نشنود - گريه کني. اين را هم نمي تواني.حواستان هست که چه مي گويم؟
مي دانم که عادي مي شود همه اينها - بعد از يکسال - دو سال - ده سال. مي دانم که عادي شده است همه اينها - عادي شده است که يک جوان پانزده ساله با صورت پر از جوش - جلويمان را بگيرد و بپرسد : «چه نسبتي با همديگر داريد ؟» و ما دروغ بگوييم. مي دانم که عادت کرده ايم هر ده دقيقه يک بار بالاي پيشاني را لمس کنيم که مبادا روسري سه سانت عقب ر�ته باشد - مبادا مشکل درست شود - مبادا ...
مي دانم که خيلي از شما که اين را مي خوانيد - چه �رق دارد ۱۰ دقيقه قبل يا ده روز قبل - عرقتان را خورده ايد يا توپ سيگاري هستيد - يا لوله هاي خودکار و کش ماستي و پلاستيک قل قلي را توي نايلون سياه �رو کرده ايد که �ردا صبح - در خرابه اي يا جوب آبي يا چه ميدانم کجا - سوت کنيد. خلاصه که مي دانم هر کس بلاخره با يک چيزي حال مي کند و زياد هم از وضع موجود شاکي نيست. خوشتان باشد.
اما �قط بگويم که من اينجا هر بار که پسر و دختري را مي بينم که دست در دست هم - بدون واهمه از بسيج و کميته و گيربازار - دنيا و ما�يها به هيچ جايشان هم نيست و خوشحال مي روند و مي رقصند - گريه ام مي گيرد. دست خودم هم نيست
هر وقت اينجا يا در برلين - دو ميليون ن�ر را مي بينم که همه خيابانها را تصر� کرده اند و ۲۴ ساعت تمام مي زنند و مي رقصند و مي نوشند و دولت �قط مواظب است يک موي از سرشان کم نشود باز هم گريه ام مي گيرد.
وقتي مي بينم اينجا و همه جاي دنيا به غير از زادگاه ن�رين شده همه ما - با انسان به مانند انسان ر�تار مي شود - کسي ديگري را شلاق نمي زند - براي قدم زدن زيرنور مهتاب نيازي به پرداخت رشوه و يا سيلي خوردن و کلاغپر ر�تن در محوطه کميته �تح نيست و ... راستش را بخواهيد کمي شرمنده مي شوم - به ياد مرحوم گلستاني مي ا�تم و بازي اصلاحات و نظارت استصوابي و قواعد بازي براي معتقدين به آرمانهاي امام(ره) و شهداء و همه چيزهايي که ما بيش از حد جديشان گر�ته بوديم.
چند روز پيش مي خواندم و از قضا کسي که دوستش هم دارم نوشته بود که « جوانهاي عزيز - شکيبا باشيد - صبر کنيد - احساسي نباشيد و از اين چيزها ...» و من پيش خودم �کر مي کردم - چه احساسي دارد - آنکس که همه شبهاي سي سال زندگي خود را در چه مي دانم - شکو�ه نو گر�ته تا کاباره باکارا يا خيلي از جاهاي ديگر که من اسمشان را هم نمي دانم - زده و رقصيده و کي� کرده است و امروز مرا و چهل ميليون مانند مرا - توصيه به شکيبايي دائمي مي کند.
بله صبر کنيد - �رزندانم - نبوسيدن -‌ چادر سر کردن اجباري - کتک خوردن و تحقير شدن - همه اينها تا زماني است که جوانيد - مقداري که صبر کنيد ديگر کاري به کار شما نخواهند داشت - ديگر همه چيز خوب خواهد شد. چه ميدانم ۱۰ سال - ۲۰ سال ۵۰ سال ديگر ! صبر کنيد �رزندانم - شکيبا باشيد....
بعد �کر کردم که دنياي ۴۰ اي ها با خون و جنگ و آتش گذشت - دنياي ما ۵۰ اي ها هم تمام شد بدون آنکه يک روز زندگي کرده باشيم مثل خيلي آدم هاي ديگر اين دنيا. چه مي دانم از همين ترکيه و پاکستان گر�ته تا آ�ريقا و جنوب آسيا - همه چيز ممنوع بود. حالا نوبت متولدين دهه ۶۰ است که بايد به تحقير و بي حرمتي عادت کنند . بايد شکيبا باشند و �قط راي بدهند و دلشان خوش باشد که ممکن است تلويزيون از سال آينده دسته سه تار و تنبور نوازنده را نشان بدهد. عمر يک نسل نابود بشود و صبر کنند و �قط راي دهند که راي دادن ر�تار متمدنانه است و ملتي که راي ندهد به خودش ضربه زده و هکذا.
ساده است - مي توان ۶۰ ساله بود - گذشته را از ياد برد و چهل ميليون جوان را به شکيبايي خواند و از ياد برد که روزي روزگاري زير همين آسمان آبي - همين جوانان تحقير شده به حر� نصيحتگران پنجاه شصت ساله گوش ندادند - به خيابان ريختند - به سه سوت چائوشسکو را از لنگ آويزان کردند و ميلشوويچ را با اردنگي از کشور بيرون انداختند و امروز آزادند. آزاد !
«اين روزها و سالها و لحظه ها ديگر تکرار نمي شود - �ردا بايد عصا به دست روي نيمکت پارک لاله بنشينيم - دخترپسرهاي دست در دست همديگر را نگاه کنيم و با حسرت اشک بريزيم .. و ديگر اينکه من - نيما راشدان - مخلص همه شما هم هستم ولي هيچکس را به شکيبايي توصيه نمي کنم - بياييد يک �کر اساسي بحال اين مملکت کنيم »
آقا جان : مرگ يکبار شيون هم يکبار !



عکسها را از اينجا برداشتم

Saturday, March 22, 2003



Friday, March 21, 2003

Thursday, March 20, 2003

امروز وبلاگ تکوني کردم.. وبلاگ� اصلي رنگين کمان رو سعي کردم کمي تغيير بدم.. هنوز تو خونه از ه�ت سين خبري نست.. برادرم خونه هست.. خواهرم ديشب ر�ت �رانسه.. و ما همش داريم اخبار� جنگ رو دنبال مي کنيم.. از وبلاگ� حسين درخشان وبلاگ� چند ن�ر عراقي رو پيدا کردم.. که از بغداد مي نويسند.. و وضعيت� جنگي رو توضيح ميدن!.. دمشون گرم!.. تو اون شرايط اينا به اينترنت دسترسي دارن و گزارش ميدن!.. اينجا و اينجا رو ببينيد!



شعر ساليانی پيش سروده شد و قرار بود در چهارمين مجموعه شعرم با نام « روزنامه ی تعطيل» منتشر شود که هرگز مجال انتشار در جمهوری اسلامی ايران را نيا�ت. اکنون آن را در آستانه نوروز، به دوستان دربندم ناصر زرا�شان، عليرضا جباری و محمد خليلی، از اعضای کانون نويسندگان ايران تقديم می کنم.

جمشيد برزگر


درخواست

چه سبزی محوی به چشم می آيد

مگر که روز نو

به ساعت و تقويم و هقت سين

حضور خودش را به ياد آرد

ولی غياب پرستو

صريح و ساده و سرد

به روی شاخه ها باقی است

چرا هميشه �کر کرده ام بهار

ميان حنجره و بال پنهان است

و از وجود خودش در تقويم هيچ چيز نمی داند؟

گمان نمی کنم که �روردين ماه ديگر زمستان است

ولی شروع �صل هم

به انتظار �رمان عقربک ها نيست

که پوچ می چرخند

شما را به تازگی سال قسم

( اگر که باورش داريد)

به من اجازه دهيد اين بار

پرنده باشم و هيچ

خطوط مبهم و اعداد گيج تقويمتان را ن�همم.

امضا:

کسی که در ميان شما زندانی است

پرندگان رها در خودش دارد

و چنبار ديگر هم نوشته بود:

بهار اينجا نيست

از سايت خبرنامه اميرکبير

Wednesday, March 19, 2003



عيد نزديکه، ما نه سبزه اي سبز کرديم و نه س�ره ه�ت سيني چيديم، نه من و نه مادر حال و حوصله نداريم، مخصوصاً که امسال خواهرم و بچه هاش ايران نيستند، برادرم امشب از جنوب مياد، من تو اين �کرم که آيا با حضور� برادرم مي تونم بر خجالتم غلبه کنم و مادرم رو ببوسم يا نه؟!.. شايد واسه شما خنده دار باشه، اما من يکي خجالت مي کشم!
امروز يه دسته گل خريدم و آوردم خونه، چند شاخه گل مريم و چل شب بود و گل سرخ و ميخک!
مادر گ�ت، مي دونستم گل مي گيري!.. کار� هر سالم هست، آوردم و دادم به مادرم و بهش گ�تم، تقديم به مادر� عزيزم.. ولي باز هم نتونستم بوسمش!..
توي عيد شايد مادر رو ببرم کاخ� سعدآباد، �کر مي کنم خوشش بياد.. آخه همش تو خونست، به خاطر اينکه پاش خيلي درد مي کنه، نمي تونه بره بيرون .. خودم رو که جاش ميذارم، مي بينم که حق داره گاهي بدخلقي مي کنه، آخه يکي همش خونه بشينه و همش تلويزيون نگاه کنه، خوب رو روحياتش هم تأثير ميذاره ديگه!.. البته مادر� من خيلي گله!.. ميشينه مسايل رو تحليل مي کنه و تازه روزنامه هايي که من ميارم خونه رو با دقت مي خونه و بعد با من در مورد� مطالبش صحبت مي کنه.. البته من که همش پاي� کامپيوتر هستم و �قط مي گم بله، نه خير!!.. آخه مگه اين اينترنت ميذاره!؟



اين روزا به ياد� عزيزاني که در زندان هستند هم هستم، ط�لي علي ا�شاري، باطبي و بقيه اونايي که زندان هستند، زرا�شان، سلطاني، دادخواه، آقاجري، عبدي و ... خونوادشون حتماً خيلي ناراحتند، همينطور خونواده عليرضا نوري که خيلي چهره مظلومانه اي داشت، اونا هم حتماً عيد بهشون سخت ميگذره.. بايد به خانواده ا�شاري زنگ بزنم.. بقيه رو شماره تل�نشون رو ندارم.. اگه ميشد بهشون زنگ ميزدم..اين آقاي عبدال�تاح سلطاني خيلي آدم� خوبيه، رژيم با زنداني کردن� اينا بيشتر مشروعيتش رو از دست ميده.. آقاي سلطاني وکيل� بچه هاي نشريه موج بود .. وقتي من بازداشت شدم، بچه ها به من گ�تن که برم نزد� ايشون.. ايشون گ�تند اگه مي خواي من وکيلت باشم .. بايد قرارداد امضا کنيم.. ولي اگه مي خواي لايحه بنويسي .. من برات مجاني لايحه مي نويسم!.. ايشون براي من لايحه تجديد نظر نوشتند� و کلي هم در موارد مختل� راهنماييم کردند و هيچ پولي هم نگر�تند.. من هم در تجديد نظر تبرئه شدم!.. اميدوارم اين عزيزان هم زودتر آزاد بشن و به خونه برگردند..


Tuesday, March 18, 2003

آداب و رسوم



نوروز

جشن نوروز با آداب و رسوم ويژه اي همراه است :



حاجي �يروز

بر اساس نوشته عبدالله مستو�ي، حاجي �يروز با خاك زغال و با دوده بخاري چهره خود را سياه مي كرد و كلاه شيپوري و يا استوانه اي بلند كه كاغذ يا مقوا بود بر سر مي گذاشت و جامه رنگين چهل تكه كه زنگوله هايي به آن دوخته شده بود، مي پوشيد.



چهارشنبه سوري

در اين روز آتش بازيي مي كنند و آش رشته يا به اصطلاح اهلي منطقه دماوند "كته را " مي خورند. در اين روز آتش ا�روخته مي شود از روي آن مي پرند و مي خوانند : زردي من از تو – سرخي تو از من ..

پنجك يا پنجه

پنج روز آخر سال را كه هوا سرد بود، پنجك يا خمسه مسترقه مي گ�تند. خطر يخ زدن محصولات در اين چند روز وجود داشت. از اين رو مردم به كوه مي ر�تند و جشن ميگر�تند تا هوا بدتر نشود.



عيد نوروز

در روز عيد مردم به ديدار و بازديد مي پردازند و لباس هاي نو و تميز به تن مي كنند. در گذشته بزرگ ترها به كوچك ترها عيدي و تخم مرغ رنگي مي دادند و عموما" شيريني و تنقلاتي چون كشمش، مويز و نقل براي بازديدكنندگان ايام عيد مي آوردند. در روستاها مراسم عيد ديدني از خانه كد خدا يا سالخوردگان و بزرگان شروع مي شد.



سيزده به در

در سيزدهمين روز �روردين، مردم سبزه اي را كه پيش از �را رسيدن عيد در خانه سبز كرده اند به صحرا مي برند و آن را به آب روان مي سپارند. غذاي اصلي روز سيزده به در كوكو سبزي است. در اين روز بازي هاي متنوع همراه با اشعار مناسب اجرا مي شود.

تيرماه سيزده

در شب سيزده تير ماه در آهار مردم هر خانه دور هم جمع مي شوند و به نقل داستان ها و قصه ها مي پردازند و با ديوان حا�ظ �ال مي گيرند. نوجوانان نيز به پشت بام مي روند و دستمالي را به ريسمان مي بندند و به خانه ها مي اندازند تا صاحب خانه كشمش، نخود چي، پول خرد و .... در گوشه دستمال ببندد. در حوزه دماوند و �يروز كوه و نيز مراسمي به نام " لال بازي " دارند.

نام گذاري

در شب ششم زايمان وليمه مي دهند و نام گذاري مي كنند. در اين مراسم عده اي از مردان و زنان براي شام دعوت مي شوند. پيش از صر� شام بچه را بيرون مي آورند ودر بغل ريش س�يد مجلس مي گذارند و از او مي خواهند براي نوزاد نامي برگزيند. آنگاه ريش س�يد چند اسم روي كاغذ نوشته و آنها را لاي قرآن مي گذارد و اذان به گوش راست و اقامه به گوش چپ نوازد مي خواند. به دنبال آن يكي از كاغذها را از لاي قرآن بيرون مي آورد. او اسم را مي خواند و بقيه براي تاييد صلوات مي �رستند.

آش دنداني

وقتي نوزاد شروع به در آوردن دندان مي كند براي او آش دندوني درست مي كنند تا دندان هايش راحت و سبك بيرون آيد. در اين نوع آش ابتدا گندم را هم مي زند و مي كوبند و پوست آن را بيرون مي آورند. بعد به اندازه نص� گندم به آن برنج اضا�ه مي كنند و نخود و عدس و لوبيا نيز به تناسب مي ريزند. سپس گوشت را كوبيده و همراه پياز داغ به آش اضا�ه مي كنند. از اين آش علاوه بر مصر� خود و اطرا�يان اندكي هم به كبوتران امامزاده مي دهند.

مكتب خانه

در گذشته مكتب دار ابتدا ال�با و هجي كردن را مي آموخت. پس از آن شاگرد بايد يك كله قند و انعامي از اين نوع براي مكتب دار مي آورد. از ابزارهاي مكتب دار چوب و �لك بود كه در باورها و ضرب المثل هاي عاميانه از چوب و جور استاد �راوان ذكر ر�ته است.

مكتب دار از ميان شاگردان يك ن�ر را به عنوان خلي�ه ( مبصر ) انتخاب مي كرد. وظي�ه خلي�ه اين بود كه امر به جارو كردن مكتب خانه كند، دستور خريد روزانه خانه مكتب دار را صادر كند و هر عيد مكتب دار عيدي جمع كند.

چله

مردم شب چله يعني شب يلدا را كه طولاني ترين شب سال ناميده مي شود، به شب نشيني وت�ريح مي گذرانند و آجيل، هندوانه ، گندم برشته، گردو و كشمش مي خورند و �ال حا�ظ مي گيرند.

آجيل مشكل گشا : اين آجيل عبارت از توت خشك، نخودچي، �ندوق، پسته، نقل، كشمش و بادام است كه براي ر�ع گر�تاري ها و مشكلات نذر مي كنند. شرايط اين آجيل آن است كه سه يا پنج يا ه�ت شب جمعه آخر يا بيشتر، حلال ترين پول خود را به مقداري كه نذر كرده اند در دست مي گيرند، به آجيل �روشي كه داراي تمام شرايط نظا�ت، ايمان، مغازه رو به قبله و نيز داراي اسم حضرت محمد ( ع )، علي ( ع ) يا ديگر معصومين باشد، مي روند و بدون تكلم و گ�تگو – سكوت از آداب اين كار است – آجيل مي خزند، صلوات گويان به خانه مي برند و مشغول پاك كردن آن مي شوند. كسي كه آجيل را پاك مي كند، از حر� و سخن لغووبي جا و غيبت، خودداري مي كند. هنگامي كه آجيل را پاك مي كنند يك ن�ر يكي از قصه هاي مربوط به اين آداب را تعري� مي كند و ديگران در سكوت، قصه را دنبال مي كنند. از جمله قصه ها مي توان به قصه خاركن اشاره كرد.



Friday, March 14, 2003


وبلاگ اصلي� من اينجاست.. اما اين مطلب رو گ�تم اينجا پست کنم و بعد اونجا بهش لينک بدم!
مطلب من در مورد انتخابات� شورا ها رو هم با تيتر� امنيت ملي در نظام نا مشروع ممکن نيست! در وبلاگ� اصلي� رنگين کمان بخونيد!

بيانيه تحليلي انجمن اسلامي دانشجويان اميركبير در رابطه با وضعيت اصلاحات

نهم اس�ند ، �رياد پايان اصلاحات حكومتي




انتخابات 9 اس�ند و نتايج تامل برانگيز آن ، واقعه اي بود كه مي تواند به روشن شدن وضعيت اصلاحات در ايران كمك كند . تحليل آنچه منجر به عدم مشاركت مردم در انتخابات شد مي تواند �ضا را براي يا�تن مسير صحيح براي به جلو بردن اصلاحات و برقراري دموكراسي در ايران روشن سازد .تحليل نادرست پيامي كه ملت در انتخابات 9 اس�نده ماه به دولتمردان دادند توسط آنهايي كه سر در بر� �رو كرده و خود را به ناشنوايي زده اند و ر�تارهاي مردم را هنوز در چارچوب نظام ارزيابي مي كنند آينده شومي را براي مملكت تدارك خواهد ديد و ديري نخواهد پاييد كه كشتي اي را كه سوراخ كرده اند به گل نشيند .
اما با اين وجود، گويا آنها كه سكان كشور را به دست دارند خود را از غرق شدن در اين تو�ان سهمگين در امان مي‌بينند كه اينگونه بر مرام و روشهاي خود پاي مي �شرند و بيمي از بازتاب سهمگين اعمال ناصواب خود ندارند .
مردم ايران در چند انتخابات متوالي پيام هشدار آميز خود را به گوش ناشنواي بخش بزرگي از حاكميت رسانده بودند اما در دو انتخابات 18 خرداد ماه و 9 اس�ند ماه روي سخن مردم با اصلاح طلبان حكومتي و آن بخش از اپوزيسيون بود كه با حضور خود و با سرمايه كردن از عنواني به نام اصلاحات ، سرماية مشروعيت نامشروعاني را �راهم كرده بودند كه مردم ديري است از آنها دل بريده اند . به اين ترتيب انتخابات 9 اس�ند داراي نكاتي ظري� و در عين حال رسايي بود كه اگر درست رمزگشايي نشود ، �اجعه اي عظيم را براي مردم ، كشور و سكان داران آن ببار خواهد آورد .



***

نهم اس�ند ماه ، �رياد رساي ملت ؛
انتخابات بهترين جايي است كه ملت خواست ها و پيام هاي خويش را به گوش آنهايي كه در مسند قدرت نشسته اند مي‌رسانند. مردم ايران نيز در انتخابات 76 به بعد با آهنگ هاي مختل� پيام ها و خواسته هاي خود را به حاكميت ابلاغ كرده اند پيام هايي كه با داشتن هوشي حداقلي نيز مي شد آن را به درستي دريا�ت .
مردم در دوم خرداد 76 يكصدا به سالها مديريت خ�قان آميز اقتدارگرايان اعتراض كردند و تغيير و اصلاح روش ها ومنش ها را به شيوه هايي مسالمت آميز خواستار شدند و با راي به محمد خاتمي آن بخش از حاكميت را كه مدعي اصلاح روشها و منش ها بر پايه انسان مداراي و مردم سالاري بود بر مسند قدرت نشاندند تا شايد به بخشي از خواستهاي خويش دست يابند. مردم حتي در انتخابات دور اول شورا و انتخابات مجلس ششم نيز حمايت خويش را از اين بخش حاكميت اعلام كردند و خواستار است�اده اصلاح طلبان حكومتي از پشتوانه‌هاي اجتماعيشان براي پيشبرد برنامه ها و شعارهايشان شدند. اما در انتخابات نهم اس�ند ماه ديگر اينگونه نبود و مردم اينبار نشان دادند كه اكنون مشكلات را نه در اشخاص و نه در شيوه ها و روش ها كه در چارچوب هايي كه مسير اصلاحات مورد نظر مردم را مسدود نموده است مي بينند. مردم در انتخابات 9 اس�ند ماه با سكوت خويش به رويكردهاي اصلاحي كه تكيه اش بر ظر�يت هاي پارلماني اندك نظام بود و به اراده اصلاحي كه هر روز كمرنگ تر مي شد ريشخندي تلخ زدند . اما گويا نشستگان بر مسند قدرت از درك سكوت معنا دار ملت عاجزند. آخر آنهايي كه ملت را تنها در پاي صندوق هاي راي مي شناختند و از آرمانهاي باخته ملت بي خبر بودند چگونه مي توانند �رياد رساي ملت را در سكوتشان بشنوند ؟
آنچه اقتدار گرايان را به ورطه اي انداخت كه اكنون 4% راي شهروندان تهراني را به منزله پيروزيشان در انتخابات و اقبال مردم به خويش تحليل مي كنند نشيندن پيام ملت و يا به نا شنوايي زدن خويش بود و اكنون اين بيماري چندي است كه اصلاح طلبان حكومتي را نيز مبتلا كرده است و آنها نيز توان تحليل صحيح از خواست و راي مردم را ندارند .
آنهايي كه راي هاي به صندوق نريخته مردم در انتخابات 18 خرداد ماه را تحليل هاي نا صواب مي كردند امروز ديگر چه تحليل نويني براي رأي هاي به صندوق نريخته مردم دارند تا بتوانند آن را به عنوان پشتوانه خويش معر�ي كنند ؟
عدم حضور اكثريت مردم در انتخابات تهران و شهرهاي بزرگ ، آنهم انتخاباتي كه بدون شك آزادترين انتخابات در تاريخ نظام جمهوري اسلامي بوده است نشان از عدم اطمينان مردم به حاكميت و عدم مشروعيت در عاليترين سطح آن مي باشد .
انتخابات نهم اس�ند ماه نشان داد كه امروز ديگر نه حذ� نظارت استصوابي و نه حتي حضور نيروهاي اپوزيسيون در رقابت هاي سياسي نيز نمي تواند مطالبات مردم ايران را تضمين كند . حضور آزادانه نيروهاي اپوزيسيون در صحنه و عدم استقبال مردم از آنها به وضوح مي رساند كه اكنون ديگر حتي اپوزيسيون نيز در چارچوب اين نظام پذير�ته نيست . و خواسته هاي مردم بسيار �راتر از اين مسائل ر�ته است .
مردم به خوبي دريا�ته اند كه ظر�يت هاي پارلماني و قانوني نظام در مواجهه با نهادهاي انتصابي ، ديگر امكان پيشبرد اصلاحات را ندارد و سخنان رهبر نيز در نيمه هاي روز انتخابات مبني بر رد صلاحيت نمايندگان مردم ، حتي بعد از انتخاب شدنشان توسط مردم ، ميزان پايبندي مجموعه حاكميت را به راي و نظر مردم نشان داد و به منزله نمادي از عدم پايبندي حاكميت به آنچه خواست و نظر اكثريت است درآمد و نشان داد كه حاكميت به هيچ وجه حاضر به پذيرش خواست اكثريت نبوده نيست و نخواهد بود .
جامعه ايران دريا�ته است كه اصلاحات سالهاست به ديواره‌هاي قانون اساسي برخورده است و در چنبره مشكلات ساختاري و غير دموكراتيك آن گر�تار آمده و اصلاح طلبان نيز سالهاست كه تلاش بيهودي مي كنند چرا كه اراده اي در برداشتن ديواره هايي كه سد راه اصلاحات است در انها وجود ندارد . اين اصرار اصلاح طلبان حكومتي بر روش ها و منش هاي به بن بست رسيده يشان ، با وجود هشدار هاي جنبش دانشجويي در 18 خرداد ماه 80 اكنون به جايي رسيده است كه اصلاحات را در محاق كشانده و پتانسيل هاي اجتماعي آن را به هرز برده است و سرانجام اصلاحات حكومتي تنها به لوث كردن م�اهيمي چون آزادي بيان ، آزادي عقيده ، حقوق بشر ، جامعه مدني و دموكراسي و از ميان بردن نهادهاي و جنبش هاي اجتماعي انجاميده است .
امروز ديگر سخنان تند و صريح خاتمي نيز اثر نخواهد كرد ! كه مردم نيك مي دانند كه اين سخنان از كجا مي آيد و به كجا خواهد انجاميد . ديگر حتي مردم به اپوزيسيون هاي نظام كه به دليل دوري از قدرت با آنها همگام ترند نيز اعتمادي ندارند و اين يعني در معرض خطر بودن امنيت ومنا�ع ملي ايران !
اگرچه نهم اس�ند ماه يك حماسه بود ، حماسه اي كه نشان از ميزان آگاهي ملت داشت ، اما �اجعه اي بزرگ را نويد داد، �اجعه‌اي كه نه در عدم حضور مردم و نه در شكست اصلاح طلبان حكومتي بلكه در عدم اعتماد مردم به اپوزيسيون حاشيه نظام ظهور كرد . آري اين ديگر زنگ خطر نيست كه ناقوس خطري است كه به صدا در آمده وصداي دل بريدن مردم از حاكميت را به آن سوي مرزها نيز رسانده است .
اما چه چيز اصلاحات را به اينجا رساند؟ ، بدون شك بررسي آنچه منجر به سلب اعتماد مردم از اصلاح طلبان حكومتي و بخشي از اپوزيسيون شد مي تواند ما را به يا�تن راهكاري براي برون ر�ت از انسداد سياسي موجود رهنمون سازد.

***

اصلاح طلبان ر�رميست هاي محا�ظه كار ؛
يكي از دلايل بزرگ به بن بست رسيدن اصلاحات روش هاي بكار گر�ته شده توسط اصلاح طلبان حكومتي بود . جبهه دوم خرداد كه حول يك تحول اجتماعي بزرگ شكل گر�ته بود ، محوريت خود را در ن�ي محا�ظه كاران و حمايت از خاتمي قرارداد و همين آنان را بر آن داشت تا با است�اده از ظر�يت هاي پارلماني نظام و با جلب حمايت مردم تنها به �تح سنگر به سنگر قدرت بپردازند و شعارهايي چون حقوق بشر ،‌ بسط آزاديهاي مدني و اجتماعي و پيگيري حقوق و منا�ع ملت نيز تنها بصورت آذيني براي جذب مردم در آمدند .
جبهه دوم خرداد هيچ خط قرمزي راي براي عقب نشيني مشخص نكرد و از هر روش و معامله اي براي كسب قدرت بهره جست . اگرچه شعار مردمسالاري مي داد ، اما در برابر حذ� نمايندگان منتخب مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي و ابطال آراي مردم در آن انتخابات سكوت كرد . شعار آزادي بيان مي‌داد اما نه براي تصويب قانون مطبوعات قدمي برداشت و نه در برابر توقي� �له اي روزنامه ها و نشريات و بازداشت روزنامه نگاران مقاومتي كرد . اگرچه از حقوق شهروندي سخن مي‌گ�تند اما در برابر بازداشت هاي غير قانوني و محاكمه هاي قرون وسطي اي قوه قضاييه هيچ عكس العملي نشان ندادند . شعار حقوق بشر سر دادند و در برابر شكنجه هاي روحي و جسمي زندانيان تنها سكوت كردند. از بسط نهادهاي مدني دم زدند و �عالانه براي حذ� جنبش دانشجويي گام برداشتند و با دخالت ، ن�وذ و �شار به مضمحل كردن آن پرداختند . و عجيب است كه هيچگاه معلوم نشد كه جبهه دوم خرداد ، اصلاحات را در چه چيز جستجو مي كند ؟
نداشتن خط قرمز حداقلي براي اصلاح طلب بودن منجر به آن شد كه برخي اصلاحات را به ماندن خويش در قدرت ت�سير كنند و هركه به نقد قدرت طلبيشان برخيزد را به تندروي و يا ضد اصلاحات بودن متهم كرده و همگام و همراه با اقتدار گرايان به حذ� او بپردازند.
اصلاح طلبان اگرچه با راي مردم بر سر كار آمدند اما آنچه را كه �راموش كردند نقش مردم در �رآيند اصلاحات بود .
اگرچه استراتژيي چون �شار از پايين و جانه زني از بالا در پي است�اده از پتانسيل هاي اجتماعي بود اما حتي در اين استراتژي نيز اصلاح طلبان بر آن بودند كه بايد �شار هاي مردم كنترل شده و در راستاي خواسته هايي باشد كه خود براي آنها مشخص مي كنند و از اين رو �شار مردم را نه �شاري بر پايه نهادهاي مدني كه حضوري توده وار مي خواستند و به همين دليل هيچ تلاشي در ح�ظ و بسط نهادهايي مدني چون جنبش دانشجويي نكردند بلكه به سنگ اندازي ، مداخله و مضحمل كردن آن پرداختند .
ساير استراتژي هاي اصلاح طلبان حكومتي نيز بيشتر به يك بيانيه شباهت داشت كه هر از چند گاهي برخي كلمات را وارد �ضاي سياسي كشور مي كرد. اين استراتژي هاي نيز مبتني بر نقش و محوريت اصلاح طلبان حكومتي بود ، نه به مشاركت و خواست مردم .
اكنون مي بينيم كه با گذشت زمان و بدست آوردن تمام ظر�يت هاي پارلماني و انتخابي نظام توسط اصلاح طلبان حكومتي نه تنها پيشر�تي در مسير اصلاحات بوجود نيامد كه انسداد سياسي ناشي از اتخاذ سياستهاي تهاجمي اقتدار گرايان از يكسو و ناكارآمدي روشهاي اصلاح طلبان در جبهه دوم خرداد از سوي ديگر منجر به نا اميدي مردم از اصلاح‌طلبان و اصلاحات حكومتي گرديده است .
اگر اصلاح طلبان حكومتي در انتخابات خرداد 80، 14 ميليون راي به صندوق نريخته ملت را مي ديدند و بر آن نمي شدند تا با «راي اوليها» كاهش مشاركت مردم را كتمان كنند و به جاي ان به تحليل درست و واقعگرايانه پيام آن راي‌هاي به صندوق نريخته مي پرداختند امروز نه سرنوشت اصلاح طلبان حكومتي اينگونه بود و نه سرنوشت اصلاحات .
�شار اصلاح طلبان بر جنبش دانشجويي براي حمايت از خاتمي در 18 خرداد ماه 80 ، رايزني با روشن�كران و سرمايه هاي اجتماعي و هزينه كردن آنها براي جلب حمايت مردم از خاتمي و پس از آن بي نتيجه ماندن 22 ميليون راي داده شده به خاتمي ،‌ مسائلي بود كه همگي باعث ان�عال و سرخوردگي و ياس از جبهه اصلاحات داخل حاكميت شد.
اصلاح طلبان كه هر راي جز راي ناصواب خود را به ديده راديكاليسم انگاشتند غا�ل از آن بودند كه خود در ورطه محا�ظه كاري‌ ( ح�ظ وضع موجود ) ا�تاده اند و اين شيوه ، آنان را از تحليل درست �ضاي سياسي كشور بازداشته است .
اصلاح طلبان با محور قرار دادن خويش به عنوان �صل الخطاب اصلاحات ، مردم و خواسته هايشان را به �راموشي سپردند و اصلاحات را به آنچيزي تقليل دادند كه توسط يك يا دو ن�ر در جلسات خصوصي به عنوان استراتژي جبهه اصلاحات به جبهه دوم خرداد تزريق و از طريق آنها به عنوان خواسته هاي ملت تلقي مي گشت .
اصلاحات حكومتي در پي كاستن بحرانهاي موجود در حاكميت ايران بود اما نتوانست در ايران راه تو�يقي بدست آورد . تشديد بحران مشاركت ، مشروعيت و كارآمدي اثباتي است بر آنكه اصلاحات حكومتي مدت مديدي است كه به پايان راه خود رسيده است و اكنون بر همگان مشخص شده است كه جبهه اصلاحات داخل حكومت توانايي ايجاد تغييرات ساختاري در نظام در جهت خواست و منا�ع جامعه را ندارد .
انتخابات 9 اس�ند ماه زنگ خطر نبود ! زنگ خطر خيلي وقت پيش به صدا در آمد . اگر انتخابات خرداد 80 را زنگ خطري براي به پايان رسيدن اصلاحات حكومتي بدانيم ، انتخابات 9 اس�ند 81 مهر تاييدي بود كه از سوي مردم بر ابطال پرونده اصلاحات حكومتي زده شد .
و اكنون تنها راه باقي مانده براي اصلاح طلبان حكومتي براي آنكه ياد و خاطره اي خوش از آنها در تاريخ ثبت شود برگزاري ر�راندوم قانون اساسي در كشور است تا مردم بتوانند خود سرنوشت خويش را رقم زنند .

* * *

اپوزيسيون ، نخبگان كم هوش ؛
اپوزيسيون قانوني ايران نيز يكي از بزرگترين اشتباهات سياسي خود را در انتخابات اس�ند ماه سال 81 مرتكب شد .
در حالي كه بيشتر نخبگان از مشاركت پايين مردم در اين انتخابات دم مي زدند و از طر�ي در حالي كه شوراي شهر تهران هيچ نقش تاثير گذاري در جنبش اصلاحي ندارد . مشخص نيست كه اپوزيسيون با كدامين تحليل پاي در انتخابات شوراي شهر تهران گذارد .
عجيب است كه در حالي كه نمايندگان منتخب مردم در مجلس كه طبق قانون اساسي از مصونيت پارلماني برخوردار مي باشند توانايي برداشتن حتي يك گام در جهت پيشر�ت اصلاحات را ندارند و حتي حق اظهار نظر نيز از آنها سلب شده است و رئيس جمهور منتخب 22 ميليون جمعيت ايران نيز در مقابل نهادهاي انتصابي بدون كسب اجازه نمي تواند هيچ اقدامي انجام داده و حتي حق مسلم اش يعني تعيين اعضاي كابينه نيز از دست او خارج است و به سادگي از طر� نهادهاي انتصابي برنامه هاي اقتصادي مدون ! و برنامه هاي مبارزه با م�اسد اقتصادي به او تحميل مي شود ، نيروهاي اپوزيسيون به اميد كدام پيشر�ت و تحقق كدام برنامه در اين انتخابات حضور پيدا كردند ؟!
در حالي كه سكان هدايت كشور ، ديوانه وار به سمت تهديد امنيت و منا�ع ملي و ايجاد بحرانهاي غير قابل ترميم رانده مي شود و از سوي ديگر جبهه اصلاح طلبان حكومتي با ورشكستگي روشي و پشتوانه اي مواجه شده است ، بايد مراقب بود كه نا اميدي مردم از روش هاي اصلاح طلبان حكومتي به اتخاذ روش هاي غير عقلاني ، از روش هاي خشونت آميز گر�ته تا دل بستن به بيگانگان و يا سلطنت طلبان براي اصلاح امور كشور منجر نگردد .
و اين مهم بر عهده اپوزيسيون نظام است كه با اتخاذ روشهاي مسالمت آميز و ترسيم ا�ق هاي روشن و واقع بينانه اي براي اصلاحات و همچنين ابرام بر شكستن بن بست هاي قانون اساسي مانع از آن شود كه مردم ايران براي تحقق آرمانهاي از دست ر�ته اش چشم به بيگانگان بدوزد . آنهم در شرايطي كه تجربه ا�غانستان و آنچه بر عراق مي رود بي شك عوامل تشديد كننده اين موضوع مي باشند .
امروز و در شرايطي كه از عدم درايت مراكز قدرت در جلوگيري از چرخش نگاه مردم به خارج و عدم نگراني آنها از تهديد امنيت و منا�ع ملي مطمئن گشته ايم ، انتظار اين است كه نيروهاي اپوزيسيون با درك صحيح �ضاي سياسي كشور و موقعيت هاي سياسي اينگونه هزينه هاي بيهوده نداده و سرمايه هاي خويش به هرز نبرند اما متاس�انه حضور و شركت اپزيسيون در انتخابات شوراها نشان از هوش� كم نخبگان اپزيسيون داشت .

***

جنبش دانشجويي همانگونه كه بارها �رياد زده است باز هم به همگان هشدار مي دهد كه راه برون ر�ت از وضعيت موجود و گام گذاردن در راه اصلاحات مورد نظر جامعه نه در حاكميت كه در ميان جامعه و روشن�كران دور از قدرت يا�ت مي شود . اصلاحات حكومتي هيچ گاه توان برآورده كردن خواسته هاي جامعه را ندارد و معر�ي اصلاحات حكومتي به منزله تنها راه مسالمت آميز ممكن در جهت اصلاحات در ايران ، دروغي است براي ح�ظ مسند بر قدرت نشستگان .
اصلاحات حكومتي روشي بود كه بدون بدست آوردن نتيجه اي تنها منجر به هرز ر�تن پتانسيل هاي اجتماعي شد .
اما امروز جنبش دانشجويي براي برون ر�ت از وضعيت موجود تشكيل جبهه دموكراسي خواهي را پيشنهاد مي كند . جبهه اي كه بايد از تمام نخبگان آزاديخواه و آنهايي كه دغدغه دموكراسي در ايران را دارند تشكيل شود جبهه اي مردمي كه اينبار نه حول محور كسب قدرت كه حول هد� برقراري دموكراسي تمام عيار، حقوق بشر و تامين آزادي هاي اجتماعي در ايران تشكيل شود. جبهه اي كه خطوط قرمزش را از ابتدا مشخص كند و آنها را �داي هيچ مصلحتي نكند .
از اين رو انجمن اسلامي دانشجويان اميركبير ضمن دعوت از همه نخبگان ايراني كه نه سوداي قدرت بلكه دلمشغولي آزادي و دموكراسي در ايران را دارند مي خواهيم كه با اعلام حضور در جبهه دموكراسي خواهي پيش از آنكه كشور در بحرانهاي �جيع تري كه امنيت و منا�ع ارضي و ملي اش را به خطر بيندازد غوطه ور شود به تبين استراتژي هايي براي است�اده از پشتوانه هاي كشور جهت برقراري خواست اكثريت جامعه بپردازند .

Tuesday, February 25, 2003

وبلاگ اصلي� من اينجاست.. اما اين مطلب رو گ�تم اينجا پست کنم و بعد اونجا بهش لينک بدم!
شـورا در نظام� ولائـي
دكتر محمد ملكي

اين روزها بار ديگر در، روزنامه‌ها و ديگر رسانه‌ها و محا�ل وابسته به حكومت بحث شوراها و كاركرد شوراهاي اسلامي بالا گر�ته و كم‌توجهي و بي‌ت�اوتي مردم به اين امر مورد بحث محا�ل سياسي و اجتماعي است. از آنجا كه گهگاه بعضي محا�ل با سو‌ءاست�اده از نام مدا�ع سرسخت تشكيل شوراهاي واقعي ـ آيت‌الله طالقاني ـ و تلاش ايشان در مطرح كردن شورا و نقش شوراها در مشاركت مردم و پيشبرد كارها، مسئلة شوراهاي اسلامي موجود را به انديشه‌هاي آقاي طالقاني پيوند مي‌زنند ضروري ديدم براي آگاهي بيشتر مردم به‌ويژه نسل جوان در مورد مسئلة شورا به اوايل انقلاب برگرديم و مقايسه‌اي بين جايگاه شورا در ت�كر طالقاني و نظام� ولائي داشته باشيم. آيت‌الله طالقاني پس از سالها تحقيق و ت�حص در آيه‌هاي قرآني به اين نتيجه رسيده بود كه بهترين راه� ادارة اجتماعات كوچك و بزرگ «شورا»هاست و هميشه در گ�ته‌ها و نوشته‌هايش روي اين امر تكيه داشت. طالقاني طرح «شوراها» را سالها پيش از انقلاب در ذهن داشت و مرتب تأكيد مي‌كرد كه حداقل نزديكان و شاگردانش آن را به مرحلة اجرا درآورند من به نام يك ايراني� دوستدار انديشة طالقاني دربارة شوراها خاطره‌اي را از اوايل انقلاب نقل مي‌كنم تا روشن گردد ت�اوت ره از كجاست تا به كجا.
يكي دو روز پس از اعلام� پيروزي� انقلاب و در آن به‌هم‌ريختگي امور كه طبيعي هر انقلاب� بزرگ است در جلسة سازمان ملي دانشگاهيان ايران (شوراي مركزي دانشگاه تهران) مشغول گپ زدن‌هاي روشن�كرانه بوديم كه دكتر عبدالكريم لاهيجي به سراغ� من آمد تا يك‌راست به منزل آقاي چه‌پور ـ پدر� عروس آقاي طالقاني ـ برويم، وقتي وارد اطاق شديم آقاي طاهر احمدزاده و چند ن�ر ديگر در آنجا حضور داشتند بعد از سلام و احوال‌پرسي آيت‌الله كه بسيار خسته به‌نظر مي‌رسيدند با حالتي جدي و كمي عصباني به من و احمدزاده گ�تند: تو بايد مسئوليت ادارة دانشگاه تهران و آقا طاهر استانداري خراسان را بپذيريد. وقتي گ�تم «آقا مگر خبر نداريد بيرون چه خبر است؟ داخل� دانشگاه تعدادي تانك چي�تن پارك شده و پرچم سرخ از سوي �دائيان خلق بالاي ساختمان� دانشكدة �ني و پرچم مجاهدين روي ساختمان دانشكده علوم نصب شده اين دو ساختمان� بزرگ در اختيار مجاهدين خلق و �دائيان خلق است. مسجد دانشگاه را كميتة پاسداران در اختيار دارد و درون� آن تَلي از اسلحه‌هاي جمع‌آوري شده روي هم ريخته و در گوشه و كنار زمين چمن و خيابانهاي دانشگاه هر گروه و دسته براي خود اجتماعي تشكيل داده و مشغول تبليغ و يارگيري است. قبول مسئوليت� ادارة چنين مكاني از عهدة من خارج است». هرچه براي نپذير�تن اين كار بهانه كردم مؤثر واقع نشد تا بالاخره آيت‌الله �رمودند «اين امر رهبر است بايد اطاعت كنيد.» من كه در آن روزها با وعده و وعيدهايي كه رهبر به مردم داده بودند و مي‌گ�تند ايران را بهشت برين خواهم كرد مي‌پنداشتم اگر اطاعت� امر� چنين رهبري را نكنم «آسمان به زمين خواهد آمد» گ�تم: «پدر مي‌پذيرم اما به يك شرط و آن هم اين است كه شوراي مورد نظر جنابعالي را در دانشگاه تهران و ديگر دانشگاه‌ها و مراكز دانشگاهي پياده كنيم». طالقاني در حالي كه لبخند رضايت بر لب داشت، گ�ت: حال كه قبول كردي برو ببينم چگونه آن مركز مهم و حساس را اداره خواهي كرد.
بلا�اصله با احكامي كه زنده‌ياد مهندس بازرگان ـ نخست‌وزير ـ براي من و همكارانم (دكتر ترابعلي براتعلي، دكتر حسين صباغيان و دكتر كاظم ابهري) صادر كرد شوراي مديريت دانشگاه� تهران تشكيل شد و يك ه�ته بعد پس از بازگشايي دانشگاه و تشكيل كلاسها قدم بعدي براي تشكيل شوراها در دانشكده‌ها و مؤسسات وابسته برداشته شد. شوراي مديريت از دانشكده‌ها خواست تا در اسرع وقت شوراهاي هماهنگي مركب از نمايندگان استادان، دانشجويان و كارمندان (هر يك سه ن�ر) را تشكيل داده و از بين خود يا يكي از استادان� دانشكده �ردي را به‌عنوان سرپرست معر�ي نمايند تا احكام آنها صادر گردد. كار� تشكيل شوراها در شرايط كاملاً آزاد و دموكراتيك انجام شد و حكم ا�راد معر�ي شده بدون� توجه به ا�كار و اعتقادات آنها صادر گرديد. براي ما ت�اوتي بين دكتر م�تح (سرپرست دانشكدة الهيات و معار� اسلامي) با دكتر محمدرضا لط�ي (سرپرست دانشكدة هنرهاي زيبا) يا دكتر ناصر كاتوزيان (سرپرست دانشكدة حقوق) كه اعتقادات مت�اوتي داشتند وجود نداشت مهم اين بود كه معر�ي‌شدگان منتخب شوراها باشند و در خدمت� دانشگاه و مردم. مي‌دانستيم و معتقد بوديم عقل جمعي خطا نمي‌كند و نيازي به شرط و شروط براي انتخاب‌شدگان نمي‌ديديم. بعد از انتخاب رؤساي دانشكده‌ها و يك نماينده از هر دانشكده با حضور آنها شوراي عالي دانشگاه تشكيل شد و در اولين جلسة شوراي عالي، مديريت موقت كه تا آن روز انتصابي بود استع�اي خود را تقديم كرد و بلا�اصله شوراي عالي آنها را براي ادارة امور دانشگاه «انتخاب» نمود و اين روش در همة دانشگاه‌ها و مراكز آموزش عالي كشور به‌مرحلة اجرا درآمد و به اين ترتيب شوراهاي مورد نظر آيت‌الله طالقاني در دانشگاه‌ها پياده شد و پدر به يكي از آرمانهايش رسيد. اما هزار ا�سوس ديري نپائيد كه بدن� سرد شدة پدر را اعضاء شوراها همراه ميليون‌ها ايراني از مسجد دانشگاه تهران به بدرقه نشستند تا شاهد� آنچه بعد از مرگ� او بر سر� شوراها مي‌آيد باشند. آن روز كه به دستور طالقاني، احمدزاده راهي خراسان شد تا «استاندار دوچرخه‌سوار» نام گيرد و من رهسپار� دانشگاه تهران تا اولين شوراي دلخواه طالقاني را برپا كنم هرگز در باور من و احمدزاده نمي‌گنجيد كه نظام� ولائي شوراهاي راستين و مردمسالار را برنتابد تا آنجا كه ما دو ن�ر پاداش كارمان را در زندان اوين و با بدنهاي سياه‌شده از كابل� پاسداران دريا�ت نماييم و ما را تنها و تنها به گناه� ايمان به حكومت� مردم بر مردم تا چند قدمي جوخه‌هاي اعدام ببرند و سالها به اسارت كشند. راستي چه ت�اوتي بين شوراهاي پيشنهادي آقاي طالقاني و شوراهاي اسلامي كه پس از گذشت حدود� 20 سال از انقلاب و در دوران اصلاحات به‌وسيلة آقاي خاتمي رئيس جمهوري به‌مرحلة اجرا درآمد وجود دارد؟ مگر شوراي منتخب دانشگاهيان نبود كه توانست دانشگاه‌هاي به‌هم ريخته و در اشغال� گروه‌هاي سياسي را سامان دهد و به محيطي آرام جهت درس، بحث، تعليم، تعلم و تحقيق و در عين حال مدا�ع مردم و انقلاب و پرورش‌دهندة مدا�عان استقلال و آزادي و مردم‌سالاري و جمهوريت، ضداستبداد و استكبار و ستيزنده عليه زر و زور و تزوير و استبداد ديني تبديل نمايد؟ و مگر نبود كه زورمداران� �رصت‌طلب كه همة اهرمهاي قدرت جز دانشگاه و دانشگاهيان را زير سلطة خود گر�ته بودند تاب چنين شوراهايي را نياوردند و در حاكميت� مطلق� خود برپايي شوراهاي راستين را برنتا�تند و پس از هجوم‌هاي متعدد و مكرر به دانشگاه‌ها بالاخره در ارديبهشت سال� ۵9 با حملة سياسي به دانشگاه‌ها با نام «انقلاب �رهنگي» و اسلامي كردن، تنها نهادي را كه با روش� شورايي� مورد نظر آيت‌الله طالقاني اداره مي‌شد متلاشي كردند و مراكز علمي و دانشگاه‌ها را به خاك و خون كشيدند.
با نگاهي سطحي به مسئلة شورا در انديشة آيت‌الله طالقاني و آنچه در قانون� �علي ـ تشكيل شوراهاي اسلامي ـ وجود دارد ت�اوت اين دو ديدگاه كاملاً مشخص مي‌گردد. براي ثبت در تاريخ و اطلاع نسل جوان از چگونگي مطرح شدن �كر شورا بايد مروري هر چند گذرا به اولين ماههاي پس از پيروزي انقلاب بيندازيم.
پس از اينكه وقايعي در كردستان و گنبد پيش آمد و درگيري‌هايي بين بعضي گروه‌ها ات�اق ا�تاد آيت‌الله طالقاني به اين نتيجه مي‌رسد كه تنها راه� جلوگيري از سوءاست�ادة گروه‌ها (چه چپ و چه راست) تشكيل شوراي واقعي شهر مي‌باشد، طالقاني به قم مي‌رود و با آقاي خميني مذاكراتي م�صل در مورد خطراتي كه بر سر� راه� جنبش وجود دارد انجام مي‌دهد و اعلام مي‌كند:
مردم� ما به بزرگترين دست آورد تاريخي خود يعني �رمان� تشكيل شوراها در كلية سطوح نائل شدند.

آقاي طالقاني در سخنراني تاريخي خود كه به دعوت� حوزة علمية قم در مدرسة �يضيه ايراد مي‌كند از جمله مي‌گويد:
براي نجات از تشنجات �علي من يك راه به‌نظرم مي‌رسد. راه شرعي، راه� قانوني، راه� دنياپسند. مردم واقعاً بايد به‌حساب بيايند، مردم واقعاً بايد سرنوشت� خود را به‌دست گيرند مردم بايد بتوانند راهي براي زندگي خود پيدا كنند. اين مسئله‌ايست كه علماي ما ه�تاد و چندسال با آن مواجه هستند. به‌نظر من انجمنهاي ايالتي و ولايتي در هر شهر، در هر روستا و هر دهكده بايد به‌وجود بيايند و ا�راد� مورد اطمينان� مردم به‌وسيلة خود مردم انتخاب شوند و سرنوشت� خود را با نظارت� خودشان به‌دست گيرند.
من در كردستان بودم و تعجب كردم كه چرا به‌حر� اينها كسي گوش نمي‌دهد، مردمي كه داراي خصلتي خاص، مردم� خوش‌اخلاق، باغيرت، اصيل، اين مردم را تجزيه‌طلب مي‌دانستند، اينها اگر هم تجزيه بشوند به كجا بروند؟ اگر به آنها بگوئيد جدا شويد باز هم به ايران ملحق مي‌شوند. اينها يك حر� داشتند. منطقه و مليت�� خودمان و سرنوشت� خودمان دست� خود� ما باشد. طاغوتيان نمي‌خواستند كه به زبان�� خودمان حر� بزنيم. آنها از ما ماليات مي‌گر�تند و شمال� تهران را زيبا مي‌كردند. آيا اين حر�ها درست نبود؟ ما هم به درد� دل� آنها گوش داديم و گ�تم كه سرنوشت� خودتان دست� خودتان و مال� خودتان و اكنون هم انتخاباتش به‌پايان مي‌رسد و هر اشكالي هم كه پيش بيايد خودشان مي‌دانند، اين مسئله بايد در همة ابعاد� مملكت پياده شود. عده‌اي گ�تند كه كمونيست‌ها ن�وذ پيدا مي‌كنند، بكنند، وحشتي وجود ندارد، وحشتي كه رژيم سابق از كمونيسم داشتند، الان هم هست، در حالي كه كمونيست هيچ چيز نيست، هر چه توسري بيشتر بخورد، هر چه بيشتر به او �شار بيايد قوي‌تر مي‌شوند. چون اسلحة مظلوميت از هر سلاحي قوي‌تر است. كمونيسم مولود استبداد� سياسي و اجتماعي و ديني است، در هر كشوري كه استبداد و محروميت بود چهرة دين مسخ شد كمونيسم تشكيل مي‌شود. مسئلة كمونيسم غير از مسئلة علمي يا غير علمي ماترياليسم است. اگر ما در مقابل كمونيسم بگوييم كه نمي‌توانيم مقابله بكنيم در واقع اسلام را ناقص مي‌دانيم و يا نشناخته‌ايم ….
مسئلة انجمنهاي ايالتي و ولايتي بحمدالله شب� گذشته با امام مورد بحث� و بررسي قرار گر�ت و چاره‌انديشي شد كه مردم در سرنوشت� خود بايد حاكم باشند. ايشان �رمودند كه بايد تشكيل شود، نه دولت مي‌تواند مقابل� امر� ايشان كه امر معتبر� مرجعي است كه مردم به مرجعيت قبولش دارند مخال�ت كند و نه هر كس� ديگر.

چند روز پس از بازگشت طالقاني از قم به خواست� ايشان آقايان احمدعلي بابايي و طاهر احمدزاده براي مذاكره پيرامون� چگونگي تدوين� اصول� شوراها نزد ايشان مي‌روند. «آقا» از آنها مي‌خواهد اشخاصي را كه در اين مورد صالح تشخيص مي‌دهند معر�ي نموده و با همكاري آنان بررسي تدوين اين اصول را آغاز كنند. «پدر» براي ا�راد زير نامه‌اي مي‌�رستد و از آنها تقاضاي همكاري مي‌كند. متن نامه چنين است.
برادران� عزيز! جناب آقاي دكتر سيد عبدالكريم لاهيجي، جناب آقاي محمد مجتهد� شبستري، جناب� آقاي طاهر احمدزاده، جناب آقاي دكتر علي‌اصغر حاج سيد جوادي، جناب آقاي دكتر ناصر كاتوزيان، جناب آقاي دكتر حبيب‌الله پيمان.
چنانكه باخبر شده‌ايد موضوع تشكيل شوراهاي محلي و شوراهاي ولايتي و ايالتي از طر� اينجانب به حضرت� امام پيشنهاد و مورد تأييد معظمٌ‌له قرار گر�ت.
براي نيل به اين مقصود ابتدا محتاج� طرح و ت�صيل جامعي هستيم. به‌نظرم رسيد از شما برادران تقاضا كنم با يك نشست� اختصاصي 3 تا ۴ روزه و تبادل نظرهاي لازم، طرح� قابل� اجرائي تنظيم و در اختيار اينجانب قرار دهيد. به آقاي علي بابائي مأموريت داده‌ام به دعوت آقايان اقدام و پي‌گيري و مباشرت امر را داشته باشد.
اميدوارم زودتر از 1۵ الي 20 روز� آينده طرح� جامع� اين كار را تهيه و تسليم �رمايند، در خاتمه آقايان مي‌توانند در صورت� تمايل و ضرورت 3 يا ۴ ن�ر ديگر از اهل� خبره و ذيصلاح را به همكاري دعوت نمايند.
سيد محمود� طالقاني
(كتاب طالقاني و تاريخ)

طرح� قانوني شوراها توسط ۶ ن�ر برگزيدگان تهيه و در تاريخ بيستم ارديبهشت ۵8 طي يادداشتي براي آگاهي عموم و ارائة نظرات مردم به روزنامه‌ها �رستاده شد. در اينجا چند ماده از طرح �وق آورده مي‌شود تا معلوم گردد چرا پس از نظرخواهي از مردم و تكميل آن و ارسال طرح به وزارت كشور (وزير آقاي مهندس هاشم صباغيان و معاون وزير آقاي شيخ علي‌اكبر هاشمي ر�سنجاني بوده‌اند) مسئله كاملاً منت�ي مي‌شود و كوچكترين اعتنايي به آن نمي‌گردد.
مادة 1: به پيروي از اصل� شوراها و به‌منظور تأمين مشاركت� مردم� هر ناحيه در اداره امور� عمومي و رعايت مقتضيات� تاريخي و جغرا�يايي و مذهبي شهرها و استانهاي كشور و اتخاذ تدابير در ح�ظ و اشاعة �رهنگ و زبان و سنن بومي و قومي، شوراهاي ده و بخش و شهر و شهرستان و استان، بر مبناي تقسيم جغرا�يائي و سياسي كه در قوانين معين است در سراسر� كشور تشكيل مي‌شود.
مادة 3: انتخابات قطع‌نظر از ويژگيهاي مذهبي، نژادي و زباني انجام مي‌شود و تمام� ساكنان� محل حق شركت در آن را دارند، كسي ساكن� محل به‌شمار مي‌رود كه لااقل شش ماه پيش از شروع� انتخابات در آنجا مقيم باشد.
اين طرح� قانوني و مردمسالارانه نه‌تنها مورد توجه وزارت كشور� دولت موقت، شوراي انقلاب انتصابي، حزب جمهوري و مجاهدين انقلاب اسلامي كه همة اهرمهاي قدرت را در دست داشتند، قرار نگر�ت، مبتكر و مدا�ع سرسخت� «دلسوخته‌اش» آيت‌الله طالقاني را در چند ماه� آخر� زندگي� پرماجرايش پس از انقلاب اسلامي چنان آزردند كه در آخرين� خطبة نماز جمعه در بهشت زهرا كه به مناسبت 17 شهريور (جمعة سياه) تشكيل شده بود به‌عنوان� درد�دل با، مردم بغض در گلو �رياد زد:
صدها بار من گ�تم كه مسئلة شورا از اساسي‌ترين مسائل� اسلامي است. حتي به پيغمبرش با آن عظمت مي‌گويد، با اين مردم مشورت كن، به اينها شخصيت بده، بدانند كه مسئوليت دارند، متكي به شخص� رهبر نباشند ولي نه اينكه نكردند، مي‌دانم چرا نكردند، هنوز هم در مجلس خبرگان بحث مي‌كنند در اين اصل� اساسي قرآن، كه به چه صورت پياده شود: بايد، شايد، يا اينكه مي‌توانند. نه، اين يك اصل� اسلامي است، يعني همة مردم از خانه و زندگي و واحدها بايد در كارهايشان با هم مشورت كنند. علي مي‌�رمود «من استبد برأيه ه�لَكَ» هر كه در كارهاي خودش استبداد كند هلاك مي‌شود. «من شاورالرجال شاركهم �ي عقولهم». وقتي من يك ديد دارم با يك ن�ر از شما با دو ن�ر، با ده ن�ر وقتي مشورت مي‌كنم، ده ديد پيدا مي‌كنم، ده عقل به عقل� خودم ضميمه مي‌كنم، چرا نمي‌شود؟ نمي‌دانم! امام دستور مي‌دهد، ما هم �رياد مي‌كنيم، دولت هم تصويب مي‌كند، ولي عملي نمي‌شود، مگر در سنندج كه اين شوراي نيم‌بند تشكيل شد، ضرري به جائي رسيد؟ و مي‌بينيم آنجا نسبتاً از همة مناطق كردستان آرامتر است، يعني گروه‌ها و ا�راد دست اندركار شايد اينطور تشخيص بدهند كه اگر شورا باشد ديگر ما چه‌كاره هستيم؟! شما هيچ!! برويد دنبال كارتان، بگذاريد اين مردم مسئوليت پيدا كنند، اين مردمند كه كشته دادند، اينهائي كه اينجا خوابيده‌اند از همين توده‌هاي جنوب شهر بودند، منطق� اينها بود، مي‌گويند در كارخانه‌ها اخلال مي‌شود، خوب يك مرتبه اخلال بشود، آن اصل مهمتر از اين است كه در يك كارخانه اخلال بشود اگر در يك كارخانه اخلال شد، شورا را تعطيل كنيد، چرا؟
وقتي مردم از مسئوليت خارج شدند، شما برادر، شما كاسب، شما كارگر، شما بازاري، شما كشاورز مي‌گوئيد خوب به ما چه، خودشان دارند كارشان را مي‌كنند، نه وظي�ة يك‌يك شماست و اگر مي‌كرديم، و اگر مي‌كرديم، و اگر مي‌كرديم! كه خيلي زمينة براي كارها داشتيم و هنوز هم داريم. شايد بعضي از دوستان� ما بگويند: آقا شما چرا اين مسائل را در ميان� تودة مردم مطرح مي‌كنيد؟ بيائيد در مجلس� خبرگان! مي‌گويم بين موكلين شما مطرح مي‌كنم اينها هستند كه ما را وكيل كردند، مي‌دانيد براي چه وكيل كردند؟ ما نسبت به اينها مسئوليت داريم بايد دردها، انديشه‌ها، بدبختي‌ها، ناراحتيها، عقب‌ماندگي‌هاي اين مردم را جبران كنيم. اميدوارم همة ما هشيار شويم، خودرأيي و خودخواهي را كنار بگذاريم، گروه‌خواهي، �رصت‌طلبي و تحميل عقيده يا خداي‌نخواسته استبداد زير پردة دين را كنار بگذاريم و بياييم با مردم با دردمندها، با رنج‌كشيده‌ها، با محرومها، همصدا شويم …

طالقاني تا آخرين روزهاي حياتش نگران� بي‌توجهي و عدم اجراي طرح تشكيل شوراها بود. نگراني او نه از مخال�ين شورا كه از «دوستانش» بود همانها كه تشكيل شوراهاي واقعي (محتوايي) را به مسخره گر�تند و برنتابيدند. طالقاني در پاسخ به آنها كه مي‌گ�تند اگر قرار است طبق طرح� شما مردم� هر ناحيه در ادارة امور عمومي مشاركت داشته باشند پس حكومت و دولت چه‌كاره است مي‌گ�ت: «شما هيچ‌كاره‌ايد برويد دنبال كارتان» و آنگاه كه طالقاني زير� �شار� روحي� وارد شده از سوي «دوستان» و دشمنان دق كرد و به سراي جاويد شتا�ت خبرگان ن�س راحتي كشيدند و براي خالي نبودن عريضه در قانون اساسي پس از تصويب اصل� مربوط به ولايت �قيه و اصول� ديگري كه به رهبر قدرت� ما�وق قانون مي‌داد �صلي را هم به شوراها اختصاص دادند و در اصل� يكصدم قانون اساسي قدرت شوراها را تا حد «نظارت» پايين آوردند و خود را خلاص كردند.

اصل يكصدم قانون اساسي
براي پيشبرد� سريع برنامه‌هاي اجتماعي، اقتصادي، عمراني، بهداشتي، �رهنگي، آموزشي و ساير امور ر�اهي از طريق� همكاري مردم با توجه به مقتضيات� محلي ادارة امور� هر روستا، بخش، شهر، شهرستان يا استان با نظارت شورائي به نام شوراي ده، بخش، شهر، شهرستان يا استان صورت مي‌گيرد كه اعضاي آن را مردم� همان محل انتخاب مي‌كنند.
شرايط� انتخاب‌كنندگان و انتخاب‌شوندگان و حدود� وظاي� و اختيارات و نحوة انتخاب و نظارت� شوراهاي مذكور و سلسله مراتب آنها را كه بايد با رعايت اصول وحدت� ملي و تماميت� ارضي و نظام جمهوري اسلامي و تابعيت حكومت مركزي باشد قانون معين مي‌كند.

و براي تعيين شرايط انتخاب‌كنندگان و انتخاب‌شوندگان و حدود� وظاي� و اختيارات و نحوة نظارت شوراها پس از گذشت‌ حدود� 20 سال بالاخره قرار شد اولاً شوراها «اسلامي» باشند و ثانياً كساني بتوانند به عضويت شوراها درآيند كه اعتقاد و التزام� عملي به اسلام و ولايت� مطلقة �قيه داشته باشند. آقاي خاتمي و اصلاحاتي‌ها پس از سوار شدن بر اريكة قدرت براي اثبات� اعتقادشان به شعار مردمسالاري و �ريب مردم بايد دامي مي‌گستراندند و چه دامي �ريبنده‌تر از تشكيل شوراهاي ده و شهر و چنين كردند اما شورايي «�رمي»، نه «محتوايي» و طبيعي بود كه چنان شوراهايي و برگزيدگانش در شهرها از جمله تهران چنين ثمراتي كه همه شاهدش بوده و هستيم به‌بار آورند. وقتي قرار است مهمترين شرط� برگزيده شدن اعتقاد و التزام به ولايت مطلقة �قيه باشد چه انتظاري جز اطاعت امر از شوراها مي‌توان داشت؟ شوراها يا بايد مطيع مردم باشند يا مطيع صاحبان قدرت و ولايت.
چگونه مي‌توان پارادوكس، بين قبول� قدرت� مطلقه و �راقانون با مردمسالاري و شركت مردم در تصميم‌گيري‌ها را حل كرد؟ اصولاً چه رابطه‌اي بين همكاري مردم براي پيشبرد سريع برنامه‌هاي اجتماعي، اقتصادي، عمراني، بهداشتي، �رهنگي، آموزشي و ساير امور ر�اهي از طريق انتخاب شوراها و نظام ولائي وجود دارد؟ مگر در اين دو دهه شاهد� برخورد نظام� با آنچه نام� شورا روي خود گذاشته نبوده‌ايم؟ �كر نمي‌كنم نهادي مهمتر از مجلس شوراي اسلامي وجود داشته باشد. مگر در اوايل تشكيل مجلس ششم در بحث قانون� مطبوعات يك دستور� ولي�‌�قيه بساط مجلس و مجلسيان و مصوبات آنها را بر هم نريخت؟ مگر شاهد قدرت� نهادهايي به‌نام شوراي نگهبان و شوراي عالي انقلاب �رهنگي تنها به‌دليل منصوب بودن از سوي ولي‌�قيه نيستيم و نمي‌بينيم تنها به‌دليل انتصابي بودن اين «شورا»ها چرخ مجلس شوراي اسلامي را كه ظاهراً نمايندگان آنها انتخابي هستند پنچر كرده‌اند؟ و مگر نديديم در بازنگري قانون اساسي (13۶8) شوراي عالي قضائي را به‌دليل آنكه اكثر اعضاي آن «انتخابي» بودند منحل و رئيس انتصابي براي اين قوه برگزيدند، اما عكس‌العمل مردم� �هيم و آگاه ايران نسبت به شوراهاي شهر و روستا كه اين روزها جريان دارد يك بار� ديگر نشان داد مردم اعتماد خود را نسبت به نهادسازي‌هاي حاكميت اعم از چپ و راست، محا�ظه‌كار و اصلاح‌طلب از دست داده‌اند و ديگر نمي‌توان با شعارهاي قشنگ ولي توخالي آنها را �ريب داد. بايد به خواست عمومي مردم به‌ويژه نسل جوان و دانشجو كه مراجعه به آراء عمومي است پاسخ گ�ت و در يك همه‌پرسي آزاد و دموكراتيك و در شرايط برابر به هر كس كه شناسنامة ايراني دارد اين امكان را داد كه نظر خود را در مورد آيندة وطنش و نظام� دلخواهش اعلام نمايد. و در چنين شرايطي نظام مشروعيت پيدا خواهد كرد و مردم خواهند توانست با تشكيل شوراهاي واقعي در سرنوشت و آينده‌شان دخالت نمايند. جز اين هر مسيري به بيراهه خواهد ر�ت و دامي براي اسارت خلق و باز مقدمه‌اي جهت �ريب مردم، مردمي كه 8 سال به‌نام د�اع از استقلال� وطن، 8 سال به‌نام سازندگي و 8 سال به‌نام اصلاحات هر روز شاهد ا�زايش �قر و اختلا�‌طبقاتي، �ساد، اعتياد، خشونت، حذ�، ظلم و بي‌عدالتي بودند خواهد شد و معلوم نيست براي هشت سال چهارم با چه شعارها و دروغهايي مي‌خواهند آنها را �ريب دهند و بر اريكة قدرت بمانند. مردم به اين نتيجه رسيده‌اند كه در چنين ساختار حاكميت ادارة امور شهرها و روستاها به دست شوراها حر�ي است بي‌پايه و عوام‌�ريبانه. مردم هشيارتر از آنند كه بار ديگر در دام �ريبكاران بي�تند و به وعده‌هاي دروغين� مدعيان دل خوش كنند آنها خوب مي‌دانند انتخابات شوراي شهرها و دهات مقدمه‌اي است براي آماده كردن� مردم براي انتخابات سال�هاي� آينده.
برو اين دام بر مرغ� دگر نـ�ه كه عنقا را بلند است آشيانه
و در پايان لازم است به «دوستاني» كه شركت در انتخابات را يك «حق� ملي» مي‌دانند بگويم من هم اعتقاد دارم شركت در انتخابات يك حق ملي است اما در نظام� ولائي، ما انتخاب مي‌كنيم يا پس از آنكه داوطلبها اعتقاد� خود را به «ولايت مطلقة �قيه» اعلام و اثبات كردند و از سوي حاكميت «انتخاب» شدند ما با رأي خود تنها انتخاب‌شدگان را تأييد مي‌كنيم؟ نام اين عمل ـ شركت در انتخابات ـ بهره‌گيري از يك «حق ملي» نيست كه «مشروعيت» بخشيدن به نظام� ولائي است.
و بالاخره كسي به ما نگ�ت چرا كارشناسان و �رهيختگان� ايراني� غير مسلمان و مسلمانها تا اعتقاد عملي خود را به ولايت مطلقة �قيه اثبات نكنند در نظام ولائي حق كانديدا شدن براي نمايندگي مردم در شوراهاي شهر و روستا را ندارند؟

والسلام
21 دي‌ماه 1381

Saturday, January 04, 2003

اين مطلب رو من يک ماه پيش براي شماره اول مجله وطن نوشتم.. اما چون انتشار اين نشريه با تأخير مواجه شد و مطلب من در حال بيات شدن است!!.. گذاشتمش اينجا.. يادتون نره که وبلاگ اصلي من اينيکيه: رنگين کمان

وبلاگ نويسي، جستجوي �رديت گمشده

"چرا وبلاگ مي‌نويسم؟ نمي‌دانم! هيچ وقت دقيقا ن�هميدم. احتمالا ابتدا براي‌ام يک تجربه‌ي جديد بود (البته منظورم نشر اينترنتي به صورت روزانه است وگرنه مدت بيش‌تري هست که به شکل خصوصي‌تري نيز مي‌نويسم)، پس از آن بعضي چيزهاي‌اش خوب زير زبان‌ام مزه مزه کرد (مثلا اين‌که خواننده داشته باشم و تاثير نوع نوشته‌ام بر تعداد بازديدکننده‌هاي روزانه را ببينم و يا اين‌که کسي در جايي ديگر به نوشته‌ي من ارجاع داده باشد و از اين قبيل) و بعد از مدتي، چيزهايي ديگر. درباره‌ي اين آخري توضيح مي‌دهم: حس کردم وبلاگ باعث نوعي نزديکي‌ي خاص با بعضي از دوست‌هاي‌ام –و به طور خاص بچه‌هاي دانشگاه- مي‌شود. با بعضي‌ها که تا آن موقع تنها سلام و عليکي داشتم،‌ رابطه‌هاي عميق‌تري برقرار کردم. حس کردم اين آدم‌هايي که هميشه مي‌بينم و تنها به شکل يک صورت ظاهري در ذهن من تجلي پيدا مي‌کنند، موجوداتي عميق‌تر و �راتر از اين حر�‌ها هستند. خوب ... همه‌ي آدم‌ها (يا به هر حال تعداد قابل توجهي) اين‌گونه‌اند ولي بايد شناخت‌شان و اين شناخت م�ت به دست نمي‌آيد. پس از مدتي،‌ عملا مخاطب داشتم و مخاطب‌ام اغلب، بچه‌هاي دانشگاه‌ام بودند و چند ن�ر ديگر از دوست‌هاي ديگر که از قبل با آن‌ها دوست بودم (و يا شايد هم تنها آشنا بودم) و يا معدودي از بچه‌هاي جامعه‌ي وبلاگي‌مان. اما شرايط عوض شد ... به جايي رسيد که نه همه، ولي درصد قابل توجهي از نوشته‌هاي‌ وبلاگ‌ام مخاطب خاصي پيدا کرد: يک آشنا که به تدريج پررنگ شد!"

آنچه در بالا خواندید نوشته نویسنده وبلاگ "ضدخاطرات" (http://www.sologen.net) است.
�کر می کنم تقریباً تمام آنچه می خواهم در این مقاله در مورد وبلاگ ها بگویم در همین حر� های دوست نویسنده ام خلاصه شده است.
شاید این سؤال برای شما مطرح شده باشد که وبلاگ چیست؟ البته اکثر آنهایی که با اینترنت سرو کار دارند، می دانند وبلاگ چیست.
مخصوصاً اگر در مورد یک مطلب در موتورهای جستجو ی �ارسی مثل پارسیک(www.parseek.com ) و یا گوگل (www.google.com )
جستجو کرده باشند، حتماً با نتایجی غیر منتظره مواجه خواهند شد. لیستی که این جستجو گرها ارائه می کنند، حاوی مطالبی است که توسط وبلاگ نویسها در اینترنت منتشر شده است.
وبلاگ‌ يك رسانه شخصی برای اعضای جامعه جهانی اينترنت است كه حق ارائه نظر را برای آنان ، بدون هيچ هزينه و امكاناتی �راهم می‌كند.
وبلاگ محیطی است که به ا�راد امکان می دهد تا نظرات، ا�کار و اندیشه هایشان، و هر آنچه در دل دارند، را به جهانیان ارایه دهند!
به عبارت ديگر، وبلاگ، يادداشت های شخصی و ناويراسته ا�راد عادی است كه به طور متناوب و به كمك ابزارهای خودكار روی اينترنت قرار می گيرد
و خوانندگانی از ميان يك مجموعه اجتماعی كه به طور مجازی به هم پيوسته اند، دارد.
وبلاگ از دو کلمه تشکیل شده، وب(web) و لاگ (log.(log به معنای س�رنامه نوشتن است. نوشتن چیزهایی که به طور آنی به ذهن می رسند.
و وبلاگ یعنی نوشتن این مطالب در شبکه جهانی اینترنت.
وبلاگ نویسان در خبرها و سایت های مختل� گردش می کنند، به آنها لینک می دهند و گاه نظرات شخصی خودشان در مورد پدیده های مختل� را بیان می کنند.
شاید ما روزانه از کنار آدم های زیادی در خیابان رد می شویم.
آدم هایی که همدیگر را نمی شناسیم و هر کدام آنقدر مشغله ذهنی داریم که شاید همدیگر را نبینیم.
اما هر کدام از همین آدمها شاید یک دنیا حر� برای گ�تن داشته باشند. حر� هایی که جایی یا �رصتی برای بیان آنها پیدا نمی کنند.
شاید پدیده اینترنت و از جمله وبلاگ نویسی وسیله ای برای پیدا کردن این �ردیت گم شده باشد.
وسیله ای برای راه یابی به اعماق وجود انسانها و ارائه نظرات و اندیشه های شخصی خود و دریا�ت بازتابی از آنها در نظرات خوانندگان.
دنیای امروز دنیای ارتباطات و اطلاعات است.
دنیایی است که به مدد تکنولوژی اطلاعات مرزهای زمانی و مکانی از بین ر�ته است و با دسترسی به یک خط تل�ن و یک دستگاه کامپیوتر می توان به حجم وسیعی از اطلاعات دست یا�ت.
این روزها در میان کاربران اینترنت پدیده ای جدید رواج پیدا کرده، که باعث شده بسیاری از کاربران ساعات زیادی را صر� آن کنند.
این پدیده وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی است. وبلاگ نویسی نوعی روزنامه نگاری پست مدرن است. روزنامه نگاری که سردبیرش خودش است
و بدون محدودیت های مرسوم در جامعه هر آنچه را که دوست دارد می نویسد و با �شار دادن یک کلید توسط ماوس مطالب خود را به اقیانوس بی کران اطلاعاتی اینترنت می �رستد.
خواندن و نوشتن وبلاگ ها کاربران ایرانی را وارد مرحله جدیدی کرده است. تا پیش از این ایرانی ها کمتر در اینترنت به عنوان یک کنشگر شناخته می شدند
ولی وبلاگ نویسی سبب شده است تا تعداد زیادی از کاربران ایرانی اینترنت به تولید اطلاعات و نوشتن روی بیاورند.
وبلاگ سايتي اينترتني است كه توسط مردم معمولي مثل من و شما راه اندازي مي شود .
آنها ، داستان ، شعر ، قطعه هاي ادبي ، عكس و يا مطالبي شبيه ساير وب سايت ها را به وبلاگ خودشان پست مي كنند..
آنچه وبلاگ ها را از ص�حات خانگی (home page) متمایز می کند، پویا بودن وبلاگ ها است. یک وبلاگ ممکن است هر روز و یا حتی روزی چند بار به روز شود.
علاوه بر آن درست کردن یک وبلاگ نیاز به داشتن دانش �نی و تخصص زیادی ندارد.
و به راحتی می توان در کمتر از 2 دقیقه، یک ص�حه شخصی درست کرد. برخی از سایت ها مثل blogspot.com, weblog.com و persianblog.com این امکان را به کاربران می دهند که به راحتی یک وبلاگ درست کنند.
با آنکه عمر وبلاگ نویسی در ایران حدود یک سال است، اما در همین مدت کوتاه شاهد رونق بسیار آن بوده ایم. هر چند آمار دقیقی از تعداد وبلاگ نویسان ایرانی در دست نمی باشد،
اما گ�ته می شود، تا کنون این تعداد به 15000 ن�ر می رسد. وقتی سلمان جریری در 16 شهریور سال 1380 اولین وبلاگ �ارسی را درست کرد،
�کرش را نمی کرد که حدود 2 ماه بعد با انتشار يك راهنما و آماده كردن چند قالب پيش ساخته، توسط حسین درخشان (که بعدها ملقب به ابوالوبلاگ شد)
این پدیده این اندازه در بین کاربران ایرانی گسترش پیدا کند. خود حسین درخشان هم امیدوار بود در اولین سالگرد انتشار راهنمای ساختن وبلاگ �ارسی
تعداد وبلاگ نویسان ایرانی به 100 ن�ر برسد! اما بعد از گذشت 2 ماه، وقتی که تعداد وبلاگهای �ارسی بیشتر از 120 عدد شد،
به اهمیت کارش پی برد! بعد از چند ماه سایت پرشین بلاگ به همت چند جوان ایرانی راه اندازی شد، هر چند هنوز هم در مورد این سایت حر� و حدیث های زیادی گ�ته می شود،
با این حال نمی توان نقش این سایت را در ا�زایش وبلاگ نویسی در بین کاربران ایرانی نا دیده گر�ت.
وبلاگ نویسی در طی یک سال گذشته رشد صعودی داشته است و هر روز تعدادی دیگر به جرگه وبلاگ نویسان اضا�ه می شوند.
وبلاگ نويسان �ارسی، مثل همتايان ديگرشان، در يك طي� ودر بين دو قطب جا می گيرند.
اين دو قطب، يكی «خودروايت گری» است (نوشتن درباره ا�كار و احساسات شخصی و ات�اقات روزمره) و قطب دوم «اطلاع رسانی» است.
بعضی از وبلاگ ها ترجيح می دهند به قطب اول نزديك تر باشند، و بعضی به قطب ديگر.
هر دوطی� وبلاگ ها جذابیت خاص خود را دارد، طی� اول به قولی د�تر خاطرات روزانه خود را به دید عموم می گذارند،
و از آنجا که اکثراً با اسامی مستعار می نویسند، خیلی راحت از دل مشغولی ها و نیازها و خواسته هایی سخن به میان می آورند
که شاید با اسم واقعی خود نتوانند به راحتی آنها را حتی برای نزدیکترین ا�راد به خودشان، بازگو کنند.
شاید وبلاگ ها به نوعی به نیاز ا�راد به درددل کردن و نوشتن حدیث ن�س و شنیدن نظرات دیگران پاسخ می گوید.
و البته این ا�راد ممکن است از اول برای خودشان بنویسند، اما خیلی زود مخاطبان خاص خودشان را پیدا می کنند.
ولی مهم این است که عادت می کنند بدون آنکه خجالت بکشند، خودشان باشند و از احساسات و عواط� خود بنویسند.
طی� دوم وبلاگ ها شامل وبلاگ های خبری و علمی و تخصصی است. البته همین وبلاگ های علمی و تخصصی هم کاملاً آزادند
و می توانند گاهی اوقات در میان مطالب جدی خود، مطالب شخصیشان را هم بنویسند. هیچکس نمی تواند برای وبلاگ نویس ها حد و مرزی تعیین کند!
سینا مطلبی روزنامه نگاری که وبلاگ وبگرد را می نویسد می گوید:
"روزنامه نگارترين وبلاگها هنگام نقل يك خبر يا ارائه يك تحليل ، به مرزهايي كه در رسانه هاي رسمي رعايت مي شود توجه نمي كنند و برش هايي از احساسات دروني ، نظرات شخصي و برداشت هاي �ردي خود را به مطلبشان مي ا�زايند."
شاید بسیاری از آدم های جدی هم نیاز دارند که �ارغ از بسیاری تعلقاتشان در وبلاگی ناشناس حر� های درونیشان را بنویسند و احساسات خود را پرورش دهند.
به طوری که شنیده شده است، همسر آقای محمد رضا خاتمی، خانوم اشراقی که نوه آیت الله خمینی نیز می باشد،
دارای یک وبلاگ است که آدرسش را کسی نمی داند. شاید بسیاری از ا�راد سرشناس هم وبلاگ داشته باشند، کسی چه می داند؟

چیزی که وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی را جذاب می کند، تنوع و تکثر، سریع به روز شدن، لحن صمیمی و دوستانه و
کنار زدن نقاب هایی است که به هر دلیلی در جامعه بر چهره ا�راد زده می شود و مانع از طرح اندیشه ها و خود واقعی ا�راد می گردد.
در دنیایی که خانواده ها تک سلولی می شوند، و انسانها در حال دور شدن از یکدیگر و گم شدن در میان جامعه مدرن هستند،
وبلاگ ها بارقه ای از امید را در دل ها زنده کردند! و باعث نوع جدیدی از همبستگی شده اند.
زمان در نوشتن وبلاگ ها عنصری اساسی است، چرا که سرعت به روز شدن آنقدر زیاد است که مطالب (مخصوصاً خبرها) به زودی بیات می شوند
و در ضمن به سرعت به آرشیو وبلاگ می روند. و خوانندگان تنها تعداد معدودی مطلب را که طبق تنظیم وبلاگ نویس در ص�حه اول قرار دارند، می بیند.
از این رو می توان مطالب وبلاگ ها را به مجسمه های یخی تشبیه کرد، که تنها در یک �صل خاص و برای مدتی معدود زیبایی هایی را می آ�ریند
و با پایان یا�تن آن �صل آب می شوند.اما،کسی که وبلاگ می نویسد، می تواند هر از چندی با مرور مطالب خود به بازخوانی اندیشه های خودش بپردازد
و شاهد دگرگونی های ا�کارش باشد. در واقع وبلاگ همچون آینه بازتابی از شخصیت نویسنده اش به وی ازایه می دهد و باعث شکل گیری و بازیابی شخصیت �رد می شود.
برای برخی از وبلاگ نویسان،وبلاگ نویسی �ي الواقع مجالي است براي گ�تن حر� هاي بي مخاطب آنها !
و شايد بهتر باشد بگويم وبلاگ �رصتي است براي گ�تن حر� هايي كه « مخاطب » خود را تنها « پس » از « گ�ته شدن » خواهند جست و احيانا خواهند يا�ت.
باید وبلاگ نویس باشید تا بدانید این حر� یعنی چه و پیدا کردن مخاطبهای ناشناس (و البته آشنا از نظر روحی) چقدر جذاب است!
وبلاگ نویسان اکثراً با لینک دادن به مطالب جالبی که در وبگردی و گشت و گذار در دنیای مجازی به آنها برخورده اند،
این امکان را برای خواننده های خود �راهم می آورند تا از اخبار و رویدادهای مورد علاقه آنها با خبر شوند.
این وبلاگ ها پس از چندی مشتری های خاص خود را پیدا می کنند. و دیگر کسی که مثلاً علاقه مند به نجوم است،
می داند برای پیدا کردن آخرین خبرها مربوط به این مقوله باید به کدام وبلاگ مراجعه کند.
شاید به این ترتیب وبلاگ ها جلوی غرق شدن ا�راد در انبوهی از اطلاعات را می گیرند.
به نظر من وبلاگ ها زمینه ای مناسب برای جامعه شناسان برای شناختن زوایای پنهان جامعه �راهم می آورند.
بررسی وبلاگها آمار خوانندگان آنها، تعداد مراجعه به وبلاگ ها و .. می تواند، معیار جالبی برای شناختن روحیات کاربران ایرانی باشد.
وبلاگ نویسی اثرات مطلوبی بر روی کاربران اینترنت در ایران گذاشته است و ر�ته ر�ته کاربران اینترنت به جای آنکه وقت خود را تنها صر� چت کردن نمایند،
به نوشتن در زمینه های مختل� و خواندن مطالب دیگران روی آورده اند. این پدیده همچنین سبب رونق پیدا کردن سایت های ایرانی هم شده است.
با ظهور وبلاگ ها اين امكان براي تمام كاربران اينترنت در دنيا �راهم شد كه خود علاوه بر مصر� خبر و اطلاعات، توليد كننده اطلاعات باشند
و به اين ترتيب اينترنت به محيطي دو طر�ه تبديل گشت كه امكان تبادل اطلاعات را �راهم مي كند.
البته برخی معتقدند، وبلاگ ها به علت روحیه تک گویی ایرانی ها در ایران رونق پیدا کرده است.
یک ن�ر مطلبی را می نویسد و مثل تالارهای گ�تگو با دیگران گ�تگو نمی کند. اما من وبلاگ هایی را سراغ دارم
که نوشته آنها موجب یک سلسله بحث با وبلاگ های دیگر شده است و برای نظرات خوانندگان خود اهمیت زیادی قائلند.
اکثر وبلاگ نویسان مرتب تعداد بینندگانش را چک می کند و نسبت به زیاد یا کم شدن خوانندگان خود حساسند
و وبلاگ های خود را به طرق مختل� به دیگران معر�ی می کنند. البته هستند وبلاگ نویسهایی که برای مخاطبان محدودی می نویسند،
و خودشان را جایی معر�ی نمی کنند، اما دیر یا زود دیگرانی پیدا می شوند که با لینک دادن به آنان باعث ا�زایش خوانندگانشان می گردند.
وبلاگ نویسی مورد توجه بسیاری از روزنامه نگاران ایرانی نیز قرار گر�ته است
و بحث های زیادی در مورد اثرات وبلاگ نویسی بر روزنامه نگاری در میان کارشناسان در گر�ته است.
بسیاری از روزنامه نگاران و برخی از استادان علوم ارتباطات با درست کردن وبلاگ به جمع وبلاگ نویسان پیوسته اند.
و با نوشته های خود باعث غنای وبلاگ های �ارسی شده اند.
هر روزه اطلاعات بسیاری در تمام زمینه ها توسط وبلاگ نویسان ایرانی تولید می شود.
وبلاگ های تخصصی در زمینه های پرشکی، دندان پزشکی، روانشناسی، کامپیوتر، نجوم، مهندسی صنایع و ... نشان از حضور پررنگ ایرانیان در شبکه جهانی اینترنت دارد.
و این همه مرهون وبلاگ نویسی است.
وبلاگ نویسان مثل روزنامه نگاران از آنچه در پیرامونشان می گذرد و گاه از دید روزنامه نگاران پنهان می ماند، می نویسند
و خود تبدیل به منابع خبری و اطلاع رسانی شده اند. در جریان زلزله قزوین یکی از همین وبلاگ نویسان با گزارش های لحظه به لحظه و ارسال تصاوی
ر بر روی اینترنت گزارش هایی را بر روی اینترنت می �رستاد و وبلاگ نویس های دانشجو در روزهایی که جنبش دانشجویی
در اعتراض به حکم هاشم آقاجری �عال شده بود، همه روزه از آنچه در اطرا�شان می گذشت، می نوشتند و تحلیل می دادند!

وبلاگ نویسی بر روی سایت های ایرانی هم تأثیر گذاشته است و باعث رونق گر�تن است�اده از استاندارد یونیکد شده است.
خلاصه آنکه می توان امیدوار بود که گسترش وبلاگ نویسی به رویش نسلی نو و خلاق در ایران کمک کند.
و �رصتی باشد تا جوانان اندیشه هایشان را بروز دهند و استعدادهایشان بارور شود و بودن خود را �ریاد زنند، بدون آنکه گوشی خراشیده شود!
هد� ما در این قسمت از ه�ته نامه وطن طرح بحث در مورد وبلاگ نویسی و همچنین حضور جوانان ایرانی در دهکده جهانی،
و معر�ی وبلاگ نویسان و نشر قسمت هایی از وبلاگ های مختل� که بیانگر احساسات و عواط� جوان امروزی و دلمشغوای های وی می باشند، است.
از تمام وبلاگ نویسان خواهشمندیم تا خاطرات خود از وبلاگ نویسی را برای ما ب�رستند. شاید ستونی را هم به پاسخ گویی به سؤالات وبلاگی اختصاص دادیم.
در ه�ته های آینده به سراغتان خواهیم آمد و از شما از وبلاگتان و تجربیاتتان خواهیم پرسید.
از کلیه محققین و صاحبنظران علوم ارتباطات هم خواهشمندیم، با طرح بحث های متنوع به غنای علمی ص�حات ما بیا�زایند.
امیدواریم این حرکت ما به گسترش وبلاگ نویسی کمک کند و در آینده شاهد تحقق شعار "هر ایرانی، یک وبلاگ" باشیم!
بحث ما در مورد حضور جوانان ایرانی در دهکده جهانی به وبلاگ ها محدود نخواهد شد، و مسلماً از گروههای اینترنتی، چت روم ها و تالار های گ�تگو و سایت های مختل� خواهیم نوشت.
در زیر گزیده ای از مطالب چند وبلاگ تقدیم شما عزیزان خواهد شد.


از وبلاک ابرک (http://www.abrak.blogspot.com )
از روزي كه سوداي سينما به سراغم اومد دنيا رو يه جوري ديدم كه �كر مي كنم اغلب سينمايي ها دنيا رو كم و بيش اينجوري مي بينن.اينكه هر صحنه اي يا هر آدمي رو كه يه جورايي برام جذابيت داره مي بينم �كر مي كنم كه چقدر خوبه كه توي يه �يلم از من يه همچين چيزي باشه.اما چون مي دونم كه اين صحنه ممكنه ديگه هيچوقت تكرار نشه و يا اين رهگذري كه توي خيابون از كنارم رد شده رو ممكنه ديگه هرگز نبينم سعي مي كنم حداقل همون لحظه يه جوري نگاه كنم كه انگار دارم �يلم مي بينم و اون بخشي از واقعيت كه من براي ديدن انتخاب مي كنم به نوعي خودش يه جور دكوپاژ محسوب ميشه.معمولا� دنيا رو با لنز وايد مي بينم و اين بزرگترين لذت زندگي منه.آدمهايي كه چهره اشون از پشت لنز وايد من دچار اعوجاج ميشه برام جذابيت �وق العاده اي دارن، معمولا� قيا�ه هاي سنگي كه مات و مبهوت بدون هيچ حسي به روبرو زل مي زنن از پشت لنز وايد ديدني ترند.ترجيح ميدادم كوررنگ باشم چون رنگها رو در دنياي واقعي نميشه كنترل كرد يكي از دلايلي كه باعث ميشه هواي ابري رو دوست داشته باشم اينه كه سايهء‌خاكستري ابرها رنگها رو تعديل مي كنه و اين يعني اتالوناژ طبيعي.گاهي اوقات روي تصاوير موسيقي مي گذارم گاهي اوقات هم روي موسيقي تصوير مي گذارم.بعضي از خيابونها براي خودشون داستان دارن و هر بار كه وارد اون خيابون ميشم ادامهء �يلمي رو كه د�عهء قبل اونجا ديدم مي بينم،خيابون �لسطين و خيابون كريم خان(حول و حوش خردمند) به هيچ داستاني نياز ندارن و به دليل نا معلومي تصاويرشون برام حكم يه �يلم كامل رو داره.بعضي تصاوير بدون داستان هم كامل هستن.اما به بعضي هاشون چيزهايي از ذهن خودم اضا�ه مي كنم.
يه ساختون سيماني با پنجره هاي كوچيك برام كا�يه تا كلي داستان براي خودم بسازم كه پشت اون پنجره چه ات�اقي داره مي�ته و اون ات�اق چه ارتباطي به اون آدمي كه توي اتوبوس نشسته و سرش رو به شيشه تكيه داده و ن�سش با بخار روي شيشه شكلهاي گنگي رو رسم مي كنه داره و اغلب اين ارتباط در عين بي ارتباطيه.
خوب يا بد از دنيا �قط اون بخشي رو كه برام جذابيت تصويري داره مي بينم.از موسيقي اون بخشي رو گوش مي كنم كه مي تونه روي تصوير قرار بگيره و �قط آدمهايي رو نگاه مي كنم كه صورتشون از پشت لنز وايد تغيير شكل ميده.و خلاصه �قط بخشي از واقعيت رو اونم به صورت تحري� شده مي بينم.اين روش من براي لذت بردن از زندگيه و به اين دليله كه خيلي از زنده بودن خودم و زندگي كردن راضييم.

از وبلاگ چشمان نخ�ته در گور(http://eye2eye.blogspot.com )

ديشب به لط� دوستان يك عدد بليط كنسرت چكناواريان به نام من ا�تاد و ر�تيم تالار وحدت! (حالا دوستم كه گ�ت كه سوژه وبلاگ نوشتن دستم اومده...من يادم ر�ته چى بايد بنويسم!) سير كنسرت اينطورى بود كه بعد از قطعات معمولى و سنگين و نيمچه سنگين يكهو بر اثر تشويق مكرر به مرحله جشنهاى وين به مناسبت سال جديد (كه معمولا كلوديو آبادو رهبرشه و اشتراوس ميزنن) رسيديم! يعنى آقا لوريس گ�ت كه از اين به بعد هرچقدر مىخواهيد دست و سوت بزنيد! و خودشم رهبرى اينكار رو برعهده گر�ت و ديگه كم مونده بود بندرى بزنه! بنا به عقيده دوستم و خودم كاش مثلا يك روز مخصوص كنسرتو پيانوى ر مينور باخ كه آدمو كله پا مىكنه باشه و يك روز ديگه هم براى جشن و شادى! ولى خب بنا بر عقيده خودم(!) تو اين مملكت مگه ميشه اجازه همچين برنامه اى رو گر�ت؟ كا�يه بگه ما مىخواهيم دست بزنيم و شاد باشيم كه چماق بدستها �شار پارتى راه بندازن!! بخاطره همين مجبوريم دو تاشو در يك شب تطبيق بديم!
آها! يك سوژه رو يادم اومد!
بعد از نواختن 3-2 تا آهنگ اضا�ه بر سازمان مثل سوييت ايرانى و رقص شمشير يك آقاهه از ته سالن داد زد: اينجارو تعطيل هم بكنن ولى شما آهنگ بزنيد ما ته صبح اينجاييم! چكناواريان هم از رو صحنه گ�ت : باشه!پس د�عه بعد يادت نره پيژامه هم با خودت بيارى!(:
يك خاطره هم گ�ت به اين مضمون كه چند سال پيش تو كانادا قطعه هايى از باخ رو رهبرى مىكرده و وسط نوازنده های اركستر يك ويولونيسته خيلى بد ميزده اما قيا�ه ش آشناى آشنا بوده! خلاصه چكناواريان هى �كر ميكنه اين كيه كه نه ايرانيه نه ارمنيه ولى حتما ميشناسدش!بعد كنسرت ميره از يارو مىپرسه ببخشيد شما كى هستيد؟ كه يارو ميگه : من نوه نوه يوهان سباستين باخ هستم!
از اينجا معلوم ميشه كه تو خارج هم روابط بر ضوابط گاهى مىچربه!
-----------------------------------------
اى ت� به اين شانس! اينهمه جمعه خونه بودمها! يك روز ر�تم بيرون برداشت The Shining رو نشون داد! هنوز به نظر من بهترين �يلم ترسناكه! مخصوصا با وجود جك نيكلسون...عزيز بنده!

از وبلاگ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ( http://persianpoet.persianblog.com ) :

كوچه ابتداي زندگي است
پنجره
دريچه اي به سوي روشنايي آ�تاب
شهر
ازدحام آهن و صدا
زمين
حجم كوچكي براي زندگي
زمان
پرنده اي هميشه در س�ر
و من
پي بهانه اي براي زيستن....



* * * *

عجب هوايي شده ها . ديشب تا صبح باريد و خيلي كي� داشت از سرما زير پتو كز كردن. ديوونه ام نه ؟؟؟ خوب گاهي خيلي مزه ميده هوا كه گر�ته و خيس ميشه تو يه جاي گرم و نرم آروم همه چيز رو نظاره كردن و لذت بردن. البته گ�تم گاهي. چون خيلي شبهاي باروني رو بخاطر دارم كه آروم ننشستم و دلمو به بارون زدم. خصوصا بارونهاي شمال كه نگو.... اينقدر زير بارون قدم مي زديم كه تمام لباسهايمون خيس مي شد و حسابي مي چاييديم. دلم براي شمال تنگ شده. درختاش و باروناش و درياش.... غروبها تو راه خونه وقتي در درياي دوده و آهن و ماشين هاي تهران غرق مي شم ياد طنين نوازشگر موج هاي درياي خاطراتم مي ا�تم، اما �قط دلتنگيست كه به سراغم مياد. كاش مي تونستم برم شمال. چقدر دلم مي خواهد... اما نبايد يادم بره كه دارم تو ايران زندگي مي كنم و اينجا از اون خبرها نيست كه بذارن دخترها هر وقت دلشون هواي س�ر كرد، راهي بشن. من اينجا بايد تا روزي كه پدرم تصميم بگيرد و موا�ق باشد، منتظر دريا بمونم. اگر هم روزي ازدواج كنم عمرا شوهرم اجازه نمي ده تنها برم مسا�رت. هر وقت خودش صلاح دونست و ديد دارم از غم دريا ديوونه ميشم بلكه يه رحمي بكنه. اينجا ايران است. مهد حكومت و قدرت مردان... مهد بردگي و �رمانبرداري زنان...سرزميني كه دختران دريايي اش بايد تا آخرين لحظه در حسرت يك جرعه آزادي بسوزند. متاس�انه براي من و خوشبختانه براي مردان، اينجا ايران است ! ! !

از وبلاگ دخترک شیطان: (http://dokhtarak.blogspot.com )
٭ در مورد پيشگويي به ما خيلي حر�ا زدن. مثلا ميگن خيلي از پيشگوييها علميه خيلي هم همينطور باد هوايي ميگن شايد درست در بياد. يه سري هم از روي ستاره شناسي حر� ميزنن يا ک� بيني و قهوه خوني و از اين چيزها. حتي من يکي رو ميشناسم از روي ت�اله چايي پيشگويي ميکنه. �رق نميکنه ت�اله چاي جهان باشه يا تي بگ. �قط يه ليوان چاي بخورين و بعد اون ت�اله رو بهش بدين همه چي رو درست و راست بهتون ميگه. اگه از اين خانم بپرسين از چي تو عمرتون خيلي متن�رين بدون يه دقيقه �کر ميگه صا�ي چاي. من دو سه بار که امتحانش کردم هميشه وقتي ميخواسته با ‌تي بگ ‌�ال بگيره اينطوري شروع ميکنه . (يه سرشته باريک ميبنيم که به زندگيتون وصله.) مطمئنم اگه اون نخه به تي بگ وصل نباشه ميگه حتما امروز روز مرگته.
من بچه که بودم يه �البين يه چيزايي در موردم از روي ک� دستم گ�ت که بعد شايد يه روز اينجا بنويسم اما پيشگويي اين آقاي دکتر در مورد من عجيب درست از آب در اومد.
پنجشنبه هم تب داشتم هم آب ريزش بيني هم هر از گاهي تک سر�ه ميکردم که الان شده يه سر�ه تمام عيار.
حالا اين از نوع پيشگويي علمي بود. آقاي دکتر سوادش خيلي زياد بود يا نبود من نميدونم. �قط الان دارم همه داروهاي رو که داده بود رو ميخورم.
من ادرس اين دکتر رو به کسي نميدم �کر ميکنه خبريه. �قط اينقدر بگم که اون همه خربوزه که من خورده بودم اگه �يل هم ميخورد الان داشت مثل بيد ميلرزيد.

٭ میخوان گربه ها رو بکشن. یه بخشنامه گذاشتن که همه گربه های تهران رو بکشن. شاید هم همه گربه های ایران رو. برای اینکه باعث هاری میشن.
من همش دارم �کرمیکنم اینها چطور میخوان گربه ها رو بکشن؟
من هر وقت که این کارتون تام و جری رو می بینم دلم به حال گربه هه میسوخت. یادتون هست موشه چه بلاهایی سرش میاورد؟
از همون زمان قدیم این موشه بلا سرش میاورد. اونوقت که شوالیه شده بود و شمشیر به دست گر�ته بود و قرار بود هیچ کس سر و صدا نکنه تا پاشاه بخوابه و موشها اونهمه سر وصدا کردن که تام حسبای کتک خورد یا اونوقت که رابین هود را گر�تند و تام مراقبش بود و موشها برای اینکه کلید رو به دست بیارن دندوناش رو ریختن تا رابین هود رو آزاد کنند .
یادتون میاد اون خانم مراقب بچه که اصلا مراقب بچه نبود و تام چه بلاهایی سرش میومد تا از جون بچه مراقبت کنه و آخرش هم کلی کتک میخورد؟
یا اونوقت که عاشق شده بود و یه رقیب گردن کل�ت و پولدار داشت و اونهمه هدیه برای دوست دخترش خرید و رقیبش هدیه گنده تر میخرید تا آخرش خانم گربه ر�ت با رقیب عروسی کردو تام میخواست خودکشی کنه.
یا اونبار که مهمون برای موشه اومده بود و میخواستند غذا بخورند و تام برای مراقبت از غذاها چقدر جونشو به خطر انداخت؟ چقدر سرخپوست بازی باهاش کردن تموم هیکلش رو آتش زدند اما باز هم نمرد.
اونوقت که ر�ت اسپانیا که اون موشه رو بگیره و موشه حسابی مثل ماتادورها تام رو کتک زد اما نکشتش.
یا اونهمه دعواهاش با سگه که موشه با زرنگی یه کار میکرد سگه با تام در بیا�ته و آخرش هم سگه معمولا پوست تام رو بدون اینکه بکشدش میکند.
یا اونبار که پسر عموی گیتاریست موشه اومد خونه اشون و تا تمام سبیل تام رو برای گیتارش نکند دست از سرش برنداشت.
حتی یه بار ر�ت کنار دریا و مجبور شد با یه گربه دیگه به خاطر یه خانم گربه مسابقه رقابت کنه و آخرش موشه تونست هر دو رو از میدون به در کنه.
حتی بیچاره یه بار هم پولدار شد به این شرط که با موشها مهربون باشه و جری بلایی سرش آورد که ازخیر ثروت گذشت تا حق جری رو ک� دستش بذاره.
یادتون میاد وسط دعوا اون موش کوچوله با تبر زد دمش رو قطع کرد؟
یا وقتی که کابوی شده بود موشه یه کار کرد که داغ آهن بخوره به پشت اون گاوچرونه و اونهم با ه�ت تیر دنبالش کرد و سوراخ سوراخش کرد؟ بیچاره حتی آب هم که میخورد از سوراخش بدنش میزد بیرون.
یه بار هم اینقدر جری اونو عصبانی کرد که تمام خونه رو بمب گذاشت و من�جر کرد و خودش مرد و روحش ر�ت آسمون و از اونجا دید که جری داره بهش میخنده.
بعد که ر�ت بهشت دید که اونجا راهش نمیدن ببخاطر اینکه �کر میکردن اون با بدجنسی موشها رو اذیت میکرد. باید یه رضایت نامه از جری میگر�ت.
دو بار هوس کرد جوجه و ماهی بخوره که جری یه کار کرد از دماغش در بیاد.
حالا اینها همش تو خارج بود گربه های ایران جرات اینکار ها رونداشتن. یه غذایی داشتند که شبها از توی کیسه زباله ها میخوردند. بعضی مردم هم خودشون بهشون غذا میدادن. میر�تن زیر ماشین یه جای گرم پیدا میکردن میخوابیدند. صحبها ناچار بودند زود از خواب بیدار شن وگرنه میموندند زیر ماشین.
اونجا تام همیشه خوش شانسی میاورد. تقریبا هیچوقت هم نمرد. یا یه آدم بود که هواشو داشت که نذاره بمیره یا خودش زرنگی میکرد و یه جوری از دست قاتلها درمیر�ت.
تام شانس آورد که تو ایران به دنیا نیومده چون اگه ه�ت تا جون هم داشته باشه بالاخره میکشنش.

از وبلاگ روزهای مسکو (http://borzoo.persianblog.com )

خرا�ات در روسیه

مردم روسیه علیرغم 80-70 سال حکومت کمونیست ها که هر چیز را با دیدگاه های علمی می سنجیدند ، همچنان عقاید و آدابی دارند که پایه در خرا�ات دارد. جالب آنکه این عقاید و آداب در بین تمامی اقشار حتی ا�رادی با سطح دانش بالا وجود دارد و رعایت می شود.
آنها معتقدند بعضی انجام بعضی کارها باعث دعوا و جدال می گردد ( مثل بعضی از ایرانی ها که می گویند قیچی را باز و بسته نباید کرد وگرنه دعوا راه خواهد ا�تاد ):
اگر کسی بطور تصاد�ی پای کسی را لگد کرد طر� مقابل همه باید پایش را لگد کند وگرنه دعوا خواهد شد.
اگر با یک دستمال یا حوله دو ن�ر همزمان دست و صورتشان را خشک کنند دعوا خواهد شد.
اگر موقع غذا خوردن ظر� نمک چپه شود دعوا خواهد شد.
اگر کسی عکسش را به دوست هدیه دهد دعوا خواهد شد.
اگر کسی به دوستی تل�ن کند و او صدایش را نشناسد یا اگر کسی در خیابان به دوستی برسد و آن دوست �وراً او را نشناسد پولدار خواهد شد!
اگر کسی سکسکه کند به او می گویند کسی به یادت است!
اگر در موقع غذا خودرن کارد یا چنگال به زمین بی�تد مهمانی خواهد آمد. اگر کارد بی�تد مهمان مرد و اگر چنگال باشد مهمان زن خواهد بود!
اگر در خانه سوت بزنید ثروت و دارایی تان از بین می رود!
اگر پرنده از پنجره وارد خانه ای شود کسی در آن خانه خواهد مرد و باید پرنده را از پنجره بیرون کرد و نه از در یا جای دیگر !
اگر یک ن�ر در نشستن یا راه ر�تن بین دو ن�ر هم نام قرار گیرد باید �وراً آرزویی بکند زیرا آرزویش برآورده می شود. اگر اسم خودش و پدرش یکی باشد ( در روسیه برخلا� ایران این کار غیر معمول نیست ) دو آرزویش بر آورده خواهد شد!
اگر جمع سه شماره اول و سه شماره دوم بلیط اتوبوس یا تراموا برابر باشد بلیط مبارکی است و باید آنرا بلعید و آرزو کرد!
اگر دود بجای آنکه بالا برود روی سطح زمین حرکت کند باران خواهد بارید!
اگر پرنده ها بجای آسمان در نزدیکی زمین پرواز کنند نشان باریدن باران است!
اگر در دو طر� چارچوب در کسی را ببیند نباید با او دست دهد یا چیزی از او بگیرد چون بد شانسی خواهد آورد!
اگر کسی خانه را به طر� چارچوب در جارو کند بدبختی نصیب خانواده می شود!
اگر کسی در خانه کسی مرده تا زمانی که جسدش بیرون نر�ته نباید جارو زد شگون ندارد!
اگر از خانه خارج شدید و یادتان آمد که باید برگردید چنانچه مسئله خیلی مهم نیست برنگردید و اگر برگشتید حتماً در خروج دوم جلو آینه بایستید و شکلکی در آورید و گرنه بدشانسی به شما روی خواهد آورد.
اگر در خانه عنکبوت دیده شود دلیل گر�تن هدیه یا آمدن نامه است بخصوص اگر س�ید یا بزرگ باشد. در هر صورت کشتن عنکبوت شگون ندارد!
اگر می خواهید از برنامه های آینده تان حر� بزنید یا از کسی یا چیزی تعری� کنید سه ضربه به جسمی چوبی بزنید یا بطور سمبلیک روی روش چپتان ت� کنید وگرنه چشم زخم به شما می رسد و در کارتان مو�ق نمی شوید!
اگر می خواهید به کسی گربه ای هدیه دهید باید بطور سمبلیک آنرا ب�روشید ( مبلغ ناچیزی بگیرید ) هدیه گربه شگون ندارد و گرنه گربه وحشی و بداخلاق خواهد شد!
اگر می خواهید به کسی هدیه ای بدهید حتماً دستمال نباشد که خیلی بد است زیرا شما برای طر� مقابل آرزوی گریه و غم می کنید!
اگر به کسی چاقو هدیه بدهید طناب دوستی خودتان با او را قطع کرده اید!
اگر می خواهید گل هدیه بدهید حتماً باید تعدادش �رد باشد. تعداد زوج برای عزاداری است�اده می شود!
اگر می خواهید مهمانی بروید حتماً هدیه ای با خود ببرید هرچند ارزان باشد اما دست خالی نروید!
اگر کسی آینه را بشکند بلاهای زیادی به سرش خواهد آمد!
اگر جوانی در مراسم سال نو در گوشه میز بنشیند ( نوک میز ) 7 سال بختش بسته خواهد شد!
اگر ظر� شکستنی از دست کسی بی�تد و بشکند بلا از او دور شده و هرچقدر تعداد قطعات بیشتر باشد بهتر است!
اگر دختری در جایی بخوابد که قبلاً نخوابیده ( چه خانه خودش ، چه محل دیگر ) می تواند آرزو کند که شوهر آینده اش را ( حتی اگر او را نمی شناسد ) در خواب ببیند و او شوهر آینده را حتماً در خواب خواهد دید!
یولا خانم همکار عزیز ما معتقد است که این مورد حتما خرا�ات نیست ، چون خودش آنرا امتحان کرده و درست از آب در آمده است!


از وبلاگ شبهای مسکو (http://moscownights.persianblog.com )

سالها پيش بهار و زمستان دل به هم بستند و سخت عاشق هم شدند. پری بهار دختری بدنيا آورد که نامش را اسنگوروچکا (Snegurochka) يا دختر بر�ی نهادند. آنها به خوبی و خوشی زندگی ميکردند تا اينکه اسنگوروچکا شانزده ساله شد. دختری ظري� و زيبا که بايد او را از نور خورشيد دور نگه داشت وگرنه خواهد مرد! روح جنگل وظي�ه محا�ظت از او را به عهده گر�ت. او به دخترک گوشزد کرد تا زمانی می تواند از او مراقبت کند که عشق هيچ مردی در قلبش رخنه نکرده باشد.
پدر و مادرش خانه را ترک کردند تا جهان را برای �صل بهار آماده کنند.
در دهکده ای زيبا دهقان پيری با همسرش زندگی می کرد. آنها بسيار ا�سرده وغمگين بودند زيرا �رزندی نداشتند.يک روز صبح زن و شوهر پير جلوی در خانه شان چيزی را ديدند که از تعجب خشکشان زد. دختری با قبايی درخشان بر تن و تاجی از يخ بر سر که چشمانش همچون بلور می درخشيد . دختر به آرامی گ�ت :نترسيد! من آمده ام تا دخترتان باشم.
زوج پير در حالی که هنوز گمان می کردند خواب می بينند، او را به کلبه خود راهنمايی کردند.
اين دختر کسی نبود جز اسنگوروچکا دختر بر�ی. زوج پير که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيدند، از او به خوبی مراقبت می کردند.چند سال به خوشی گذشت.پيرمرد و پيرزن پی برده بودند که اسنگوروچکا هرگز از خانه بيرون نمی رود .آنها که نگران رنگ پريدگی او بودند، اصرار می کردند که به بيرون برود ، در دهکده قدم بزند و دوستی پيدا کند. اسنگوروچکا هميشه با گ�تن اين جمله که در کنار شما بودن برايم لذتبخش است،از بيرون ر�تن سر باز می زد . اما در حقيقت او از خورشيد می ترسيد.
يکشب وقتی از پنجره بيرون را نگاه می کرد،جوانان دهکده را ديد که دور هم گرد آمده اند و مشغول رقص و پايکوبيند.بيش از اين نتوانست طاقت بياورد. چقدر آنها خوشحالند و من چه تنهايم! در را باز کرد و به آنها پيوست.او با دختر جوانی بنام کوپاوا آشنا شد. کوپاوا دختری زيبا ، قوی و بی پروا بود که با همه پسران می گشت و غم و غصه ای در دنيا نداشت.کوپاوا دست اسنگوروچکا را گر�ت و به دوستانش معر�ی کرد.آنها تا سحر خواندند و رقصيدند.
لل(Lel) پسرک چوپان آنشب سخت گر�تار عشق اسنگوروچکا شد.
روزی تاجری جوان بنام ( ميزگار ) به روستا می آيد و در رقص و آواز خوانی جوانان ده شرکت می کند. تاجر جوان با ديدن موهای سياه کوپاوا جذب او می شود و حسابی برايش ولخرجی می کند. کوپاوا با هدايای گرانقيمتی که تاجر جوان به او داده است در دهکده خودنمايی می کند.
شبی ديگر هنگام رقص ، ميزگار اينبار با اسنگوروچکا آشنا ميشود! و علاقه اش به کوپاوا کمرنگ ميشود.او با خود می گويد: اين دختر زيبا ، کمرو و ظري� را کجا می توان با آن دختر خشن مقايسه کرد؟! بله . او به رابطه اش با کوپاوا پايان می دهد و با ر�تن به ملاقات اسنگوروچا ار وی درخواست ازدواج می کند.
کوپاوا که اين خبر را می شنود ، خشمگينانه ابتدا نزد اسنگووچکا ر�ته و چنگ و دندان نشان می دهد و سپس به قصر پادشاه ر�ته ، از او شکايت می کند.
پادشاه که �ردی مدبر و مهربان است، دستور می دهد اسنگوروچکا را نيز به قصر بياورند تا هر دو طر� دعوا مجال گ�تن حر�های خود را داشته باشند. در نهايت بی گناهی اسنگوروچکا ثابت می شود و دختر به کلبه بازميگردد. ولی از آن به بعد ديگر پايش را بيرون از کلبه نمی گذارد.حتی لل عاشق دلسوخته او نيز نمیتواند او را متقاعد کند.اسنگوروچکا هر روز غمگين تر و رنگ پريده تر می شود.
بهار پای به دهکده گذاشته است. پرندگان به آشيانه هايشان بازگشته اند. لل بار ديگر نزديک پنجره می آيد و اسگوروچکا را دعوت ميکند. دخترک ابتدا نمی پذيرد ولی تاب نمی آورد. به همراه لل به ست جنگل حرکت حرکت ميکنند.به چمنزاری سبز و خرم می رسند. اسنگوروچکا می گويد:آهنگی بزن . ای دوست عزيزم!
لل �لوتش را بر ميدارد و آهنگ دلخواه اسنگووچکا را میزند. دختر آهنگ را که می شنود دلش می لرزد . عشق را درقلب خود احساس ميکند. بخاطر می اورد روزی نسبت به اين احساس به او هشدار داده بودند. اشک از چشمانش سرازير می شود.اسنگوروچکا دارد ذوب می شود.
چند لحظه بعد از او تنها هاله ای س�يد رنگ باقی مانده است.
اسنگوروچکا دختر زيبای بهار و زمستان در گرمای عشق خود ذوب شد . خورشيد او را بسوی خود خوانده است.


در روسيه شب سال نو پاپانوئل که روسها آنرا [ د�د ماروز ] يا بابابزرگ سرما می نامند ، تنها نيست!
اسنگوروچکا اين دختر جوان زيبا و خوش قلب همه جا او را همراهی ميکند. آنها شادی را به خانه های کودکان می آورند ، به آنها هديه می دهند و همراه با آنان به جشن و پايکوبی می پردازند.
خالق اين شخصيت دوست داشتنی ، الکساندر نيکلايويچ ا�سترو�سکی(متولد 1823 مسکو) ، نويسنده و درام نويس شهير روسی است.
بر اساس اين اثر ، نيکلای اندرويچ ريمسکی ک�رساک� بسال 1881 اپرای دختر بر�ی را اجرا نمود

از وبلاگ دیوانه خانه(http://sanatarium.persianblog.com ): ميگن يه کسی داشته با يکی از دولتمردا حر� ميزده يه جمله گ�ته که: شما از �رار مغزها حر� ميزنيد و من از مرگ مغزها!

مرگ مغزها!

واقعن کی مقصره؟ من روز مرگمو دارم با چشمام ميبينم که همه اون کسايی که هيچ خبری هيچ موقع ازشون نبوده دور جنازم جمع شدن و ا�سوس ر�تن منو ميخورن! آره! من مطمينم که بعد از مرگم دنيا ا�سوس مرگ منو خواهد خورد و همه از هم ميپرسن: واقعن کی مقصره؟

دنيا ا�سوس مرگ من رو خواهد خورد

من معتقدم وجود من، بودن من، و هوش و استعداد من ميتونست جهانی رو دگرگون کنه! اما دريغ! دريغ از استعدادی که خشکيد! دريغ از هوشی که بر باد ر�ت! و دريغ از مغزی که مرد!

من زنده ام؟ نه! من در حال حاضر يک مرده ام! يک مرده متحرک!

اما يه چيز جالب از س�ر اخيرم!

موقع ر�تن نزديکيهای سهند که رسيده بودم، يه لحظه �وق العاده ديدنی رو ديدم! صحنه ای که به حدی قشنگ و دوست داشتنی بود که �قط موقع برگشتن يادم ا�تاد اين همه پول دادم يه دوربين ديجيتال خريدم برای ثبت همچين لحظاتی! و اونموقع به تنها چيزی که �کر نميکردم همين بود! اما اون صحنه..

هوا تقريبن تو کل مسير ابری بود و ما بالای ابرا پرواز ميکرديم. ميشد ابرا رو مثه يه دشت س�يد تصور کرد، اما با ديدن سهند، شکل ديگه ای به خودشون گر�تن. سهند، سهند عزيز من، سهند دوست داشتنی س�يد و مثه هميشه استوار، تنها قله هاش رو از زير ابرا آورده بود بيرون تا بگه من هستم! ابرای س�يدی که کل زمينه آسمونو پوشونده بودن اين تصور رو به آدم ميدادن که تو يه اقيانوس، چند تا کوه يخ سر از دل سرد آب بيرون آوردن! تصور غرور و ايستايی سهند، همراه با تصور اينکه «تمام عظمت يک کوه يخ به اينه که تنها ۸/۱ اون بيرون آبه» احساس خوبی رو تا مدتی برام به ارمغان آورد.. احساسی که زياد طولانی نبود!

يکی پيشنهاد کرد برای رهايی از وضع موجود زن بگيرم!

آره �کر خوبيه! بعد از چند وقت هم چارتا توله دور آدمو ميگيرن و انقدر آدمو مشغول زندگی روزمره ميکنن که ديگه �رصت �کر کردن به خيلی بلند پروازيا نميمونه! انقدر آدم غرق زندگی عيالواری ميشه و انقدر با منزل (چند سال پيش واسه يه کن�رانس دانشجويی با قطار ر�ته بوديم مشهد. خيلی سرو صدا ميکرديم و کوپه بغلی واسه آروم کردن ما اومد گ�ت «لط�ن کمتر سرو صدا کنين! کوپه بغلی با منزل اومدن!» تا مدتی ما �قط داشتيم به اين ميخنديديم که يارو خونه شو از تهران زده رو کولش آورده!) درگير ميشه که مثه خيلی آدمای بدبخت هی راه ميره و بخاطر هيچی خدا رو شکر ميکنه (يکی هم نيست بگه واسه چی داری شکر ميکنی؟ واسه اين بدبختی که توش غوطه وری؟)!

نميدونم! شايدم همين کارو کردم!

(يه زن خوب واسه من سراغ داری؟ ترجيحن بيوه بالای ۳۰

از وبلاگ ال� . دانشجوی پزشکی (http://afooli.blogspot.com )يكي از همين روزها بود
پاييز بود
و هوا سرد
و برگها روي سرمان مي ريختند
گ�تم:
بگذار بر شانه هايم
همه خنده هايت
همه گريه هايت
و همه دلواپسي هايت را
تا ابد...
تا واپسين دم...
بگذار ابريشم گيسويت را
در خالي دو دستم
تا آخرين وداع...
...
خواندي:
"...ديگه اين قوزك پا، ياري ر�تن نداره"
گ�تم:
مترس و دل بسپار...
خواندي:
"ديگه دل با كسي نيست..."
گ�تم:
شايد اين آخرين دل سپردن باشد...
و پايدارترين آن...
خواندي:
"مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم
ديگه هيچكس دلمو نمي بره..."
گ�تم:
�ردا نيامده است...
�ردا روشن است و پر اميد...
خواندي:
"مگه �ردا چي ميشه؟تو ميدوني؟"
باز گ�تم:
�ردا نيامده است...
�ردا روشن است و پر اميد...
...
باز گ�تم و
باز خواندي...
باز گ�تم و
باز خواندي...
باز گ�تم و
باز خواندي...
...
اميدي به بازگشت نبود
...
ساز بدست گر�تم
و خواندم برايت:
"دل خسته از اين عالم و
جان خسته دلواپسي
يارا تو به دادم برس
از بي كسي و بي كسي..."
...
آسمان چشمانت ابري شد ...
خواندي:
"من نيازم تو رو هر روز ديدنه..."



Wednesday, January 01, 2003

Tuesday, December 31, 2002




وبلاگ اصلي من اينجاست

نامه هاي بي جوابم به احسان:
آقاي حسين زاده.. نمي دونم چرا جواب من رو نمي ديد.. آقا احسان.. جالبه كه در وبلاگتون لينك وبلاگ بلاگ اسژات من رو گذاشتيد.. هر كي اون رو ببينه مي �همه كه اشتباه كرديد.. من اونجا اينطور نوشتم: باند کاپوچينو کنار هم نشسته بودن..و همديگه رو خيلي تحويل مي گر�تن!..من که به دوستي اونا حسوديم ميشه و اميدوارم که هميشه اين دوستي ها پا برجا بمونه و رونق بيشتري بگيره! .. خيلي خوبه که يه عده هميشه هواي هم رو داشته باشن.. اما چه بهتر که اين دوستي ها گسترش پيدا کنه.. و اجازه بدن که بقيه هم اين لذت رو تجربه کنن...

بايد براي مطلبي كه نوشتيد اين لينك رو ميذاشتيد..: http://ranginkamaan.persianblog.com/

سر بلند باشيد.

سلام احسان عزيز.. کاش مطالب ديگر من رو مي خوندي .. مطالبي که در کامنت هايي که در وبلاگ پرستو نوشتم.. و بعد در مورد من اونجوري قضاوت مي کردي.. کاش دوستان بهت مي گ�تن که چقدر از کاراي شماها خوشم مياد و چقدر همه جا از گروه شما حمايت مي کنم.. و کاش .... ديشب هم به خانوم الهام راشدي گ�تم که با شما صحبت کنه و با من حتماً تماس بگيريد .. براي يک کار طراحي سايت.. .

اگه سوءت�اهمي پيش اومده من از شما و تمام دوستان معذرت مي خوام.. خواهش مي کنم معذرت من رو در وبلاگتون بنويسيد..
در هر حال براي شما و دوستان خوبتون هميشه آرزوي مو�قيت مي کنم و اميدوارم باز هم در کارهاتون مو�ق باشيد.. مخصوصاً اين سايت شما معرکه است..
من �کر مي کنم اينقدر شجاعت داشته باشم که بگم که بهتون حسوديم ميشه!.. در وبلاگ پرستو هم اين رو نوشتم.. هميشه دلم مي خواست کاري ماندگار و اثرگذار انجام بدم.. و هميشه از زيبايي ها، از دوستي هاي زيبا و از کارهاي خوب حمايت کردم.. اما برخي از دوستان هيچوقت يک جواب حتي مختصر هم به ايميل هاي من ندادند..

مي خواستم اينا رو در قسمت نظرخواهي وبلاگت بنويسم.. امكا نشد.. در هر حال من الان خيلي ناراحتم!.. عقده شهرت هم ندارم!!.. اما مثل همه آدم ها از مطرح شدن خوشم مياد!..

آقاي احسان حسين زاده.. دوست دارم ببينيمت و حضوري باهات صحبت كنم.

باز هم ميگم.. کاش مطالب ديگر من رو هم مي خوندين!
اصطلاح ما�يايي رو هم چلچراغ به کار برد .. و من دقيقاً اون اصطلاح رو از اونجا گر�تم.. و ازش اصلاً قصد بدي نداشتم.. و بيشتر مثل يه شوخي بود ... و واقعاً متأس�م که ناراحت شديد و در وبلاگتون در مورد من اونجوري نوشتيد.. و من رو به داشتن ادا و اخلاق هاي عقده اي محکوم کرديد!
لط�اَ يه بار ديگه كامنت هاي من براي پرستو رو بخونيد.. و يه مطلبي كه در وبلاگ دومم كه در بلاگ اسژات هست و در مورد مراسم جشن وبلاگ ها نوشته بودم را هم بخونيد! .. اونوقت مي بينيد كه در قضاوتتون در مورد من اشتباه كرديد ..

Monday, December 30, 2002

در کشورهاي سردسير بايد نوشيد



در کشورهاي گرمسيري، مقدار آب خون در اثر عرق ريزي زياد تبخير مي شود؛ بنابراين بايد مايعي مشابه آب جاي اين آب تبخير شده را بگيرد. آب بهترين چاره در اين مورد است، شراب هاي قوي موجب انعقاد گلبول هاي خون مي شود که پس از عمل تبخير باقي مي ماند.
در کشورهاي سردسير، مقدار آب خون به علت پايين بودن ميزان عرق ريزي کمتر تبخير مي شود؛ ميزان آب خون از اين حيث بالا است؛ بنابراين در مناطق سردسير مي توان شرابهاي قوي نوشيد بي آن که خطر انعقاد گلبولهاي خون در ميان باشد. در اين مناطق آدم ها بسيار با نشاط و سرخوش اند؛ بنابراين شراب هاي قوي که گردش خون را تشديد مي کند در اين گونه سرزمين ها اگر مصر� شوند، براي سلامت جسم زيان رسان نيستند.
بنابراين قانون اسلام، که نوشيدن شراب را ممنوع اعلام کرده است، قانوني است براي عربستان؛ قبل از اسلام نيز عموم عرب ها آب مي نوشيدند. قانوني که مردم کارتاژ را از نوشيدن شراب منع مي کرد، باز هم قانون اقليمي بود؛ در واقع دو کشور عربستان و کارتاژ آب و هواي تقريباً مشابهي دارند.
چنين قانوني متناسب کشورهاي سردسير نيست، که آب و هواي آن مقداري باه گساري ملت را، که با باده گساري �ردي ت�اوت دارد، الزامي جلوه داده است. باده گساري، بر حسب سردي و رطوبت هوا، در سراسر کره زمين گريزناپذير است و رواج دارد. اگر از خط استوا به طر� قطب جنوب برويم، مي بينيم که هر چه جلوتر مي رويم بر ميزان باده گساري ا�زوده مي شود. از همين خط استوا در جهت مخال� حرکت کنيم، مي بينيم که باده گساري به طر� قطب جنوب کم کم ا�زايش مي يابد، مثل وقتي که به طر� قطب جنوب پيش مي ر�تيم.
طبيعي است در جايي که شراب خلا� طبيعت و در نتيجه خلا� سلامت است، زياده روي در نوشيدن آن با شدت بيش تر از جايي مجازات مي شود که نوشيدن شراب در انجا آقار نا مطلوبي براي سلامت انسان ايجاد نمي کند، و زيان کمتري به جامعه مي زند، انسان ها را آتشين مزاج نمي کند و �قط کمي احمق مي کند.بدين ترتيب، قوانيني که رند شراب خوار را کجازات مي کند و اين مجازات به خاطر خطايي است که شخص مذکور مرتکب شده است، �قط نسبت به بادگساري آن شخص قابل اعمال است. (...) يک آلماني بر حسب عادت باده مي نوشد، اما يک اسپانيايي براي کسب لذت اين کار را انجام مي دهد.
در کشورهاي گرمسيري سستي سلول ها موجب عرق ريزي مي شود؛ اما در مناطق سردسير سلول ها س�ت ترند و در نتيجه تبخير کمتري مي گيرد. سلول هايي که اعمال بسيار ضعي�ي انجام مي دهند و خاصيت ارتجاعي کمتري دارند از پا در نمي آيند، و شيره غذايي کمي براي ترميم انها ک�ايت مي کند: بنابراين چنين انسان هايي در چنين سرزمين هايي بسيار کم مي خورند.
اين نياز هاي گوناگون در آب و هواهاي گوناگون است که موجب ايجاد شيوه هاي گوناگون زيستن شده است؛ و اين شيوه هاي گوناگون زيستن موجب ايجاد قوانين گوناگون شده است. وقتي ا�راد کشوري بسيار اهل برقراري رابطه باشند، به قوانيني نيازمندند. براي ملتي هم که ا�راد آن اهل برقراري رابطه نيستند، باز هم قوانين، منتها قوانين ديگري نياز است.

مونتسکيو ۱۷۴۸، روح القوانين

Sunday, December 29, 2002

ديروز مراسم اختتاميه مسابقه انتخاب بهترين وبلاگ ها بود.. اما من طبق معمول هر ماه قرار بود در برنامه نمايش �يلم �رهنگسراي ش�ق هم شرکت کنم!.. اول ر�تم پارک ش�ق و بعد وقتي که هم تعداد شرکت کننده ها کم بود و هم مسؤول سالن هم نيومده بود، برنامه رو لغو کرديم و ر�تيم مرکز تحقسقات مخابرات!.. بيرون سالن وقتي به آقاي اروج زاده گ�تم من رنگين کمان هستم!.. ايشون با ترس و شوخي گ�ت من شما رو نمي شناسم! .. يه آقايي که در کنارش بود و بعد �هميدم آقاي اشر� زاده هست، نام و نام خوانوادگي من رو به زبان آورد! ..
بعد از کمي چاق سلامتي ر�تم تو سالن.. ديدم ۳ ن�ر از دوستاني که تو �رهنگسرا ودن و اصلاً ربطي هم به وبلاگ نويسي ندارن.. اومدن اونجا! .. و جالب اينکه در قرعه کشي اي که انجام شد، اعظم و مژگان که خواهر هم هستند، يکيشون کامپيوتر برد و يکي ساعت مچي!!
از اينکه نويسنده وبلاگ هاي معرو� رو مي ديدم خيلي خوشحال شدم و از اينکه من رو نمي شناختن، ناراحت! .. جدي اين حس جاه طلبي و شهرت طلبي بد درديه!
آقاي گرگين مجري برنامه در واقع شومن بود، حر�هاي جالبش باعث خنده همه شده بود، اما در عين حال باعث پر رنگ شدن حاشيه ها شده و اصل قضيه که وبلاگهاي برتر بودن �راموش شده بود! .. از ديدن خورشيد خانوم خيلي خوشحال شدم.. و همينطور خانوم ن�يسه مطلق که خيلي خانوم زيبا و با نمکي هستن. ... احسان رو هم ديدم.. نمي دونم چرا همه کشته مرده اين آقا احسانند!.. سعيد نيک خواه، داريوش آگاه، رنگين کمان، سينا مطلبي، بازيگر آماتور، عمو حميد، جاودانگي، خاتون و مسيحاي گل، دکتر شکرخواه، ناصر عزتي (�ارسي ديک)، امير قويدل، پرستو دوکوهکي، آرش عاشوري نيا، زهرا حسين بابايي و خيلي هاي ديگه اونجا بودن! و من از ديدن همه خوشحال بودم.. هوشنگ گلمکاني هم بود و دعوت شد که چند کلمه حر� بزنه، اما خودش نمي دونست که چي بايد بگه!.. يکي از دوستان به موقع گ�ت: من چي کاره بيدم!!.. و همه زدن زير خنده! ..گلمکاني چت کردن رو به مزاحمت تل�ني نتشبيه کرد و من اصلاً از اين مقايسه اش خوشم نيومد!.. بعضي سخنراني ها هم طولاني شد و بچه ها اصلاً راضي نبودن! .. اگه اجراي برنامه رو بر عهده خود وبلاگ نويسا مي ذاشتن خيلي بهتر ميشد!
خورشيد خانوم خيلي خوب صحبت کرد و من واقعاً خوشم اومد .. زهرا خيلي آروم و تودار بود! .. مثل وبلاگش نبود!.. البته ميشد �هميد که خيلي احساساتيه!.. وبلاگ جاودانگي از خانوماي دانشگاه خودمون بود!.. پلي تکنيکي �راوان به چشم مي خورد!.. ساعت هاي ما رو هم بهمون ندادن!.. آقاي اشر� زاده (زبان �ارسي در دنياي ارتباطات)خيلي آقاست.. وبلاگش هم عاليه!.. من از اينکه سعادت ديدارش رو پيدا کردم خيلي خوشحال شدم.. باند کاپوچينو کنار هم نشسته بودن..و همديگه رو خيلي تحويل مي گر�تن!..من که به دوستي اونا حسوديم ميشه و اميدوارم که هميشه اين دوستي ها پا برجا بمونه و رونق بيشتري بگيره! .. خيلي خوبه که يه عده هميشه هواي هم رو داشته باشن.. اما چه بهتر که اين دوستي ها گسترش پيدا کنه.. و اجازه بدن که بقيه هم اين لذت رو تجربه کنن... راستي نيما ا�شار نادري سايت پندار هم بود.. چه کوچولويه!.. همش با آرش آينه بود.. تو اين مطلبم اصلاً حال لينک دادن ندارم!.. شايد بعداً عشقم کشيد لينکا رو هم گذاشتم!.. خلاصه اينکه مراسم خوب برگزار نشد.. و جا داشت بهتر از اينا بشه!
راستي يادم ر�ت بگم خاتون و مسيحا دارن بازگر ميشن!.. من هم مي گشتم هر چي پسر خوش تيپ ميديدم بهشون معر�ي مي کردم:).. اين دو تا خيلي ماهن!
يکي از دوستان خوب اينترنتي هم محلي ما از آب در اومد و بعد از مراسم تا خونه به هم اومديم و کلي با هم حر� زديم!.. کاش همسر و �رزند سينا مطلبي هم مي اومدن، خيلي دوست داشتم ببينمشون..
ديشب وقتي اومدم خونه بازم حالم بد شد.. باز �کراي عجيب غريب.. �کر آينده نا معلوم.. �کر اينکه خيلي عقبم از زندگيم.. �کر اينکه کسي دوستم نداره!.. يا حد اقل اونايي که با سليقه من جور در ميان دوستم ندارن!... دوستي که تا الان نديدمش دعوتم کرد واسه عروسيش برم مشهد!... اما من پولش رو ندارم برم (بليط هواپيما گرونه!) .. نمي دونم آخر عاقبت من چي ميشه... چه زندگي اي خواهم داشت.. به نيمه عمرم رسيدم.. و از اين پس احتمالاً سراشيبي شروع ميشه و توان و قواي من هم کاهش پيدا مي کنه.. مگه چند سال قراره زنده بمونيم؟!.. بگذريم!

شنبه ۷ دي

Saturday, December 28, 2002





آقاااااا .. پريشب عجب شبي بود!ر�تيم عروسي گيلي!.. قرار بود ما بعد از مراسم عقد اونجا باشيم.. به صر� شيريني و شام!.. اما وقتي ما ر�تيم هنوز عاقد نيومده بود!.. ۳ ساعت تأخير داشت! .. اولين چيزي که توجه من رو به خودش جلب کرد سر کجل آقا داماد بود! .. کلي ذوق زده شدم!.. آخه از من کچل تر بود!.. کلي به خودم اميدوار شدم.. به کچل ها زن مي دان آقاااااا ... خووووووووبم زن ميدن!
به محض ورود مانيا رو ديدم و اونم من رو به دوستان گيليارد که همراه شوهراشون بودن معر�ي کرد.. مريم خانوم رو قبلاً ديده بودم.. اما زياد تحويل نگر�ت!!.. بعد يواشکي وقتي که شوهرش نبود از من معذرت خواست!.. و توضيح داد که اونبار که در تولد مانيا در يه کا�ي شاپ ديده بودمش زماني بود که با نامزدش (شوهر �عليش) کمي مشکل داشت و با يه آقاهه اومده بود اونجا! .. و نمي خواست که شوهرش اين قضيه رو بدونه و به خاطر همين تحويلمون نگر�ت!
از همون اولش که ر�تيم دوستاي گيليارد تحويلم گر�تند!. بعد �هميدم که بي منظور نبوده.. خيال کرده بودن که من رييس گيلياردم (بندگان خدا تقصير ندارن، تيپ ما به رييسا مي خوره!!) و حالا که گيليارد داره ميره خارج (بعد از عروسي ميرن آلمان) اونا مي تونن به جاش استخدام بشن! (اينو هم بگم که گيليارد يه کار توپ با حقوق بالا داشت!) .. اما بعد که �هميدن من رييس نيستم.. آه از نهادشون برخاست!
وقتي که ديدن عاقد خيلي دير کرد.. مانيا با اميد (همسر دوستش شيدا) ر�تن دنبال عاقد.. اما اينا هم دير کردند.. شيدا بيچاره ناراحت بود.. مي گ�ت نکنه عاقد اميد و مانيا رو عقد کرده باشه؟!!! .. اما با پيدا شدن سر و کله مانيا و اميد و عاقد همه نگراني ها برطر� شد!
البته تا اومودن عاقد من و سيامک (همسر يکي ديگه از دوستان مانيا) کلي در مورد اينکه اصلاً عقد لازم هست يا نيست صحبت کرديم.. خوشبختانه در اين مورد ت�اهم داشتيم که عقد و مراسمش يه چيز الکي و تزييني هستش! .. و مهم رضايت طر�ينه و اين خطبه و اينجور چيزا ارزش نداره! .. راستي يادم ر�ت بگم تا اومدن عاقد اينا! .. کلي قليون کشيديم و کلي هم تو ک� عکاس محترم ر�تيم که از سالي و بهار (دو تا از دوستاي مجرد گيليارد) عکس مي گر�ت!... چه �يگورايي ميومد اين بهار! .. آقا دردسرتون ندم عاقد اومد و عقد کرد و ر�ت (�کر کنم حد اقل ۵۰ هزار تومان هم گر�ت!) .. خوشبختانه عاقد آخوند نبود! و در ضمن با خانوماي سربرهنه و يقه باز هم مشکلي نداشت! (حتماً تا الان �هميدين که مراسم مختلط بود... اصولاً من مراسم غير محتلط نميرم!) .. گيلي کلي با عاقد شوخي مي کرد.. راستي پذيرايي مراسم رو هم يه دختر خانوم خوش تيپ انجام مي داد و همش سر ميز ما شيريني مي آورد! .. يه آقايي هم اونجا بود .. که شبيه طغرل بود!.. مو نميزد (دوستاي تهراني که برنامه طنز مهران مديري رو مي بينند .. طغرل رو مي شناسند!)..
خانوما هم چه لباس هايي پوشيده بودن.. جالبه که سردشون نمي شد!.. اما يه چيز جالب اينکه همين خانومايي که حتي قاچ سينه هاشون معلوم بود.. اگه بيرون از اونجا با شما برخورد کنند.. چندين بار روسريشون رو ميارن جلو و به اصطلاح حجابشون رو محکم تر مي کنند!.. اما اينجا عين خيالشون نبود.. تو عروسيا همه با کلاس ميشن!.. دمشون گرم!.. البته کسي هم نگاه و توجه نمي کنه.. آقا يون اينجور جاها نشون ميدن که ظر�يتشون بالاست! .. اونا هم دمشون گرم!.. راستي يادم ر�ت بگم دامن کوتاه هم چيز خوبيه!
يه آقاي آلماني هم بود که خيلي با استعداد بود!.. اولاً چه مي کرد با اين قليون!! .. دوماً! چه قشنگ ايروني ميرقصيد! .. دقيقاً حرکات ديگران رو تقليد مي کرد!.. حتي باباکرم هم رقصيد.. در همينجا از معلم بزرگوار مانيا تشکر مي کنيم! (از طر� شاگرد آلماني)
حر� رقص شد!.. نمي دونيد چي مي کرد اين آقا جواد! .. آقا اصلاً ما تو جاهايي که ما رو نمي شناسن خيلي راحتيم! .. همچين که عاقد ر�ت دمبل ديمبو شروع شد! .. گيلي از راه دور اشاره کرد که بيا وسط!.. من هي دور و ورم رو نگاه کردم .. همه گ�تن منظورش منم.. بي معطلي دليرانه پا به عرصه جهاد مقدس گذاشتيم!.. آقا حالا نرقص کي برقص! .. مانيا هم چشم دوستش �رهنگ رو دور ديده بود.. با ما مي رقصيد! .. راستي مانيا مي گ�ت که انار در شعر سهراب م�هوم عشق داره و وقتي که من در تور ابيانه و نطنز يه انار چيدم دادم به مانيا بعضيا غيرتي شدن! غا�ل از اينکه من اصلاً در اين زمينه ها بيغ بيغم!.. مانيا اون روز از دست يکي ناراحت بود.. منم يه سيب سرخ و يه انار بهش دادم!.. تازه �هميدم که اين کارام چه شايعاتي درست کرد! .. آخه من سهراب شناسيم کجا بود؟!.. جووناي اين دوره زمونه از بس نامه عاشقانه مي نويسند، کلي شعر شناس شدن! و نماد هاي مختل� ابراز عشق رو از برن.. ما که دورانمون اينجوري نبود.. خودمون هم سر در نمي اورديم و تازه سهراب خون هم نبوديم!
خوب زياد حاشيه ر�تم.. اين مانيا وسط رقص يهو ما رو ول مي کرد مي ر�ت با يکي ديگه مي رقصيد!.. اونوقت من احساس مي کردم من اين وسط چي کاره بيدم؟!!
راستي کلي برره اي هم رقصيديم!
آقا وسط برنامه ديديم برخي از آقايون پيداشون نيست!.. بعد �هميديم يه پيکي اونجا بوده.. نمي دونم از طر� کي اومده بود.. هر کي مي ر�ت چند تا ميزدش!... جريان کتک زدن پيک رو ديگه سانسور مي کنم!!...
ما که با ديدن سر کچل آقا داماد کلي ذوق کرده بوديم.. با ديدن بساط شام حالمان گر�ته شد!.. عجب شامي بود. خوراک بره (ط�لي گيلي .. بره ها رو خيلي دوست داره) .. باقالي پلو، زرشک پلو، �سنجون، جوجه کباب، ۳ـ۴ نوع سالاد، ژله، بستني، کرم کارامل و .... آقا هزينه شام خيلي زياده.. درسته که داماد از من کچل تره!.. اما مثل من بي پول نيست! .. البته پسر خوبي هم بود! .. خدا رحمتش کنه!
ملتي که پيک رو زده بودن ظاهراً شارژ بودن و همينجور يک ن�س مي رقصيدن! .. جالب اينکه دو تا آقا بودن که با هم مي رقصيدن و واسه هم مي خوندن چه خوشکل شدي امشب! ... خلاصه اينکه ما همه جور رقصيديم!.. يواش، تند، بندري! .. کلي استعدادهاي هنري نا مکشو�مون رو سر پيري کش� کرديم!.. تازه با توجه به اينکه بقيه از مراسم هاي پارتي و غيره و ذلک کلي تجربه داشتن.. ما با تجربه کممون پوز زني کرديم!.. خوب نخورديم نون گندم ديديم دست مردم!.. اما متأس�انه تانگو ديگه نرقصيدم!..
بعد از اينکه همه با هم خوندن خداي آسمونها.. خداي کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونها.. با خوندن دسته جمعي سرود اي ايران !! مراسم تموم شد! (تا اي ايران سروع شد.. مانيا صدام کرد.. مطمئنم به ياد اي ايراني که در آتشکده زرتشتيان در ابيانه خونده بوديم ا�تاد!)
راستي چهره آدمها در نوري که مدام خاموش روشن ميشه.. خيلي وحشتناک بود!
مراسم تموم شد و من با تجربه جديد که پيدا کردم! .. راهي خونه شدم.. ساعت ۲ بعد از نيمه شب تو خيابون مي گشتم دنبال تاکسي.. در يک اقدام شجاعانه سوار يه ماشين سواري شدم.. و دربست تا خونه اومدم!
وقتي عکس عروس داماد رو که آخر مراسم بهمون دادن رو به مادرم نشون دادم.. اون گ�ت، اين آقا دوستت خيلي وقته آلمانه؟!.. گ�تم مادر جان من با خانومش دوست هستم!.. �کر کنم داشت از سر مادرم دود بلند ميشد.. مادرم گ�ت تو هم وقتي مي خواي عروسي کني مثل اين آقا کچلي!.. مادرم ط�لي کلي واسه ما غصه مي خوره!.. آخه بدون پول که نميشه عروسي کرد... تازه کسي که زن يه آدم سياسي نميشه؟!!.. من هم که آدم تو دل بورويي نيستم که ملت عاشق جمالم بشن!.. تازه معيارهاي خودم هم خيلي مهمن!.. من اصولاً زن سنتي نمي خوام!.. و..... بگذريم!
مادرم در ضمن به من گ�ت کراواتت رو جوري در بيار که گره اش باز نشه!.. چون بعد نمي توني ببنديش!.. راست مي گه من آخرش اين گره زدن کراوات رو ياد نگر�تم و خواهرم يه بار يه سال پيش کراواتم رو گره زد و من تا الان جرأت نکردم بازش کنم!
اما خودمونيم!.. خيلي خوش تيپ شده بودم... چشم شيطان کور!
هزينه ازدواج رو يه بار چند سال پيش ليست کردم!.. طلا و جواهر، �يلم برداري، هزينه س�ره عقد، لباس عروس داماد، پذيرايي و شام، محل برگزاري مراسم، گروه موزيک، هزينه هاي عقد ، آرايشگاه و ... با اين هزينه ها من نمي تونم هيچوقت ازدواج کنم!.. نگيد که اين هزينه ها بيخوده!... اين روزا واسه اکثر دخترا اين چيزا مهمه و تازه خونواده ها هم اگه اين مراسم به طور کامل برگزار نشه.. احساس بدي بهشون دست ميده و تازه براي خيلي از دخترا عقده هم ميشه!.. و بعدها در زندگيشون يکي از مواردي ميشه که ايجاد اختلا� مي کنه!...
يه مشکل بزرگ من شايد اين باشه که من از نظر مالي از طبقه زير متوسطم .. اما از نظر �کري و �رهنگي با طبقات بالا! جور در ميام! .. اين عدم توازن اذيتم مي کنه! گاهي اوقات مي گم کبوتر با کبوتر باز با باز!.. يهو ارتباطم رو با اين دوستان سانتي مانتالم قطع کنم و ... اما نمي تونم!..
راستي عکس گوس�ند عروس پيدا نکردم واسه اين مطلبم!

شنبه ۷ دي

Friday, December 20, 2002




در آيين مهرپرستي يا ميترائيسم كه يكي از آيين هاي قديمي ايران باستان بوده، اولين شب زمستان به عنوان شب تولد مهر جشن گر�ته ميشد و اكنون پس از هزاران سال، هنوز هم شب يلدا به عنوان يك سنت وآيين قديمي، در ايران
جشن گر�ته ميشود.
�رهنگ ما ایرانیان پر است از رمز و راز های منطبق بر سرشت انسان و برآمده از دل طبیعت. مردم همیشه نوخواه ایرانی هر مناسبتی را به زیبایی هر چه تمام تربه سنبلی بدل می کردند برای تحقق این نو شوندگیو متولد شدن، نو شدن، زنده شدن، سبز شدن، تازه شدن و .. چرا که معتقد بودند، انسان موجودی است شدنی. ایرانیان �رهنگ ساز از هر �رصتی است�اده می کردند تا با تاریکی، تاریک اندیشی، شب، خ�قان، غم، غصه و .. مبارزه کنند. و به این خاطر اجازه ندادند بزرگترین و طولانی ترین شب سال رنگ گوشه نشینی و سکوت قبرستانی به خود بگیرد. و به همین دلیل پدران و مادران ما این شب دور هم جمع می شدند تا با گ�تگو ت�أل، رقص، خنده و شادی تولد دوباره نور را با در کنار هم بودن به سمبلی برای احترام به خورشید بدل کنند.
ما ايرانيان در سرزمين آيينهاى پر رمز و راز ريشه داريم، آيينهايى كه در پس چهره خود جهانى از رازهاى سرزمينى كه در آن زاده شده‌اند پنهان كرده‌اند و حتى تغييرات اجتماعى و سياسى كه ايران از سر گذرانده است، گاه محسوس و گاه ناديدنی، در شكل و محتواى اين مراسم خود را نشان مى‌دهد. اما آنچه در همه �رهنگها و جوامع بر سر آداب و رسوم آمده نتيجه دگرگونى‌هاى اجتماعى نبوده‌است. ر�تارهاى مردم يك سرزمين ممكن است به علل گوناگونىچون عدم هماهنگى با تغييرات جامعه، يا بخاطر تقابل آنها با عقايد حكومت آن سرزمين در يك دوره از تاريخ، يا هر دليل ديگر، يك‌به‌يك به �راموشىسپرده شوند و آئين‌ها و سنت‌ها كه چرائى پيدائى آنها كاملاً روشن نيست بيشتر مورد بى مهرى قرار مى‌گيرند.
اين نكته نبايد از خاطر برود كه اين آيينها بهانه‌هايى براى شاد بودن و �راموش كردن خاطرات تلخ و زيبا كردن زندگى بوده و هست.
در آغازين روزهاى �صل زمستان، هنگامى كه شبها مى‌روند و كوتاه مى‌شوند و خورشيد را آرام آرام از پله‌هاى روز بالا مى‌برند، آيين‌هاى زمستانه برپا مى‌شوند.
در �رهنگ �ارسى معين چنين آمده‌است: «يلدا درازترين شب سال است، شب اول برج جدی. شب چله بزرگ زمستان. يلدا در سريانى به ‌معنى ميلاد است، چون شب يلدا را با ميلاد مسيح تطبيق مى‌كرده‌اند از اين رو بدين نام ناميدند: «تو جان لطي�ىو جهان جسم كثي�/تو شمع �روزنده و گيتىشب يلدا.» (معزى)
با توجه به اينكه نخستين روز دىماه، خرم روز، بلندترين شب سال را پشت سر دارد، پيوند اين ماه به خورشيد بر پايه‌اى محكم، استوار است چرا كه در اين ماه خورشيد از نو زاده مى‌شود و هرروز بر زمان ماندگارى‌اش بر روى زمين ا�زوده مى‌شود. شايد ايرانيان از روزىكه با گردش خورشيدى سال آشنا شده‌اند روز اول دىماه را يكى از روزهاى خورشيد ناميده‌اند. چرا كه از اين روز است كه خورشيد دوباره پا به رشد مى‌گذارد و زندگى روستائيان، كه پيوندى عميق با طبيعت دارد، از نو، تازه مى‌شود.
آئين‌هاى شب يلدا (تولد) و دوازده شب پر اعتبار از جشنهاى ديگان (نيمه اول دی) با كمى پس و پيش به صورت شبهاى مقدس پيش از تولد مسيح در آمدند و جالب توجه است كه حتى پختن نان شيرين به شكل موجودات زنده كه در ميان ايرانيان و روس‌ها مرسوم بوده، جزء مراسم معتبر جشن تولد مسيح شد.
یلدا برگر�ته از کلمه سریانی به م�هوم میلاد است. ایرانیان این شب را شب تولد میترا (مهر) می دانستند و آن را جشن می گر�تند. مراسم تولد میترا به عنوان شبی مقدس همراه با آیین مهر (میتراییسم) به اروپا ر�ت و پس از بسط و گسترش آیین مسیحیت بسیاری از آداب و رسوم کیش مهر جذب آن شد و میلاد مهر که به عقیده مهر پرستان منجی بشریت در پایان دنیا خواهد بود به مسیح منتسب
گشت و شب یلدا تبدیل شد به شب نوئل که در 25 دسامبر جشن گر�ته می شود.
و چند شب با شب یلدای ما ایرانیان �اصله دارد. در این شب ایرانیان تولد مهر را جشن می گر�تند و دور آتش گرد می آمدند و شادی می کردند و خوان می گستردند و مایزد نثار می کردند و باز مانده این رسوم هنوز برجاست و به خصوص توسط خانواده های زرتشتی بکمال اجرا می شود. عقیده ای بر این مبنا نیز بود که در شب یلدا قارون (ثروتمند ا�سانه ای) در لباس هیزم شکنان به در خانه ها می آپد و به مردم هیزم می دهد و این هیزم ها در صبح روز بعد به شمش طلا تبدیل می شوند. بنابراین تا صبح به انتظار هیزم شکن زربخش بیدار می ماندند و مراسم جشن و سرور برپا می کردند. و این مراسم یاد آور مراسم نوئل و بابا نوئل مسیحیان است.
مایزد= نذری یا ولیمه غیر نوشیدنی مانند گوشت و نان در آیین های ایران باستان برای هر جشن خوانی گسترده می شد که در آن علاوه بر آلات و اسباب نیایش مثل آتش دان، عطر دان، بخور دان و .. �راورده های �صل و خوردنی های گوناگون از جمله خوراک مقدس که آن را مایزد می نامیدند بر س�ره جشن نهاده می شد.




یلدا شب عاشقان بیدل است. یلدا شبیست گیسو �روهشته به دامن. یلدا شب گره زل� یار است.
معاشران گره از زل� یار باز کنید
شبی خوش است بعد این قصه اش دراز کنید.
یلدا شب میانه عشق است. شبهای دراز هجر و حرمان و �رغت به پایان رسیده است. و شب های کوتاه کام با سحرگاهان تابناک وصلت و یگانگی در راه است. شب اعتماد بر الطا� کارساز است ...
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطا� کار ساز کنید
یلدا شب عاشق و معشوق است. شب رمز و راز شب ناز و نیاز ..
میان عاشق و معشوق پرده بسیار است
چون یار ناز نماید شما نیاز کنید
در این شب هر که به عشق نیاندیشد و از عشق زندگی نگیرد و از زندگی کام نستاند کرده ای بیش نیست.
هر آن کسی که در این حلقه زنده نیست به عشق
بر او نمرده به �توای من نماز کنید
یلدا شب بیداریست، شب دراز مهربانی، شب مهریاران




دراين شب مردم به شب نشيني و خوردن ميوه هاي تابستاني و شادي مي پردازند . در روستاهاي خراسان و آذربايجان جنانچه پسري با دختري نامزد باشد دراين شب خانواده پسر براي دختر هديه مي �رستند . دراين شب مردم ایران علاوه بر خوردن ميوه و آجيل �ا ل حا�ظ هم مي گيرند. گر�تن �ال حا�ظ و در سده های اخیر به مراسم یلدا اضا�ه شده است. مردم حا�ظ را لسان الغیب می دانند معتقدند او وص� حال می گوید و از نیت و نیاز همه خبر دارد! البته بعید نیست در روزگار ما به جای خواندن حا�ظ جوانان نسل سومی شاملو و �روغ و سهراب بخوانند.
�رقی نمی کند، مهم این است که شبی را بیدار بمانیم و بر تاریکی و سیاهی غلبه کنیم!


آنچه بيش از هر چيز رخ می نمايد نقطه مشترکی است در تمام جشن های ايران زمين سراغ می توان گر�ت : اگر شب دراز است به پايان خواهد رسيد ، ( يلدا ) ، زمستان دراز و تازيانه های سرما خواهد ر�ت ( نوروز ) ، ظلم و ستم و بيداد ضحاکها و ا�راسيابها نابود خواهد گشت ( تيرگان و مهرگان ) و سرانجام آنچه باقی می ماند روشنايی ، زيبايی ، ايثار و نام نيک است . پندار نيک ، گ�تار نيک و ر�تار نيک .
شب غلبه مهر بر تاريكي است. یلدا

تا کی شب تاریک میهن ما به پایان برسد و تاریکی جای خود را به روشنایی بدهد.. باید بیدار باشیم و شاد!.. باید بیدار باشیم و هوشیار و شب های دراز را پشت سر بگذاریم.

�ردا شب مطلبی دیگر در مورد شب یلدا خواهم نوشت. شب یلداهایی که پشت سر گذاشتم.. از سال 56 که يادم مياد تا الان.. شب یلدایی که در دهستان پیشین بودم.. شب یلدایی که در خوابگاه دانشجویی بودیم.. راستی دوست عزیزم علی ا�شاری شب یلدا را با دوستان دیگر چگونه می گذراند؟
بچه هاي خوب کاپوچينو هم مطلب جالبي در مورد شب يادا نوشتند.

Thursday, December 19, 2002



بر� اومد.. همه جا س�يد شد.. خواهرم ميگه ديشب ر�ته بودن مهموني وقتي برمي گشتن خونه، روزان، خواهر زاده ام، گ�ته بر� داره مياد.. بيا بريم مثل اونوقتا که کوچيک بودي و با دايي جواد بر� بازي مي کردي.. بريم بر� بازي کنيم...

به ياد اون موقع ها ا�تادم.. بر� بازي.. درست کردن آدم بر�ي.. برادر بزرگم واقعاً هنر مند بود.. سال ۵۸ يا ۵۹ بود.. يه آدم بر�ي درست کرده بود تمام شکل شاه!.. بعد ما يه چاقو زده بوديم به شکمش!.. بازي هاي ما هم سياسي بود! .. يادمه کتاب هايي که مي خوندم همه همينجوري بودند.. مورچه مبارز .. داستان راستان.. سرمايه دار کيست.. مجاهد کيست... و ... وما تند بزرگ شديم و کودکيمون رو جا گذاشتيم..

يادش به خير بعضي وقتا که بر� مي اومد تو حياط خونه مون .. تو رشت.. همه بر�ا رو يه جا جمع مي کردم.. اول يه گلوله کوچک درست مي کردم.. بعد قلش مي دادم.. بزرگ مي شد! تا جايي که ديگه زورم بهش نمي رسيد!
گاهي با خواهر و برادرم بر� بازي مي کرديم.. و من که از همه کوچيک تر بودم.. گلوله باران مي شدم.. و بعد گريه مي کردم! .. و مادر بزرگ قربون صدقم مي ر�ت.. يادش به خير مادر بزرگ.. چه زني بود! .. تا آخر عمرش خوشگل بود!.. و من رو که بچه آخر بودم.. از همه بيشتر دوست داشت و لوسم مي کرد!
بر� که مي اومد.. با دوستام مي ر�تيم کنار رودخونه.. اونجا خيلي قشنگ مي شد.. رودخونه گوهر رود تو رشت. که الان خيلي کثي� شده.. اون وقتا اينجوري نبود.. توش کلي لاک پشت بود.. و ما با لاکپشتا بازي مي کرديم! .. اما الان ديگه از لاکپشت هم خبري نيست..
گاهي مي ر�تيم پارک شهر رشت.. کاج هاي �رانسوي باغ محتشم با پوشش بر� ها ديدني بودن.. و ما درختا رو تکون مي داديم.. و از روشون بر� مي ريخت پايين.. گاهي تو بر�ا دراز مي کشيديم و خودمون رو کاملاً با بر� مي پوشونديم.. و بعدش البته سرما مي خورديم!
شبي که بر� مي اومد.. من بيتاب ميشدم.. ساعت به ساعت پا مي شدم و به حيات خونه نگاه مي کردم و به لامپ تير چراغ برق که تو تاريکي مي شد بر�ايي که در اطرا�ش ميان رو ديد و چه منظره زيبايي ميشد.. همش دعا مي کردم.. خدايا بر� ها را زياد کن جوري که يک ه�ته تعطيل بشيم!
يادش به خير.. چند شب ديگه شب يلداست.. در موردش مي نويسم.. يادش به خير اون وقتا که همه جمع بوديم دور هم.. الان �قط من و مادر مونديم.. اگه روزان نبود.. براي مادر مطمئنم سخت مي گذشت! خوب شد که اون گاهي مياد پيش ما.

Friday, June 28, 2002

اینترنت، چت و تحولات �رهنگی

این مقاله در سال گذشته در یک �رصت محدود برای مجله آرپانت آماده شد و در زمستان ۸۰ در آن مجله چاپ شد.




زماني الكسي دوتوكويل نوشت: «جهاني دارد به وجود مي‌آيد، هنوز تا نيمه پيكرش در زير خرده ريز آوار دنيايي دست و پا مي‌زند كه دارد �رو مي‌ريزد … و
در ميان درهم برهمي و آش�تگي عظيمي كه در امور انساني وجود دارد، هيچكس نمي‌تواند بگويد چه چيزي سرپا خواهد ماند و چه چيزي با زوال آنها منهدم خواهد شد.»

همزمان با آن ماركس نه تنها از دود شدن و به هوا ر�تن «هر آنچه سخت و استوار است» سخن گ�ت، بلكه از برهنگي و عرياني روابط در دنياي جديد سخن گ�ت:
سود عريان، استثمار عريان، كنار ر�تن توهمات سياسي و ايدئولوژيك.
دنياي جديد همه چيز را عريان به نمايش مي‌گذارد.
بعدها مك لوهان از دهكده جهاني سخن گ�ت، اما در دهه 1980 تكنولوژي‌هاي جديد، دنياي رسانه‌ها را دستخوش دگرگوني ساخت و به دنبال آن در دهه 1990 سيستم چندرسانه‌اي شكل گر�ت كه قلمرو ارتباط الكترونيكي را به كل زندگي، از خانه تا كار، از مدرسه تا بيمارستان و از ت�ريحات تا مسا�رت گسترش داد. اين سيستم، تغييراتي بنيادين ايجاد خواهد كرد كه هنوز پيامدهايش بر زندگي انسانها معلوم نيست.
هر تكنولوژي جديد بحران‌هايي را همراه با خود به وجود مي‌آورد و بر �رهنگ جامعه اثر مي‌گذارد.
اما اين اثرات در كشورهاي توسعه نيا�ته شدت بيشتري دارد. ورود گسترده تعداد بيشماري از �رآورده‌هاي مادي زندگي توسعه يا�ته به كشورهاي توسعه نيا�ته از شيوه‌هاي زندگي گر�ته (نظير شهرنشيني، آپارتمان‌نشيني، چگونگي گذراندن اوقات �راقت و …) تا اشياء و ابزارها (خودروها، تل�ن، وسايل ارتباط جمعي و …) بدون انتقال‌بخش معنوي اين �رهنگ‌ها باعث شده است، تا بين ذهنيت ا�راد جوامع توسعه‌ نيا�ته و عينيت زندگي آنها شكا� ايجاد شود.
به عبارت ديگر اشيايي كه به اين ترتيب وارد كشورهاي در حال توسعه شدند به جاي بخش معنوي خود ناچار به هماهنگي با بخش معنوي �رهنگي بيگانه شدند. و اين امر سبب پيدا شدن گروه بزرگي از اختلال‌ها در تمام جبهه‌هاي زندگي مردم اين كشورها شده است.
چنانچه امروز در كشور ما همچون بسياري از كشورهاي در حال توسعه ديگر مشكلات در زمينه شهر‌نشيني، آپارتمان‌نشيني، است�اده درست از خودروها و غيره … به معضلات مهمي در زندگي ا�راد تبديل شده است.
هر اندازه كه ما به سوي جامعه مدرن آمده‌ايم به دليل ا�زايش تماس ميان �رهنگ‌ها و به سبب شكو�ايي و سرعت تغييرات تكنولوژيك، سطح نوآوري و تغيير �رهنگي نيز ا�زايش يا�ته است، به گونه‌اي كه امروز در اغلب جوامع، بيش از آنكه با مشكل ركود روبه‌رو باشيم با مشكلات ناشي از سرعت در تغييرات �رهنگي رو‌به‌رو هستيم.
زيرا بسياري از ا�راد جامعه �رصت كا�ي و يا امكان و قابليت كا�ي را در خود براي انطباق دادن خويش با تغييرات نمي‌يابند و دچار سردرگمي و ناهنجاري اجتماعي مي‌شوند.
بايد توجه داشت كه در طول تاريخ چند سده گذشته گروه بزرگي از جوامع، كه همان جوامع توسعه يا�ته كنوني هستند، �رصت آن را داشته‌اند كه در يك �رآيند نسبتا طبيعي يعني بدون آنكه زير �شار خرد كننده‌اي از خارج از جوامع خود قرار گيرند، به تغييرات �رهنگي گسترده‌اي برسند و جوامع خود را نوسازيكنند. تبلور اين امر را در پيدايش صنعت، تكنولوژي درون و نظام‌هاي سياسي ـ اداري، اقتصادي و اجتماعي مدرن كه داراي كارآيي بسيار زياد هستند و ر�اه در سطح بالايي را براي اين كشورها ممكن كرده‌اند مي‌توان مشاهده كرد.
اينكه چرا و چگونه چنين شده است و ما نتوانستيم هنوز تكلي� خود را با دنياي جديد روشن كنيم در اين مقوله نمي‌گنجد و نياز به بحث كارشناسي توسط صاحبنظران دارد. اما آنچه مشخص است آن است كه انديشه انتقادي در جهان غرب نهادينه شده است و اثرات �رهنگي هر پديده جديد، با كنكاش و بررسي‌هاي گسترده و علمي و عقلاني مواجه مي‌شود و هر معضلي به مدد نيروي خ�رد و تعقل تا جاي ممكن موشكا�ي و ريشه‌يابي مي‌شود. اما در كشور ما، ما تنها مصر�‌كننده ابزارهاي توليد شده توسط غربيان بوده‌ايم و توسعه‌مان «درون‌زا» نبوده است.
يكي از پديده‌هايي كه در چند سال اخير رايج شده، پديده گ�تگوي آني (چت) از طريق اينترنت است. اينترنت ابعاد زمان و مكان را درنورديده است و اثرات شگر�ي بر تمام ابعاد زندگي انسان معاصر گذاشته است. برخلا� بسياري از دستاوردهاي تمدن غرب كه پس از چندين سال به كشورهايي مثل ايران مي‌رسيد، اينترنت به علت جهاني شدن و ا�زايش ارتباطات و اثرات شگر�ش در تمام زمينه‌ها، پس از مدت اندكي به كشورمان راه‌ يا�ته است.
هر چند به علت آنكه حدود 25% مردم كشورمان براي ر�ع نيازهاي غذايي خود دچار مشكل هستند و 45% نيز براي تامين نيازهاي اوليه زندگي خود مشكل دارند، و هزينه است�اده از اينترنت نسبتا گران است، تعداد ا�رادي كه در كشورمان با اينترنت آشنايي دارند و از آن است�اده مي‌كنند، زياد نيست، ولي به علت جوان بودن جامعه، ا�زايش تعداد دانشجويان، رشد سريع تكنولوژي و ضرورت است�اده از اينترنت در دانشگاه‌ها، شركت‌ها و ادارات به زودي تعداد كاربران
اينترنت بسيار �زوني خواهد يا�ت. از اين رو بررسي اثرات �رهنگي و اجتماعي اين پديده بسيار ضروري است.
از آنجايي كه پرداختن به مباحث جامعه‌شناسي و روان‌شناختي در حد توان و دانش من نمي‌باشد، در اين مقاله تنها كوشيده‌ام كه با بررسي چند مورد كه برخورد كرده‌ام، به گشايش بحث‌هايي كمك كنم و اميدوارم كه كارشناسان و متخصصان علوم اجتماعي و ارتباطات بيش از پيش به اين مباحث بپردازند.

«پيش‌بيني كابوس هولناك داستان‌هاي تخيلي به حقيقت مي‌پيوندد. هر كس در خانه خود به تنهايي نشسته و در انزوايي ترسناك به سر مي‌برد، اما در عين حال در شبكه اينترنت با تمام جهان در ارتباط است. اين نوعي پايان جهان مادي، تجربه، تماس ملموس و جسمي، و از بين ر�تن ارتباط عاط�ي و معنوي بدن‌ها و انسان‌هاست.»
روژه ساراماگو نويسنده معرو� پرتغالي رمان معرو� «كوري» با جملات �وق هراس خود را اثرات اينترنت بر روابط انساني بيان كرده است. البته پيش از اين جامعه‌شناساني مثل نيل پستمن جامعه‌شناس معرو� آمريكايي از بحران معنويت و جدايي انسان‌ها و سست شدن بنيان خانواده‌ها در اثر تكنولوژي ماهواره و تلويزيون گ�ته بود و از اتميزه شدن در اثر سيطره تكنولوژي، بر زندگي بيم داده بود.
واقعيت آن است كه تغيير شكل زندگي اجتماعي روزمره و سرعت تغييرات تكنولوژيك پيامدهاي ژر�ي براي �عاليت‌هاي شخصي دربر داشته است. به قول آنتوني گيدنز «هويت شخصي» ا�راد عملا بر اساس روايت خاصي از «خود» باطني آنها ساخته و پرداخته مي‌شود كه بر حسب بازتاب‌هاي تغيير نهادهاي اجتماعي مدرن مورد تجديد نظرهاي مداوم قرار مي‌گيرد.
امروزه جوانان بسياري هستند كه زندگي مجازي دارند و شايد با ا�رادي �رسنگ‌ها دور از خود از طريق اينترنت و در دنياي مجازي ارتباطي عميق دارند ولي نسبت به واقعيت‌هاي پيرامون خود چندان واكنش نشان نمي‌دهند.
اما �ائزه.م، 23 ساله، دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه‌شناسي معتقد است برخلا� تلويزيون و ماهواره كه بر ا�راد سيطره دارند و به طور يك طر�ه �رد را مورد «هجوم» قرار مي‌دهند، اينترنت اين امكان را بوجود آورده است كه خود �رد به عنوان يك كنشگر �عال امكان انتخاب و اثرگذاري متقابل را داشته باشد. وي معتقد است ايرانيان برخلا� گذشته كه با تكنولوژي جديد احساس بيگانگي مي‌كردند و مدت زيادي طول مي‌كشيد تا آن تكنولوژي بومي شود، امروز چنان حسي ندارند، بلكه به سرعت تكنولوژي اينترنت بومي شده است. امكان‌هاي انتخاب بسياري پيش روي ا�راد گشوده شده است و امكان به �عليت رساندن �رديت خود بيشتر شده است.
آنچه غيرقابل انكار مي‌نمايد اين است كه مخرب يا م�يد بودن اينترنت كاملا به �رد بستگي پيدا كرده است. ساراماگو مي‌گويد: «قطار هنگام حمل انسان‌ها و بار چيز خوبي است، اما اگر ا�رادي را به سمت اردوگاه‌هاي مرگ، هدايت و يا تجهيزات نظامي حمل كند، ديگر چيز خوبي به شمار نمي‌رود. اينترنت نيز چون قطار، محصول يك �ن‌آوري است كه بخودي خود نه خوب است و نه بد، بلكه تنها به نوع است�اده‌اي كه از آن مي‌بريم بستگي دارد، به همين سبب است كه اكنون عقل بايد بيش از هر زمان ديگري بيدار باشد و به خواب نرود.»
مانيا.ص، 24 ساله و ساكن تهران كه در محيط كارش به اينترنت و محيط‌هاي گ�تگوي آني دسترسي دارد، معتقد است مشكلاتي كه به سبب است�اده نادرست از اينترنت و صر� وقت زيادي براي گ�تگوي آني وجود دارد، تنها مختص به ايران نيست،‌ بلكه حتي در انگليس و ساير كشورهاي توسعه يا�ته مقررات ويژه‌اي در محيط‌هاي كاري وضع شده است، چرا كه كاركنان به جاي پرداختن به كارهاي خود، وقتشان را صر� چت كردن مي‌كنند!
صحبت مانيا درست است، اما ت�اوت كشورهاي توسعه‌يا�ته با ما در اين است كه آنها ساختارهاي نقد و بررسي علمي مشكلات و حل آنها را نيز در كشورشان �راهم كرده‌اند.

در هر حال انقلابي كه در اطلاع‌رساني رخ داده مزايا و محاسن بيشماري دارد، اما �راموش نكنيم كه مسائل و گاه مصيبت‌هايي را هم به دنبال خواهد داشت. �دريكومايور رئيس سابق يونسكو مي‌گويد: «بزرگراه‌هاي اطلاعاتي حامل بدترين و بهترين محتويات هستند.»

يكي از مزاياي ارتباط اينترنتي را بايد در ا�زايش همبستگي بين انسانها يا�ت. البته نوع همبستگي ا�راد با گذشته مت�اوت است در گذشته همبستگي ا�راد حول محور قوميت، �رهنگ مشترك يا زبان مشترك، بوجود مي‌آمد ولي به نظر مي‌رسد امروزه با گسترش جهاني شدن، ادغام �رهنگ‌ها و ا�زايش امكان گ�تگو و همدلي بيشتري بين مردم جهان پديده مي‌آيد.
علي.ن، 27 ساله كارشناس ارشد مهندسي صنايع مدت زمان 3 سال است كه از اينترنت و مخصوصا محيط‌هاي چت آن است�اده مي‌كند، وي دوستاني از همه جاي دنيا از جمله، مكزيك، آمريكا، آلمان، �رانسه، كره و … دارد و با برخي زا آنها چنان ارتباط عاط�ي برقرار كرده است كه وقتي مادر دوست آمريكائيش �وت كرد، ساعت‌ها با هم صحبت مي‌كردند و او نزد علي از غم‌ها و خاطراتش مي‌گ�ت و يا وقتي دوست مكزيكيش با دوست پسرش دچار مشكل شده بود و غمگين بود، علي يك شب تا صبح با وي در مورد ارزش دوستي و محبت و انديشه‌هاي دكتر شريعتي حر� مي‌زد.

علاوه بر اين است�اده از اينترنت اثرات جالبي هم در روابط اجتماعي ا�راد دارد، ما انسانها روزانه از كنار دهها ن�ر انسان ديگر بي‌ت�اوت مي‌گذريم، بدون آنكه به آنها توجه كنيم، در حاليكه در محيط مجازي راحت با ا�راد ناشناس سلام و احوالپرسي و حتي درددل مي‌كنيم!
علي �ردي به شدت حجالتي بود، كه پس از چند كلمه گ�تگو با جنس مخال� تا بناگوش سرخ مي‌شد! وي قادر به برقراري ارتباط با ا�راد نبود و در اين زمينه مشكلات زيادي داشت، اما امروز به راحتي قادر به برقرار ارتباط است. او معتقد است گ�تگو در محيط‌هاي مجازي اين امكان را به �رد مي‌دهد تا �ارغ از �شارهايي كه به خاطر عر�‌هاي اجتماع و سنت‌هاي خانواده و يا نگاه‌هاي اطرا�يان به آدم وارد مي‌شود، با ا�راد مختل� ارتباط برقرار كند. و در اين محيط‌هاي مجازي ا�راد چون همديگر را نمي‌بينند، زواياي پنهان وجود خود را نشان مي‌دهند و يكديگر را عميق‌تر و بهتر مي‌شناسند.
البته در اين ميان احتمال آنكه ا�راد در مورد خود غلو كنند و چهره‌اي غيرواقعي از خود نمايش دهند نيز بيشتر است. برخي از ا�راد با چند چهره و با اي�اي چند نقش وارد محيط‌هاي گ�تگوي اينترنتي مي‌شوند. كم نيستند پسرهايي كه اسم دختر براي خود انتخاب مي‌كنند و يا ا�رادي كه اطلاعاتي غلط از خود مي‌دهند. اين ا�راد دچار بحران‌هاي شخصيتي هستند كه در محيط‌هاي مجازي تشديد مي‌شود. شايد بحران‌هاي روحي و رواني آنها هم ناشي از مواجهه با دنياي مدرن باشد. آنتوني گيدنز در كتاب تجدد و تشخص به بررسي اثرات دنياي مدرن بر
هويت شخصي انسان‌ها پرداخته است.

امروز بسياري از پدرها و مادرها نگران �رزندان خود هستند، سارا 27 ساله ساكن اهواز، هر چند در خانواده‌اي تحصيل كرده و روشن�كر زندگي مي‌كند، مي‌گويد وقتي در يك چت روم (اتاق گ�تگو) با تعدادي دختر و پسر ديگر در مورد عشق زميني و عشق آسماني گ�تگو مي‌كرده، مادرش وارد اتاق شده و با گوش دادن به حر�‌ها از طريق هد�ون، از اينكه دخترش با تعدادي پسر گ�تگو مي‌كند ناراحت شده است. مادر سارا به وي مي‌گويد تو يك دختر هستي و برايت خوب نيست كه با تعدادي پسر حر� بزني، اگر ب�همند كي هستي، برايت مشكل ايجاد مي‌شود. سارا براي توجيه مادرش مي‌گويد اينجا بحث‌هاي جدي و متنوعي از جمله بحث‌هاي
سياسي هم مي‌شود، و مادرش در جوابش مي‌گويد: نگراني من بيشتر شد، سياست پدر و
مادر ندارد، اگر در محل كارت ب�همند كه به سياست علاقه داري از كار بي‌كار مي‌شوي!

شيرين 21 ساله ساكن تهران دانشجوي رشته مديريت هم از حساسيت‌هاي پدرش مي‌گويد، پدر شيرين مرتب بالاي سر دخترش حاضر مي‌شود و اجازه گ�تگو با ا�راد ناشناس را به وي نمي‌دهد. البته شيرين دور از چشم پدر در دانشگاه يا كا�ي‌نت، با پسرهاي ديگر صحبت مي‌كند!
البته در مقابل اين برخوردها، نوع برخوردهاي ديگري هم وجود دارد. اما در هر حال نگراني از اثرات من�ي ارتباطات اينترنتي، وابسته شدن بيش از حد به يكديگر، دسترسي به اطلاعات مضر و سايت‌هاي ناسالم بسياري از خانواده‌ها و مسئولان را نگران كرده است.

بسياري از مت�كران، انديشمندان و حقوقدانان به اين نتيجه رسيده‌اند كه حمايت از ارزش‌هاي �رهنگي يك جامعه در برابر هجوم برنامه‌هاي اينترنت سانسور محسوب نمي‌شود. اما ارزش‌هاي �رهنگي يك جامعه چيست؟ آيا بايد به هر �رهنگي احترام گذاشت و در ح�ظ آن كوشيد؟
معيار براي ح�ظ ارزش‌هاي �رهنگي چيست؟ به نظر من مهمترين معيار براي تعيين و تبيين ارزش‌هايي كه بايد براي ح�ظ آن كوشيد، خرد جمعي و وجدان بين‌المللي است.
آنچه مسلم است، در مقابل پيشر�ت تكنولوژي نمي‌توان ايستادگي كرد، و نمي‌توان با روش‌هاي سرهنگي به مقابله با �رهنگ‌ها ر�ت. همجنين عدم اعتماد به جوانان، به عنوان انسان‌هاي ذي‌شعور باعث ايجاد دوگانگي و چندگانگي �رهنگي شده است.
تنها راهي كه باقي‌ مي‌ماند، بازخواني نظام ارزشي و پالايش آن و عقلاني نمودن بيشتر امور است.
همچنان كه با ان�جار اطلاعات «حجيت متن» اعتبار خود ر ا از دست مي‌دهد، جامعه مجازي، جامعه‌اي كه مردم از سراسر جهان در آن درباره همه مسائل، از جمله خود معناي زندگي، گ�ت و گو و اظهار نظر مي‌كنند، جاي جامعه چاپي را مي‌گيرد.
شبكه جهاني از طريق گسترش دادن و … بحث و ميدان دادن به شركت‌كنندگان بيشتر در آن در تقويت آزادي (با ايجاد گزينه‌هاي بيشتر و توانايي بخشيدن به مردم در انتخاب اينگونه گزينه‌ها) و برابري مؤثر بوده است.
به نظر مي‌رسد بايد تعاري� تازه‌اي از حوزه عمومي، جامعه مدني، نهادهاي اجتماعي با توجه به شكل‌ گيري جامعه شبكه‌اي و ارتباط‌هاي شبكه‌اي ارائه شود.
همان گونه كه پيشتر نيز اشاره كردم هنوز اثرات اينترنت و گ�تگوهاي بين ا�راد در اينترنت رنظام ارزشي اجتماعي چندان مشخص نيست و بررسي دقيق آن نيازمند تحقيقات ميداني با توجه به اطلاعات آماري و مصاحبه با كاربران و با متدهاي علمي است، كه جا دارد از جامعه‌شناسان، روان‌شناسان و ساير انديشمندان جامعه در �ضايي آزاد و دمكراتيك و حضور آزاد همه انديشمندان علوم اجتماعي است.
بدون شكل‌گيري انديشه انتقادي و بدون اجازه دادن به نگرش‌هاي نو و قرائت‌هاي جديد از ارزش‌ها و با سیطره نگاه ايدئولوژيك و حداكثري به مباحث دینی، علمي و �رهنگي، ناچار در برابر دستاوردهاي دنياي مدرن من�عل خواهيم بود و شكا� بين نسل‌ها و دولت ـ ملت در جامعه بيشتر خواهد شد.
آنچه مسلم است پیشر�ت تکنولوژی پایگاه اجتماعی محا�ظه کاران را که در اقشار سنتی جامعه است تجت تاثیر قرار خواهد داد، و اگر آنها قادر به بازخوانی اندیشه های خود در �ضای جدید نشوند زوالشان حتمی خواهد بود.

محمد جواد طوا�


Saturday, June 22, 2002

مرا ببوس *

داستاني از محسن مخملبا�



1
س: نام و مشخصات خود را بنويسيد؟
ج: مصط�ي ...، بيكار، چريك.
س: طريق آشنايي خود را با مرضيه شرح دهيد؟
ج: با دوستـم حسـن بـراي پخـش اعلاميه سر كوچـه ي �شاري قـرار روزانه
داشتيم. شيوه ي قـرار طوري بود كه مثـل جـوانهاي دختـر بـاز لباس
مي پـوشيـديم و سر كوچه مي نشستيم. روز دومي كه سر كـوچه ي �شاري
نشسته بـوديم، صحبت از آن بـود كه اعلاميه ها در يك مسـا�ــر خانه
با پلي كپي دستـي چاپ شود، كه يك ماشيـن شخصـي به مـا شـك كـرد.
دوستـم حسـن احتمال داد گشت ساواك باشـد. بـراي رد گم كـردن بـه
دسته دختـرهايي كه از دبيـرستان بـر مي گشتند نگاه كـرد و به من
گ�ت "مصط�ي نگاه كـن تـا وضعيت عـادي شود". سرم را بـالا آوردم و
به ظاهر به آنها اما در واقع به نوشته ي ديوار روبـرو نگاه كردم.
"تخليه چاه، �ـوري" يك شــرم ذاتـي و ميـل بـه مبـارزه، احساسات
ديگـر را در من تحت الشعاع قـرار داده بود. دخترها ر�تند و ماشين
شخصي هم ر�ت. در حاليكه آدمهاي تويش تا آخــرين لحظه به ما بــر
و بــر نگاه مي كــردنـد. روي سكـوي يك مغـازه نشستيم. حسن گ�ـت
"پارچه ململ بـراي چاپ دستي بهتـر از چيت اسـت. مــركب پلي كپـي
راحت تر عبور مي كند. اعلاميه هاي بار پيش خوب از كار در نيامـده.
دوباره صداي تـوق� يك ماشين آمد. من سرم را بـالا آوردم كه ببينم
همان ماشين نباشد. يك تاكسي مسا�ـرانش را پياده مي كـرد.از كنار
تاكسي متوجه دختـري شدم كه به من نگاه مي كـرد. بـراي يـك لحظـه
نگاه ما در هم گـره خورد. دختـر دو سه قدم دور شد اما بــر گشـت
و يكراست به سمت ما آمد. طوري به من نگاه مي كـرد كه انگار مـرا
مي شناسد. حسن هم متـوجه دختـر شـد كه داشت كتابهايش را از دسـت
راستش به دست چپش مي داد. بعـد بي مقدمه يك سيلي به صورت من زد.
حسن جاخورد. دختر گ�ت "خجالت نمي كشي؟ چرا دست از سرم برنميداري؟
مي گم بابام، پدرتو در بياره" حسن بلند شد، جلوي دست او را گر�ت
و گ�ت ":خانوم اشتباه گـر�تي". دختـر گ�ت "من اشتبـاه گـر�تـم؟!
يك ماهه دنبال من مي ا�ته". و ر�ت.

كمي شوكه شده بـودم. از خجالت تا گـوشهـايم سرخ شد. حسن گ�ـت
"مي شناختيش؟" گ�تم "به جان تو نه، عـوضي گر�ته. بـاور مي كني؟"
خنديد و گ�ت "معلومه وضع ظاهـرمون خوب به دختـر بـازها مي خوره".
ولي دلچــركين بودم. به خـودم گ�تم، نكنه حسن �كـر كنه من هنـوز
هم جذب مبارزه نشدم. اينه كه گ�تم "از �ـردا ديگـه اينجـا قـرار
نگذاريم". حسن گ�ت "مي تـرسـي بازم بياد سراغت؟" گ�تـم "حـوصلـه
اين حر�ها رو ندارم. محل مناسبتـري نمي شه بـراي قـرار داشت كـه
از اين حر�ها پيش نياد".

�ـردا سر كوچه ص�اري قــرار گذاشتيم. باز وسطهاي صحبت بوديـم
كه همان دختـر پيدايش شد. كمي از دور نگاه كــرد. دو سه قدم ر�ت
باز بــرگشت و به سمت ما آمد. به حسن گ�تم "باز اومــد اينـد�عه
جوابشو ميدم". گ�ت "خودتو كنتـرل كن". دختـــر جلـوي ما ايستاد.
كتابهايش را دست به دست كـرد و كٌ�ت "چــرا ولـم نمي كني؟" بلنـد
شدم ايستادم. حسن منو نشونـد و گ�ت "خانوم ديـــروز گ�تم عـوضـي
گـر�تي". دختـر گ�ت "هيچم عوضي نگـر�تم. اين هي دنبال من مي ا�ته
كه عاشق چشمهاي سياهتم. مي خوام تو رو بدزدم با خـودم ببـــرم".
گ�تم "حسن اين لباس قـرمساقو تو تن من كــردي". حسن گ�ـت "آروم
باش".ودختـر را كشيد كنار با او حـر� زد و او را دست به سر كـرد.
گ�تم "حسن ديگه حـوصله چنين محمل شري�ي رو نـدارم. مي خـواي عادي
سازي كني، با يه چرخ طوا�ي حاضـرم لبو ب�ـروشم تا صحبت كـردن ما
توي خيابون جلب توجه نكنه. اما اينجـوري شو ديگه حاضــر نيستم".
روزهاي بعد من لبـو مي �ــروختـم و حسن مي آمــد به هـواي لبــو
خوردن لابلاي مشتـري هايي كه رد مي كـردم قـرار ومدارش را مي گذاشت
و مي ر�ت. روز پنجـم دختـر آمد. ايستاد تا يك مشتــري لبويـش را
خورد و ر�ت. بعد گ�ت "پس كي مي خواي منو باخودت بـدزدي و ببــري؟"
سرمو بلند كـردم و با عصبانيت تو چشماش نگاه كــردم. مي خواستـم
با لبوهاي داغ توي سرش بـزنم. ديدم دارد گــريه مي كند. چشمهايش
بـــرق عجيبي داشت. دستم را گـــر�ت و بــوسيــد. عــاشقش شدم".
س: آيا منكـر اين هستيـد كه رابطه ي شما يك رابطه ي سياسي بوده تا يك
رابطه عاشقانه؟
ج: مرضيه در رشته ي ادبيـات درس مي خـواند و من برايش اهميت يكـي از
عشق هاي اساطيـري را داشتم. ليلي و مجنون، شيـرين و �ـرهاد. اما
من بـراي زندگي كـردن ساخته نشده بودم. ديدن �قـر يك گدا در گوشه
خيابان مرا بيشتر متاثر مي كـرد تا زيبايي يك دختـر. اما Ù…Ùâ€