Tuesday, December 31, 2002




وبلاگ اصلي من اينجاست

نامه هاي بي جوابم به احسان:
آقاي حسين زاده.. نمي دونم چرا جواب من رو نمي ديد.. آقا احسان.. جالبه كه در وبلاگتون لينك وبلاگ بلاگ اسژات من رو گذاشتيد.. هر كي اون رو ببينه مي �همه كه اشتباه كرديد.. من اونجا اينطور نوشتم: باند کاپوچينو کنار هم نشسته بودن..و همديگه رو خيلي تحويل مي گر�تن!..من که به دوستي اونا حسوديم ميشه و اميدوارم که هميشه اين دوستي ها پا برجا بمونه و رونق بيشتري بگيره! .. خيلي خوبه که يه عده هميشه هواي هم رو داشته باشن.. اما چه بهتر که اين دوستي ها گسترش پيدا کنه.. و اجازه بدن که بقيه هم اين لذت رو تجربه کنن...

بايد براي مطلبي كه نوشتيد اين لينك رو ميذاشتيد..: http://ranginkamaan.persianblog.com/

سر بلند باشيد.

سلام احسان عزيز.. کاش مطالب ديگر من رو مي خوندي .. مطالبي که در کامنت هايي که در وبلاگ پرستو نوشتم.. و بعد در مورد من اونجوري قضاوت مي کردي.. کاش دوستان بهت مي گ�تن که چقدر از کاراي شماها خوشم مياد و چقدر همه جا از گروه شما حمايت مي کنم.. و کاش .... ديشب هم به خانوم الهام راشدي گ�تم که با شما صحبت کنه و با من حتماً تماس بگيريد .. براي يک کار طراحي سايت.. .

اگه سوءت�اهمي پيش اومده من از شما و تمام دوستان معذرت مي خوام.. خواهش مي کنم معذرت من رو در وبلاگتون بنويسيد..
در هر حال براي شما و دوستان خوبتون هميشه آرزوي مو�قيت مي کنم و اميدوارم باز هم در کارهاتون مو�ق باشيد.. مخصوصاً اين سايت شما معرکه است..
من �کر مي کنم اينقدر شجاعت داشته باشم که بگم که بهتون حسوديم ميشه!.. در وبلاگ پرستو هم اين رو نوشتم.. هميشه دلم مي خواست کاري ماندگار و اثرگذار انجام بدم.. و هميشه از زيبايي ها، از دوستي هاي زيبا و از کارهاي خوب حمايت کردم.. اما برخي از دوستان هيچوقت يک جواب حتي مختصر هم به ايميل هاي من ندادند..

مي خواستم اينا رو در قسمت نظرخواهي وبلاگت بنويسم.. امكا نشد.. در هر حال من الان خيلي ناراحتم!.. عقده شهرت هم ندارم!!.. اما مثل همه آدم ها از مطرح شدن خوشم مياد!..

آقاي احسان حسين زاده.. دوست دارم ببينيمت و حضوري باهات صحبت كنم.

باز هم ميگم.. کاش مطالب ديگر من رو هم مي خوندين!
اصطلاح ما�يايي رو هم چلچراغ به کار برد .. و من دقيقاً اون اصطلاح رو از اونجا گر�تم.. و ازش اصلاً قصد بدي نداشتم.. و بيشتر مثل يه شوخي بود ... و واقعاً متأس�م که ناراحت شديد و در وبلاگتون در مورد من اونجوري نوشتيد.. و من رو به داشتن ادا و اخلاق هاي عقده اي محکوم کرديد!
لط�اَ يه بار ديگه كامنت هاي من براي پرستو رو بخونيد.. و يه مطلبي كه در وبلاگ دومم كه در بلاگ اسژات هست و در مورد مراسم جشن وبلاگ ها نوشته بودم را هم بخونيد! .. اونوقت مي بينيد كه در قضاوتتون در مورد من اشتباه كرديد ..

Monday, December 30, 2002

در کشورهاي سردسير بايد نوشيد



در کشورهاي گرمسيري، مقدار آب خون در اثر عرق ريزي زياد تبخير مي شود؛ بنابراين بايد مايعي مشابه آب جاي اين آب تبخير شده را بگيرد. آب بهترين چاره در اين مورد است، شراب هاي قوي موجب انعقاد گلبول هاي خون مي شود که پس از عمل تبخير باقي مي ماند.
در کشورهاي سردسير، مقدار آب خون به علت پايين بودن ميزان عرق ريزي کمتر تبخير مي شود؛ ميزان آب خون از اين حيث بالا است؛ بنابراين در مناطق سردسير مي توان شرابهاي قوي نوشيد بي آن که خطر انعقاد گلبولهاي خون در ميان باشد. در اين مناطق آدم ها بسيار با نشاط و سرخوش اند؛ بنابراين شراب هاي قوي که گردش خون را تشديد مي کند در اين گونه سرزمين ها اگر مصر� شوند، براي سلامت جسم زيان رسان نيستند.
بنابراين قانون اسلام، که نوشيدن شراب را ممنوع اعلام کرده است، قانوني است براي عربستان؛ قبل از اسلام نيز عموم عرب ها آب مي نوشيدند. قانوني که مردم کارتاژ را از نوشيدن شراب منع مي کرد، باز هم قانون اقليمي بود؛ در واقع دو کشور عربستان و کارتاژ آب و هواي تقريباً مشابهي دارند.
چنين قانوني متناسب کشورهاي سردسير نيست، که آب و هواي آن مقداري باه گساري ملت را، که با باده گساري �ردي ت�اوت دارد، الزامي جلوه داده است. باده گساري، بر حسب سردي و رطوبت هوا، در سراسر کره زمين گريزناپذير است و رواج دارد. اگر از خط استوا به طر� قطب جنوب برويم، مي بينيم که هر چه جلوتر مي رويم بر ميزان باده گساري ا�زوده مي شود. از همين خط استوا در جهت مخال� حرکت کنيم، مي بينيم که باده گساري به طر� قطب جنوب کم کم ا�زايش مي يابد، مثل وقتي که به طر� قطب جنوب پيش مي ر�تيم.
طبيعي است در جايي که شراب خلا� طبيعت و در نتيجه خلا� سلامت است، زياده روي در نوشيدن آن با شدت بيش تر از جايي مجازات مي شود که نوشيدن شراب در انجا آقار نا مطلوبي براي سلامت انسان ايجاد نمي کند، و زيان کمتري به جامعه مي زند، انسان ها را آتشين مزاج نمي کند و �قط کمي احمق مي کند.بدين ترتيب، قوانيني که رند شراب خوار را کجازات مي کند و اين مجازات به خاطر خطايي است که شخص مذکور مرتکب شده است، �قط نسبت به بادگساري آن شخص قابل اعمال است. (...) يک آلماني بر حسب عادت باده مي نوشد، اما يک اسپانيايي براي کسب لذت اين کار را انجام مي دهد.
در کشورهاي گرمسيري سستي سلول ها موجب عرق ريزي مي شود؛ اما در مناطق سردسير سلول ها س�ت ترند و در نتيجه تبخير کمتري مي گيرد. سلول هايي که اعمال بسيار ضعي�ي انجام مي دهند و خاصيت ارتجاعي کمتري دارند از پا در نمي آيند، و شيره غذايي کمي براي ترميم انها ک�ايت مي کند: بنابراين چنين انسان هايي در چنين سرزمين هايي بسيار کم مي خورند.
اين نياز هاي گوناگون در آب و هواهاي گوناگون است که موجب ايجاد شيوه هاي گوناگون زيستن شده است؛ و اين شيوه هاي گوناگون زيستن موجب ايجاد قوانين گوناگون شده است. وقتي ا�راد کشوري بسيار اهل برقراري رابطه باشند، به قوانيني نيازمندند. براي ملتي هم که ا�راد آن اهل برقراري رابطه نيستند، باز هم قوانين، منتها قوانين ديگري نياز است.

مونتسکيو ۱۷۴۸، روح القوانين

Sunday, December 29, 2002

ديروز مراسم اختتاميه مسابقه انتخاب بهترين وبلاگ ها بود.. اما من طبق معمول هر ماه قرار بود در برنامه نمايش �يلم �رهنگسراي ش�ق هم شرکت کنم!.. اول ر�تم پارک ش�ق و بعد وقتي که هم تعداد شرکت کننده ها کم بود و هم مسؤول سالن هم نيومده بود، برنامه رو لغو کرديم و ر�تيم مرکز تحقسقات مخابرات!.. بيرون سالن وقتي به آقاي اروج زاده گ�تم من رنگين کمان هستم!.. ايشون با ترس و شوخي گ�ت من شما رو نمي شناسم! .. يه آقايي که در کنارش بود و بعد �هميدم آقاي اشر� زاده هست، نام و نام خوانوادگي من رو به زبان آورد! ..
بعد از کمي چاق سلامتي ر�تم تو سالن.. ديدم ۳ ن�ر از دوستاني که تو �رهنگسرا ودن و اصلاً ربطي هم به وبلاگ نويسي ندارن.. اومدن اونجا! .. و جالب اينکه در قرعه کشي اي که انجام شد، اعظم و مژگان که خواهر هم هستند، يکيشون کامپيوتر برد و يکي ساعت مچي!!
از اينکه نويسنده وبلاگ هاي معرو� رو مي ديدم خيلي خوشحال شدم و از اينکه من رو نمي شناختن، ناراحت! .. جدي اين حس جاه طلبي و شهرت طلبي بد درديه!
آقاي گرگين مجري برنامه در واقع شومن بود، حر�هاي جالبش باعث خنده همه شده بود، اما در عين حال باعث پر رنگ شدن حاشيه ها شده و اصل قضيه که وبلاگهاي برتر بودن �راموش شده بود! .. از ديدن خورشيد خانوم خيلي خوشحال شدم.. و همينطور خانوم ن�يسه مطلق که خيلي خانوم زيبا و با نمکي هستن. ... احسان رو هم ديدم.. نمي دونم چرا همه کشته مرده اين آقا احسانند!.. سعيد نيک خواه، داريوش آگاه، رنگين کمان، سينا مطلبي، بازيگر آماتور، عمو حميد، جاودانگي، خاتون و مسيحاي گل، دکتر شکرخواه، ناصر عزتي (�ارسي ديک)، امير قويدل، پرستو دوکوهکي، آرش عاشوري نيا، زهرا حسين بابايي و خيلي هاي ديگه اونجا بودن! و من از ديدن همه خوشحال بودم.. هوشنگ گلمکاني هم بود و دعوت شد که چند کلمه حر� بزنه، اما خودش نمي دونست که چي بايد بگه!.. يکي از دوستان به موقع گ�ت: من چي کاره بيدم!!.. و همه زدن زير خنده! ..گلمکاني چت کردن رو به مزاحمت تل�ني نتشبيه کرد و من اصلاً از اين مقايسه اش خوشم نيومد!.. بعضي سخنراني ها هم طولاني شد و بچه ها اصلاً راضي نبودن! .. اگه اجراي برنامه رو بر عهده خود وبلاگ نويسا مي ذاشتن خيلي بهتر ميشد!
خورشيد خانوم خيلي خوب صحبت کرد و من واقعاً خوشم اومد .. زهرا خيلي آروم و تودار بود! .. مثل وبلاگش نبود!.. البته ميشد �هميد که خيلي احساساتيه!.. وبلاگ جاودانگي از خانوماي دانشگاه خودمون بود!.. پلي تکنيکي �راوان به چشم مي خورد!.. ساعت هاي ما رو هم بهمون ندادن!.. آقاي اشر� زاده (زبان �ارسي در دنياي ارتباطات)خيلي آقاست.. وبلاگش هم عاليه!.. من از اينکه سعادت ديدارش رو پيدا کردم خيلي خوشحال شدم.. باند کاپوچينو کنار هم نشسته بودن..و همديگه رو خيلي تحويل مي گر�تن!..من که به دوستي اونا حسوديم ميشه و اميدوارم که هميشه اين دوستي ها پا برجا بمونه و رونق بيشتري بگيره! .. خيلي خوبه که يه عده هميشه هواي هم رو داشته باشن.. اما چه بهتر که اين دوستي ها گسترش پيدا کنه.. و اجازه بدن که بقيه هم اين لذت رو تجربه کنن... راستي نيما ا�شار نادري سايت پندار هم بود.. چه کوچولويه!.. همش با آرش آينه بود.. تو اين مطلبم اصلاً حال لينک دادن ندارم!.. شايد بعداً عشقم کشيد لينکا رو هم گذاشتم!.. خلاصه اينکه مراسم خوب برگزار نشد.. و جا داشت بهتر از اينا بشه!
راستي يادم ر�ت بگم خاتون و مسيحا دارن بازگر ميشن!.. من هم مي گشتم هر چي پسر خوش تيپ ميديدم بهشون معر�ي مي کردم:).. اين دو تا خيلي ماهن!
يکي از دوستان خوب اينترنتي هم محلي ما از آب در اومد و بعد از مراسم تا خونه به هم اومديم و کلي با هم حر� زديم!.. کاش همسر و �رزند سينا مطلبي هم مي اومدن، خيلي دوست داشتم ببينمشون..
ديشب وقتي اومدم خونه بازم حالم بد شد.. باز �کراي عجيب غريب.. �کر آينده نا معلوم.. �کر اينکه خيلي عقبم از زندگيم.. �کر اينکه کسي دوستم نداره!.. يا حد اقل اونايي که با سليقه من جور در ميان دوستم ندارن!... دوستي که تا الان نديدمش دعوتم کرد واسه عروسيش برم مشهد!... اما من پولش رو ندارم برم (بليط هواپيما گرونه!) .. نمي دونم آخر عاقبت من چي ميشه... چه زندگي اي خواهم داشت.. به نيمه عمرم رسيدم.. و از اين پس احتمالاً سراشيبي شروع ميشه و توان و قواي من هم کاهش پيدا مي کنه.. مگه چند سال قراره زنده بمونيم؟!.. بگذريم!

شنبه ۷ دي

Saturday, December 28, 2002





آقاااااا .. پريشب عجب شبي بود!ر�تيم عروسي گيلي!.. قرار بود ما بعد از مراسم عقد اونجا باشيم.. به صر� شيريني و شام!.. اما وقتي ما ر�تيم هنوز عاقد نيومده بود!.. ۳ ساعت تأخير داشت! .. اولين چيزي که توجه من رو به خودش جلب کرد سر کجل آقا داماد بود! .. کلي ذوق زده شدم!.. آخه از من کچل تر بود!.. کلي به خودم اميدوار شدم.. به کچل ها زن مي دان آقاااااا ... خووووووووبم زن ميدن!
به محض ورود مانيا رو ديدم و اونم من رو به دوستان گيليارد که همراه شوهراشون بودن معر�ي کرد.. مريم خانوم رو قبلاً ديده بودم.. اما زياد تحويل نگر�ت!!.. بعد يواشکي وقتي که شوهرش نبود از من معذرت خواست!.. و توضيح داد که اونبار که در تولد مانيا در يه کا�ي شاپ ديده بودمش زماني بود که با نامزدش (شوهر �عليش) کمي مشکل داشت و با يه آقاهه اومده بود اونجا! .. و نمي خواست که شوهرش اين قضيه رو بدونه و به خاطر همين تحويلمون نگر�ت!
از همون اولش که ر�تيم دوستاي گيليارد تحويلم گر�تند!. بعد �هميدم که بي منظور نبوده.. خيال کرده بودن که من رييس گيلياردم (بندگان خدا تقصير ندارن، تيپ ما به رييسا مي خوره!!) و حالا که گيليارد داره ميره خارج (بعد از عروسي ميرن آلمان) اونا مي تونن به جاش استخدام بشن! (اينو هم بگم که گيليارد يه کار توپ با حقوق بالا داشت!) .. اما بعد که �هميدن من رييس نيستم.. آه از نهادشون برخاست!
وقتي که ديدن عاقد خيلي دير کرد.. مانيا با اميد (همسر دوستش شيدا) ر�تن دنبال عاقد.. اما اينا هم دير کردند.. شيدا بيچاره ناراحت بود.. مي گ�ت نکنه عاقد اميد و مانيا رو عقد کرده باشه؟!!! .. اما با پيدا شدن سر و کله مانيا و اميد و عاقد همه نگراني ها برطر� شد!
البته تا اومودن عاقد من و سيامک (همسر يکي ديگه از دوستان مانيا) کلي در مورد اينکه اصلاً عقد لازم هست يا نيست صحبت کرديم.. خوشبختانه در اين مورد ت�اهم داشتيم که عقد و مراسمش يه چيز الکي و تزييني هستش! .. و مهم رضايت طر�ينه و اين خطبه و اينجور چيزا ارزش نداره! .. راستي يادم ر�ت بگم تا اومدن عاقد اينا! .. کلي قليون کشيديم و کلي هم تو ک� عکاس محترم ر�تيم که از سالي و بهار (دو تا از دوستاي مجرد گيليارد) عکس مي گر�ت!... چه �يگورايي ميومد اين بهار! .. آقا دردسرتون ندم عاقد اومد و عقد کرد و ر�ت (�کر کنم حد اقل ۵۰ هزار تومان هم گر�ت!) .. خوشبختانه عاقد آخوند نبود! و در ضمن با خانوماي سربرهنه و يقه باز هم مشکلي نداشت! (حتماً تا الان �هميدين که مراسم مختلط بود... اصولاً من مراسم غير محتلط نميرم!) .. گيلي کلي با عاقد شوخي مي کرد.. راستي پذيرايي مراسم رو هم يه دختر خانوم خوش تيپ انجام مي داد و همش سر ميز ما شيريني مي آورد! .. يه آقايي هم اونجا بود .. که شبيه طغرل بود!.. مو نميزد (دوستاي تهراني که برنامه طنز مهران مديري رو مي بينند .. طغرل رو مي شناسند!)..
خانوما هم چه لباس هايي پوشيده بودن.. جالبه که سردشون نمي شد!.. اما يه چيز جالب اينکه همين خانومايي که حتي قاچ سينه هاشون معلوم بود.. اگه بيرون از اونجا با شما برخورد کنند.. چندين بار روسريشون رو ميارن جلو و به اصطلاح حجابشون رو محکم تر مي کنند!.. اما اينجا عين خيالشون نبود.. تو عروسيا همه با کلاس ميشن!.. دمشون گرم!.. البته کسي هم نگاه و توجه نمي کنه.. آقا يون اينجور جاها نشون ميدن که ظر�يتشون بالاست! .. اونا هم دمشون گرم!.. راستي يادم ر�ت بگم دامن کوتاه هم چيز خوبيه!
يه آقاي آلماني هم بود که خيلي با استعداد بود!.. اولاً چه مي کرد با اين قليون!! .. دوماً! چه قشنگ ايروني ميرقصيد! .. دقيقاً حرکات ديگران رو تقليد مي کرد!.. حتي باباکرم هم رقصيد.. در همينجا از معلم بزرگوار مانيا تشکر مي کنيم! (از طر� شاگرد آلماني)
حر� رقص شد!.. نمي دونيد چي مي کرد اين آقا جواد! .. آقا اصلاً ما تو جاهايي که ما رو نمي شناسن خيلي راحتيم! .. همچين که عاقد ر�ت دمبل ديمبو شروع شد! .. گيلي از راه دور اشاره کرد که بيا وسط!.. من هي دور و ورم رو نگاه کردم .. همه گ�تن منظورش منم.. بي معطلي دليرانه پا به عرصه جهاد مقدس گذاشتيم!.. آقا حالا نرقص کي برقص! .. مانيا هم چشم دوستش �رهنگ رو دور ديده بود.. با ما مي رقصيد! .. راستي مانيا مي گ�ت که انار در شعر سهراب م�هوم عشق داره و وقتي که من در تور ابيانه و نطنز يه انار چيدم دادم به مانيا بعضيا غيرتي شدن! غا�ل از اينکه من اصلاً در اين زمينه ها بيغ بيغم!.. مانيا اون روز از دست يکي ناراحت بود.. منم يه سيب سرخ و يه انار بهش دادم!.. تازه �هميدم که اين کارام چه شايعاتي درست کرد! .. آخه من سهراب شناسيم کجا بود؟!.. جووناي اين دوره زمونه از بس نامه عاشقانه مي نويسند، کلي شعر شناس شدن! و نماد هاي مختل� ابراز عشق رو از برن.. ما که دورانمون اينجوري نبود.. خودمون هم سر در نمي اورديم و تازه سهراب خون هم نبوديم!
خوب زياد حاشيه ر�تم.. اين مانيا وسط رقص يهو ما رو ول مي کرد مي ر�ت با يکي ديگه مي رقصيد!.. اونوقت من احساس مي کردم من اين وسط چي کاره بيدم؟!!
راستي کلي برره اي هم رقصيديم!
آقا وسط برنامه ديديم برخي از آقايون پيداشون نيست!.. بعد �هميديم يه پيکي اونجا بوده.. نمي دونم از طر� کي اومده بود.. هر کي مي ر�ت چند تا ميزدش!... جريان کتک زدن پيک رو ديگه سانسور مي کنم!!...
ما که با ديدن سر کچل آقا داماد کلي ذوق کرده بوديم.. با ديدن بساط شام حالمان گر�ته شد!.. عجب شامي بود. خوراک بره (ط�لي گيلي .. بره ها رو خيلي دوست داره) .. باقالي پلو، زرشک پلو، �سنجون، جوجه کباب، ۳ـ۴ نوع سالاد، ژله، بستني، کرم کارامل و .... آقا هزينه شام خيلي زياده.. درسته که داماد از من کچل تره!.. اما مثل من بي پول نيست! .. البته پسر خوبي هم بود! .. خدا رحمتش کنه!
ملتي که پيک رو زده بودن ظاهراً شارژ بودن و همينجور يک ن�س مي رقصيدن! .. جالب اينکه دو تا آقا بودن که با هم مي رقصيدن و واسه هم مي خوندن چه خوشکل شدي امشب! ... خلاصه اينکه ما همه جور رقصيديم!.. يواش، تند، بندري! .. کلي استعدادهاي هنري نا مکشو�مون رو سر پيري کش� کرديم!.. تازه با توجه به اينکه بقيه از مراسم هاي پارتي و غيره و ذلک کلي تجربه داشتن.. ما با تجربه کممون پوز زني کرديم!.. خوب نخورديم نون گندم ديديم دست مردم!.. اما متأس�انه تانگو ديگه نرقصيدم!..
بعد از اينکه همه با هم خوندن خداي آسمونها.. خداي کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونها.. با خوندن دسته جمعي سرود اي ايران !! مراسم تموم شد! (تا اي ايران سروع شد.. مانيا صدام کرد.. مطمئنم به ياد اي ايراني که در آتشکده زرتشتيان در ابيانه خونده بوديم ا�تاد!)
راستي چهره آدمها در نوري که مدام خاموش روشن ميشه.. خيلي وحشتناک بود!
مراسم تموم شد و من با تجربه جديد که پيدا کردم! .. راهي خونه شدم.. ساعت ۲ بعد از نيمه شب تو خيابون مي گشتم دنبال تاکسي.. در يک اقدام شجاعانه سوار يه ماشين سواري شدم.. و دربست تا خونه اومدم!
وقتي عکس عروس داماد رو که آخر مراسم بهمون دادن رو به مادرم نشون دادم.. اون گ�ت، اين آقا دوستت خيلي وقته آلمانه؟!.. گ�تم مادر جان من با خانومش دوست هستم!.. �کر کنم داشت از سر مادرم دود بلند ميشد.. مادرم گ�ت تو هم وقتي مي خواي عروسي کني مثل اين آقا کچلي!.. مادرم ط�لي کلي واسه ما غصه مي خوره!.. آخه بدون پول که نميشه عروسي کرد... تازه کسي که زن يه آدم سياسي نميشه؟!!.. من هم که آدم تو دل بورويي نيستم که ملت عاشق جمالم بشن!.. تازه معيارهاي خودم هم خيلي مهمن!.. من اصولاً زن سنتي نمي خوام!.. و..... بگذريم!
مادرم در ضمن به من گ�ت کراواتت رو جوري در بيار که گره اش باز نشه!.. چون بعد نمي توني ببنديش!.. راست مي گه من آخرش اين گره زدن کراوات رو ياد نگر�تم و خواهرم يه بار يه سال پيش کراواتم رو گره زد و من تا الان جرأت نکردم بازش کنم!
اما خودمونيم!.. خيلي خوش تيپ شده بودم... چشم شيطان کور!
هزينه ازدواج رو يه بار چند سال پيش ليست کردم!.. طلا و جواهر، �يلم برداري، هزينه س�ره عقد، لباس عروس داماد، پذيرايي و شام، محل برگزاري مراسم، گروه موزيک، هزينه هاي عقد ، آرايشگاه و ... با اين هزينه ها من نمي تونم هيچوقت ازدواج کنم!.. نگيد که اين هزينه ها بيخوده!... اين روزا واسه اکثر دخترا اين چيزا مهمه و تازه خونواده ها هم اگه اين مراسم به طور کامل برگزار نشه.. احساس بدي بهشون دست ميده و تازه براي خيلي از دخترا عقده هم ميشه!.. و بعدها در زندگيشون يکي از مواردي ميشه که ايجاد اختلا� مي کنه!...
يه مشکل بزرگ من شايد اين باشه که من از نظر مالي از طبقه زير متوسطم .. اما از نظر �کري و �رهنگي با طبقات بالا! جور در ميام! .. اين عدم توازن اذيتم مي کنه! گاهي اوقات مي گم کبوتر با کبوتر باز با باز!.. يهو ارتباطم رو با اين دوستان سانتي مانتالم قطع کنم و ... اما نمي تونم!..
راستي عکس گوس�ند عروس پيدا نکردم واسه اين مطلبم!

شنبه ۷ دي

Friday, December 20, 2002




در آيين مهرپرستي يا ميترائيسم كه يكي از آيين هاي قديمي ايران باستان بوده، اولين شب زمستان به عنوان شب تولد مهر جشن گر�ته ميشد و اكنون پس از هزاران سال، هنوز هم شب يلدا به عنوان يك سنت وآيين قديمي، در ايران
جشن گر�ته ميشود.
�رهنگ ما ایرانیان پر است از رمز و راز های منطبق بر سرشت انسان و برآمده از دل طبیعت. مردم همیشه نوخواه ایرانی هر مناسبتی را به زیبایی هر چه تمام تربه سنبلی بدل می کردند برای تحقق این نو شوندگیو متولد شدن، نو شدن، زنده شدن، سبز شدن، تازه شدن و .. چرا که معتقد بودند، انسان موجودی است شدنی. ایرانیان �رهنگ ساز از هر �رصتی است�اده می کردند تا با تاریکی، تاریک اندیشی، شب، خ�قان، غم، غصه و .. مبارزه کنند. و به این خاطر اجازه ندادند بزرگترین و طولانی ترین شب سال رنگ گوشه نشینی و سکوت قبرستانی به خود بگیرد. و به همین دلیل پدران و مادران ما این شب دور هم جمع می شدند تا با گ�تگو ت�أل، رقص، خنده و شادی تولد دوباره نور را با در کنار هم بودن به سمبلی برای احترام به خورشید بدل کنند.
ما ايرانيان در سرزمين آيينهاى پر رمز و راز ريشه داريم، آيينهايى كه در پس چهره خود جهانى از رازهاى سرزمينى كه در آن زاده شده‌اند پنهان كرده‌اند و حتى تغييرات اجتماعى و سياسى كه ايران از سر گذرانده است، گاه محسوس و گاه ناديدنی، در شكل و محتواى اين مراسم خود را نشان مى‌دهد. اما آنچه در همه �رهنگها و جوامع بر سر آداب و رسوم آمده نتيجه دگرگونى‌هاى اجتماعى نبوده‌است. ر�تارهاى مردم يك سرزمين ممكن است به علل گوناگونىچون عدم هماهنگى با تغييرات جامعه، يا بخاطر تقابل آنها با عقايد حكومت آن سرزمين در يك دوره از تاريخ، يا هر دليل ديگر، يك‌به‌يك به �راموشىسپرده شوند و آئين‌ها و سنت‌ها كه چرائى پيدائى آنها كاملاً روشن نيست بيشتر مورد بى مهرى قرار مى‌گيرند.
اين نكته نبايد از خاطر برود كه اين آيينها بهانه‌هايى براى شاد بودن و �راموش كردن خاطرات تلخ و زيبا كردن زندگى بوده و هست.
در آغازين روزهاى �صل زمستان، هنگامى كه شبها مى‌روند و كوتاه مى‌شوند و خورشيد را آرام آرام از پله‌هاى روز بالا مى‌برند، آيين‌هاى زمستانه برپا مى‌شوند.
در �رهنگ �ارسى معين چنين آمده‌است: «يلدا درازترين شب سال است، شب اول برج جدی. شب چله بزرگ زمستان. يلدا در سريانى به ‌معنى ميلاد است، چون شب يلدا را با ميلاد مسيح تطبيق مى‌كرده‌اند از اين رو بدين نام ناميدند: «تو جان لطي�ىو جهان جسم كثي�/تو شمع �روزنده و گيتىشب يلدا.» (معزى)
با توجه به اينكه نخستين روز دىماه، خرم روز، بلندترين شب سال را پشت سر دارد، پيوند اين ماه به خورشيد بر پايه‌اى محكم، استوار است چرا كه در اين ماه خورشيد از نو زاده مى‌شود و هرروز بر زمان ماندگارى‌اش بر روى زمين ا�زوده مى‌شود. شايد ايرانيان از روزىكه با گردش خورشيدى سال آشنا شده‌اند روز اول دىماه را يكى از روزهاى خورشيد ناميده‌اند. چرا كه از اين روز است كه خورشيد دوباره پا به رشد مى‌گذارد و زندگى روستائيان، كه پيوندى عميق با طبيعت دارد، از نو، تازه مى‌شود.
آئين‌هاى شب يلدا (تولد) و دوازده شب پر اعتبار از جشنهاى ديگان (نيمه اول دی) با كمى پس و پيش به صورت شبهاى مقدس پيش از تولد مسيح در آمدند و جالب توجه است كه حتى پختن نان شيرين به شكل موجودات زنده كه در ميان ايرانيان و روس‌ها مرسوم بوده، جزء مراسم معتبر جشن تولد مسيح شد.
یلدا برگر�ته از کلمه سریانی به م�هوم میلاد است. ایرانیان این شب را شب تولد میترا (مهر) می دانستند و آن را جشن می گر�تند. مراسم تولد میترا به عنوان شبی مقدس همراه با آیین مهر (میتراییسم) به اروپا ر�ت و پس از بسط و گسترش آیین مسیحیت بسیاری از آداب و رسوم کیش مهر جذب آن شد و میلاد مهر که به عقیده مهر پرستان منجی بشریت در پایان دنیا خواهد بود به مسیح منتسب
گشت و شب یلدا تبدیل شد به شب نوئل که در 25 دسامبر جشن گر�ته می شود.
و چند شب با شب یلدای ما ایرانیان �اصله دارد. در این شب ایرانیان تولد مهر را جشن می گر�تند و دور آتش گرد می آمدند و شادی می کردند و خوان می گستردند و مایزد نثار می کردند و باز مانده این رسوم هنوز برجاست و به خصوص توسط خانواده های زرتشتی بکمال اجرا می شود. عقیده ای بر این مبنا نیز بود که در شب یلدا قارون (ثروتمند ا�سانه ای) در لباس هیزم شکنان به در خانه ها می آپد و به مردم هیزم می دهد و این هیزم ها در صبح روز بعد به شمش طلا تبدیل می شوند. بنابراین تا صبح به انتظار هیزم شکن زربخش بیدار می ماندند و مراسم جشن و سرور برپا می کردند. و این مراسم یاد آور مراسم نوئل و بابا نوئل مسیحیان است.
مایزد= نذری یا ولیمه غیر نوشیدنی مانند گوشت و نان در آیین های ایران باستان برای هر جشن خوانی گسترده می شد که در آن علاوه بر آلات و اسباب نیایش مثل آتش دان، عطر دان، بخور دان و .. �راورده های �صل و خوردنی های گوناگون از جمله خوراک مقدس که آن را مایزد می نامیدند بر س�ره جشن نهاده می شد.




یلدا شب عاشقان بیدل است. یلدا شبیست گیسو �روهشته به دامن. یلدا شب گره زل� یار است.
معاشران گره از زل� یار باز کنید
شبی خوش است بعد این قصه اش دراز کنید.
یلدا شب میانه عشق است. شبهای دراز هجر و حرمان و �رغت به پایان رسیده است. و شب های کوتاه کام با سحرگاهان تابناک وصلت و یگانگی در راه است. شب اعتماد بر الطا� کارساز است ...
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطا� کار ساز کنید
یلدا شب عاشق و معشوق است. شب رمز و راز شب ناز و نیاز ..
میان عاشق و معشوق پرده بسیار است
چون یار ناز نماید شما نیاز کنید
در این شب هر که به عشق نیاندیشد و از عشق زندگی نگیرد و از زندگی کام نستاند کرده ای بیش نیست.
هر آن کسی که در این حلقه زنده نیست به عشق
بر او نمرده به �توای من نماز کنید
یلدا شب بیداریست، شب دراز مهربانی، شب مهریاران




دراين شب مردم به شب نشيني و خوردن ميوه هاي تابستاني و شادي مي پردازند . در روستاهاي خراسان و آذربايجان جنانچه پسري با دختري نامزد باشد دراين شب خانواده پسر براي دختر هديه مي �رستند . دراين شب مردم ایران علاوه بر خوردن ميوه و آجيل �ا ل حا�ظ هم مي گيرند. گر�تن �ال حا�ظ و در سده های اخیر به مراسم یلدا اضا�ه شده است. مردم حا�ظ را لسان الغیب می دانند معتقدند او وص� حال می گوید و از نیت و نیاز همه خبر دارد! البته بعید نیست در روزگار ما به جای خواندن حا�ظ جوانان نسل سومی شاملو و �روغ و سهراب بخوانند.
�رقی نمی کند، مهم این است که شبی را بیدار بمانیم و بر تاریکی و سیاهی غلبه کنیم!


آنچه بيش از هر چيز رخ می نمايد نقطه مشترکی است در تمام جشن های ايران زمين سراغ می توان گر�ت : اگر شب دراز است به پايان خواهد رسيد ، ( يلدا ) ، زمستان دراز و تازيانه های سرما خواهد ر�ت ( نوروز ) ، ظلم و ستم و بيداد ضحاکها و ا�راسيابها نابود خواهد گشت ( تيرگان و مهرگان ) و سرانجام آنچه باقی می ماند روشنايی ، زيبايی ، ايثار و نام نيک است . پندار نيک ، گ�تار نيک و ر�تار نيک .
شب غلبه مهر بر تاريكي است. یلدا

تا کی شب تاریک میهن ما به پایان برسد و تاریکی جای خود را به روشنایی بدهد.. باید بیدار باشیم و شاد!.. باید بیدار باشیم و هوشیار و شب های دراز را پشت سر بگذاریم.

�ردا شب مطلبی دیگر در مورد شب یلدا خواهم نوشت. شب یلداهایی که پشت سر گذاشتم.. از سال 56 که يادم مياد تا الان.. شب یلدایی که در دهستان پیشین بودم.. شب یلدایی که در خوابگاه دانشجویی بودیم.. راستی دوست عزیزم علی ا�شاری شب یلدا را با دوستان دیگر چگونه می گذراند؟
بچه هاي خوب کاپوچينو هم مطلب جالبي در مورد شب يادا نوشتند.

Thursday, December 19, 2002



بر� اومد.. همه جا س�يد شد.. خواهرم ميگه ديشب ر�ته بودن مهموني وقتي برمي گشتن خونه، روزان، خواهر زاده ام، گ�ته بر� داره مياد.. بيا بريم مثل اونوقتا که کوچيک بودي و با دايي جواد بر� بازي مي کردي.. بريم بر� بازي کنيم...

به ياد اون موقع ها ا�تادم.. بر� بازي.. درست کردن آدم بر�ي.. برادر بزرگم واقعاً هنر مند بود.. سال ۵۸ يا ۵۹ بود.. يه آدم بر�ي درست کرده بود تمام شکل شاه!.. بعد ما يه چاقو زده بوديم به شکمش!.. بازي هاي ما هم سياسي بود! .. يادمه کتاب هايي که مي خوندم همه همينجوري بودند.. مورچه مبارز .. داستان راستان.. سرمايه دار کيست.. مجاهد کيست... و ... وما تند بزرگ شديم و کودکيمون رو جا گذاشتيم..

يادش به خير بعضي وقتا که بر� مي اومد تو حياط خونه مون .. تو رشت.. همه بر�ا رو يه جا جمع مي کردم.. اول يه گلوله کوچک درست مي کردم.. بعد قلش مي دادم.. بزرگ مي شد! تا جايي که ديگه زورم بهش نمي رسيد!
گاهي با خواهر و برادرم بر� بازي مي کرديم.. و من که از همه کوچيک تر بودم.. گلوله باران مي شدم.. و بعد گريه مي کردم! .. و مادر بزرگ قربون صدقم مي ر�ت.. يادش به خير مادر بزرگ.. چه زني بود! .. تا آخر عمرش خوشگل بود!.. و من رو که بچه آخر بودم.. از همه بيشتر دوست داشت و لوسم مي کرد!
بر� که مي اومد.. با دوستام مي ر�تيم کنار رودخونه.. اونجا خيلي قشنگ مي شد.. رودخونه گوهر رود تو رشت. که الان خيلي کثي� شده.. اون وقتا اينجوري نبود.. توش کلي لاک پشت بود.. و ما با لاکپشتا بازي مي کرديم! .. اما الان ديگه از لاکپشت هم خبري نيست..
گاهي مي ر�تيم پارک شهر رشت.. کاج هاي �رانسوي باغ محتشم با پوشش بر� ها ديدني بودن.. و ما درختا رو تکون مي داديم.. و از روشون بر� مي ريخت پايين.. گاهي تو بر�ا دراز مي کشيديم و خودمون رو کاملاً با بر� مي پوشونديم.. و بعدش البته سرما مي خورديم!
شبي که بر� مي اومد.. من بيتاب ميشدم.. ساعت به ساعت پا مي شدم و به حيات خونه نگاه مي کردم و به لامپ تير چراغ برق که تو تاريکي مي شد بر�ايي که در اطرا�ش ميان رو ديد و چه منظره زيبايي ميشد.. همش دعا مي کردم.. خدايا بر� ها را زياد کن جوري که يک ه�ته تعطيل بشيم!
يادش به خير.. چند شب ديگه شب يلداست.. در موردش مي نويسم.. يادش به خير اون وقتا که همه جمع بوديم دور هم.. الان �قط من و مادر مونديم.. اگه روزان نبود.. براي مادر مطمئنم سخت مي گذشت! خوب شد که اون گاهي مياد پيش ما.