Sunday, December 29, 2002

ديروز مراسم اختتاميه مسابقه انتخاب بهترين وبلاگ ها بود.. اما من طبق معمول هر ماه قرار بود در برنامه نمايش �يلم �رهنگسراي ش�ق هم شرکت کنم!.. اول ر�تم پارک ش�ق و بعد وقتي که هم تعداد شرکت کننده ها کم بود و هم مسؤول سالن هم نيومده بود، برنامه رو لغو کرديم و ر�تيم مرکز تحقسقات مخابرات!.. بيرون سالن وقتي به آقاي اروج زاده گ�تم من رنگين کمان هستم!.. ايشون با ترس و شوخي گ�ت من شما رو نمي شناسم! .. يه آقايي که در کنارش بود و بعد �هميدم آقاي اشر� زاده هست، نام و نام خوانوادگي من رو به زبان آورد! ..
بعد از کمي چاق سلامتي ر�تم تو سالن.. ديدم ۳ ن�ر از دوستاني که تو �رهنگسرا ودن و اصلاً ربطي هم به وبلاگ نويسي ندارن.. اومدن اونجا! .. و جالب اينکه در قرعه کشي اي که انجام شد، اعظم و مژگان که خواهر هم هستند، يکيشون کامپيوتر برد و يکي ساعت مچي!!
از اينکه نويسنده وبلاگ هاي معرو� رو مي ديدم خيلي خوشحال شدم و از اينکه من رو نمي شناختن، ناراحت! .. جدي اين حس جاه طلبي و شهرت طلبي بد درديه!
آقاي گرگين مجري برنامه در واقع شومن بود، حر�هاي جالبش باعث خنده همه شده بود، اما در عين حال باعث پر رنگ شدن حاشيه ها شده و اصل قضيه که وبلاگهاي برتر بودن �راموش شده بود! .. از ديدن خورشيد خانوم خيلي خوشحال شدم.. و همينطور خانوم ن�يسه مطلق که خيلي خانوم زيبا و با نمکي هستن. ... احسان رو هم ديدم.. نمي دونم چرا همه کشته مرده اين آقا احسانند!.. سعيد نيک خواه، داريوش آگاه، رنگين کمان، سينا مطلبي، بازيگر آماتور، عمو حميد، جاودانگي، خاتون و مسيحاي گل، دکتر شکرخواه، ناصر عزتي (�ارسي ديک)، امير قويدل، پرستو دوکوهکي، آرش عاشوري نيا، زهرا حسين بابايي و خيلي هاي ديگه اونجا بودن! و من از ديدن همه خوشحال بودم.. هوشنگ گلمکاني هم بود و دعوت شد که چند کلمه حر� بزنه، اما خودش نمي دونست که چي بايد بگه!.. يکي از دوستان به موقع گ�ت: من چي کاره بيدم!!.. و همه زدن زير خنده! ..گلمکاني چت کردن رو به مزاحمت تل�ني نتشبيه کرد و من اصلاً از اين مقايسه اش خوشم نيومد!.. بعضي سخنراني ها هم طولاني شد و بچه ها اصلاً راضي نبودن! .. اگه اجراي برنامه رو بر عهده خود وبلاگ نويسا مي ذاشتن خيلي بهتر ميشد!
خورشيد خانوم خيلي خوب صحبت کرد و من واقعاً خوشم اومد .. زهرا خيلي آروم و تودار بود! .. مثل وبلاگش نبود!.. البته ميشد �هميد که خيلي احساساتيه!.. وبلاگ جاودانگي از خانوماي دانشگاه خودمون بود!.. پلي تکنيکي �راوان به چشم مي خورد!.. ساعت هاي ما رو هم بهمون ندادن!.. آقاي اشر� زاده (زبان �ارسي در دنياي ارتباطات)خيلي آقاست.. وبلاگش هم عاليه!.. من از اينکه سعادت ديدارش رو پيدا کردم خيلي خوشحال شدم.. باند کاپوچينو کنار هم نشسته بودن..و همديگه رو خيلي تحويل مي گر�تن!..من که به دوستي اونا حسوديم ميشه و اميدوارم که هميشه اين دوستي ها پا برجا بمونه و رونق بيشتري بگيره! .. خيلي خوبه که يه عده هميشه هواي هم رو داشته باشن.. اما چه بهتر که اين دوستي ها گسترش پيدا کنه.. و اجازه بدن که بقيه هم اين لذت رو تجربه کنن... راستي نيما ا�شار نادري سايت پندار هم بود.. چه کوچولويه!.. همش با آرش آينه بود.. تو اين مطلبم اصلاً حال لينک دادن ندارم!.. شايد بعداً عشقم کشيد لينکا رو هم گذاشتم!.. خلاصه اينکه مراسم خوب برگزار نشد.. و جا داشت بهتر از اينا بشه!
راستي يادم ر�ت بگم خاتون و مسيحا دارن بازگر ميشن!.. من هم مي گشتم هر چي پسر خوش تيپ ميديدم بهشون معر�ي مي کردم:).. اين دو تا خيلي ماهن!
يکي از دوستان خوب اينترنتي هم محلي ما از آب در اومد و بعد از مراسم تا خونه به هم اومديم و کلي با هم حر� زديم!.. کاش همسر و �رزند سينا مطلبي هم مي اومدن، خيلي دوست داشتم ببينمشون..
ديشب وقتي اومدم خونه بازم حالم بد شد.. باز �کراي عجيب غريب.. �کر آينده نا معلوم.. �کر اينکه خيلي عقبم از زندگيم.. �کر اينکه کسي دوستم نداره!.. يا حد اقل اونايي که با سليقه من جور در ميان دوستم ندارن!... دوستي که تا الان نديدمش دعوتم کرد واسه عروسيش برم مشهد!... اما من پولش رو ندارم برم (بليط هواپيما گرونه!) .. نمي دونم آخر عاقبت من چي ميشه... چه زندگي اي خواهم داشت.. به نيمه عمرم رسيدم.. و از اين پس احتمالاً سراشيبي شروع ميشه و توان و قواي من هم کاهش پيدا مي کنه.. مگه چند سال قراره زنده بمونيم؟!.. بگذريم!

شنبه ۷ دي

0 Comments:

Post a Comment

<< Home