Saturday, January 04, 2003

اين مطلب رو من يک ماه پيش براي شماره اول مجله وطن نوشتم.. اما چون انتشار اين نشريه با تأخير مواجه شد و مطلب من در حال بيات شدن است!!.. گذاشتمش اينجا.. يادتون نره که وبلاگ اصلي من اينيکيه: رنگين کمان

وبلاگ نويسي، جستجوي �رديت گمشده

"چرا وبلاگ مي‌نويسم؟ نمي‌دانم! هيچ وقت دقيقا ن�هميدم. احتمالا ابتدا براي‌ام يک تجربه‌ي جديد بود (البته منظورم نشر اينترنتي به صورت روزانه است وگرنه مدت بيش‌تري هست که به شکل خصوصي‌تري نيز مي‌نويسم)، پس از آن بعضي چيزهاي‌اش خوب زير زبان‌ام مزه مزه کرد (مثلا اين‌که خواننده داشته باشم و تاثير نوع نوشته‌ام بر تعداد بازديدکننده‌هاي روزانه را ببينم و يا اين‌که کسي در جايي ديگر به نوشته‌ي من ارجاع داده باشد و از اين قبيل) و بعد از مدتي، چيزهايي ديگر. درباره‌ي اين آخري توضيح مي‌دهم: حس کردم وبلاگ باعث نوعي نزديکي‌ي خاص با بعضي از دوست‌هاي‌ام –و به طور خاص بچه‌هاي دانشگاه- مي‌شود. با بعضي‌ها که تا آن موقع تنها سلام و عليکي داشتم،‌ رابطه‌هاي عميق‌تري برقرار کردم. حس کردم اين آدم‌هايي که هميشه مي‌بينم و تنها به شکل يک صورت ظاهري در ذهن من تجلي پيدا مي‌کنند، موجوداتي عميق‌تر و �راتر از اين حر�‌ها هستند. خوب ... همه‌ي آدم‌ها (يا به هر حال تعداد قابل توجهي) اين‌گونه‌اند ولي بايد شناخت‌شان و اين شناخت م�ت به دست نمي‌آيد. پس از مدتي،‌ عملا مخاطب داشتم و مخاطب‌ام اغلب، بچه‌هاي دانشگاه‌ام بودند و چند ن�ر ديگر از دوست‌هاي ديگر که از قبل با آن‌ها دوست بودم (و يا شايد هم تنها آشنا بودم) و يا معدودي از بچه‌هاي جامعه‌ي وبلاگي‌مان. اما شرايط عوض شد ... به جايي رسيد که نه همه، ولي درصد قابل توجهي از نوشته‌هاي‌ وبلاگ‌ام مخاطب خاصي پيدا کرد: يک آشنا که به تدريج پررنگ شد!"

آنچه در بالا خواندید نوشته نویسنده وبلاگ "ضدخاطرات" (http://www.sologen.net) است.
�کر می کنم تقریباً تمام آنچه می خواهم در این مقاله در مورد وبلاگ ها بگویم در همین حر� های دوست نویسنده ام خلاصه شده است.
شاید این سؤال برای شما مطرح شده باشد که وبلاگ چیست؟ البته اکثر آنهایی که با اینترنت سرو کار دارند، می دانند وبلاگ چیست.
مخصوصاً اگر در مورد یک مطلب در موتورهای جستجو ی �ارسی مثل پارسیک(www.parseek.com ) و یا گوگل (www.google.com )
جستجو کرده باشند، حتماً با نتایجی غیر منتظره مواجه خواهند شد. لیستی که این جستجو گرها ارائه می کنند، حاوی مطالبی است که توسط وبلاگ نویسها در اینترنت منتشر شده است.
وبلاگ‌ يك رسانه شخصی برای اعضای جامعه جهانی اينترنت است كه حق ارائه نظر را برای آنان ، بدون هيچ هزينه و امكاناتی �راهم می‌كند.
وبلاگ محیطی است که به ا�راد امکان می دهد تا نظرات، ا�کار و اندیشه هایشان، و هر آنچه در دل دارند، را به جهانیان ارایه دهند!
به عبارت ديگر، وبلاگ، يادداشت های شخصی و ناويراسته ا�راد عادی است كه به طور متناوب و به كمك ابزارهای خودكار روی اينترنت قرار می گيرد
و خوانندگانی از ميان يك مجموعه اجتماعی كه به طور مجازی به هم پيوسته اند، دارد.
وبلاگ از دو کلمه تشکیل شده، وب(web) و لاگ (log.(log به معنای س�رنامه نوشتن است. نوشتن چیزهایی که به طور آنی به ذهن می رسند.
و وبلاگ یعنی نوشتن این مطالب در شبکه جهانی اینترنت.
وبلاگ نویسان در خبرها و سایت های مختل� گردش می کنند، به آنها لینک می دهند و گاه نظرات شخصی خودشان در مورد پدیده های مختل� را بیان می کنند.
شاید ما روزانه از کنار آدم های زیادی در خیابان رد می شویم.
آدم هایی که همدیگر را نمی شناسیم و هر کدام آنقدر مشغله ذهنی داریم که شاید همدیگر را نبینیم.
اما هر کدام از همین آدمها شاید یک دنیا حر� برای گ�تن داشته باشند. حر� هایی که جایی یا �رصتی برای بیان آنها پیدا نمی کنند.
شاید پدیده اینترنت و از جمله وبلاگ نویسی وسیله ای برای پیدا کردن این �ردیت گم شده باشد.
وسیله ای برای راه یابی به اعماق وجود انسانها و ارائه نظرات و اندیشه های شخصی خود و دریا�ت بازتابی از آنها در نظرات خوانندگان.
دنیای امروز دنیای ارتباطات و اطلاعات است.
دنیایی است که به مدد تکنولوژی اطلاعات مرزهای زمانی و مکانی از بین ر�ته است و با دسترسی به یک خط تل�ن و یک دستگاه کامپیوتر می توان به حجم وسیعی از اطلاعات دست یا�ت.
این روزها در میان کاربران اینترنت پدیده ای جدید رواج پیدا کرده، که باعث شده بسیاری از کاربران ساعات زیادی را صر� آن کنند.
این پدیده وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی است. وبلاگ نویسی نوعی روزنامه نگاری پست مدرن است. روزنامه نگاری که سردبیرش خودش است
و بدون محدودیت های مرسوم در جامعه هر آنچه را که دوست دارد می نویسد و با �شار دادن یک کلید توسط ماوس مطالب خود را به اقیانوس بی کران اطلاعاتی اینترنت می �رستد.
خواندن و نوشتن وبلاگ ها کاربران ایرانی را وارد مرحله جدیدی کرده است. تا پیش از این ایرانی ها کمتر در اینترنت به عنوان یک کنشگر شناخته می شدند
ولی وبلاگ نویسی سبب شده است تا تعداد زیادی از کاربران ایرانی اینترنت به تولید اطلاعات و نوشتن روی بیاورند.
وبلاگ سايتي اينترتني است كه توسط مردم معمولي مثل من و شما راه اندازي مي شود .
آنها ، داستان ، شعر ، قطعه هاي ادبي ، عكس و يا مطالبي شبيه ساير وب سايت ها را به وبلاگ خودشان پست مي كنند..
آنچه وبلاگ ها را از ص�حات خانگی (home page) متمایز می کند، پویا بودن وبلاگ ها است. یک وبلاگ ممکن است هر روز و یا حتی روزی چند بار به روز شود.
علاوه بر آن درست کردن یک وبلاگ نیاز به داشتن دانش �نی و تخصص زیادی ندارد.
و به راحتی می توان در کمتر از 2 دقیقه، یک ص�حه شخصی درست کرد. برخی از سایت ها مثل blogspot.com, weblog.com و persianblog.com این امکان را به کاربران می دهند که به راحتی یک وبلاگ درست کنند.
با آنکه عمر وبلاگ نویسی در ایران حدود یک سال است، اما در همین مدت کوتاه شاهد رونق بسیار آن بوده ایم. هر چند آمار دقیقی از تعداد وبلاگ نویسان ایرانی در دست نمی باشد،
اما گ�ته می شود، تا کنون این تعداد به 15000 ن�ر می رسد. وقتی سلمان جریری در 16 شهریور سال 1380 اولین وبلاگ �ارسی را درست کرد،
�کرش را نمی کرد که حدود 2 ماه بعد با انتشار يك راهنما و آماده كردن چند قالب پيش ساخته، توسط حسین درخشان (که بعدها ملقب به ابوالوبلاگ شد)
این پدیده این اندازه در بین کاربران ایرانی گسترش پیدا کند. خود حسین درخشان هم امیدوار بود در اولین سالگرد انتشار راهنمای ساختن وبلاگ �ارسی
تعداد وبلاگ نویسان ایرانی به 100 ن�ر برسد! اما بعد از گذشت 2 ماه، وقتی که تعداد وبلاگهای �ارسی بیشتر از 120 عدد شد،
به اهمیت کارش پی برد! بعد از چند ماه سایت پرشین بلاگ به همت چند جوان ایرانی راه اندازی شد، هر چند هنوز هم در مورد این سایت حر� و حدیث های زیادی گ�ته می شود،
با این حال نمی توان نقش این سایت را در ا�زایش وبلاگ نویسی در بین کاربران ایرانی نا دیده گر�ت.
وبلاگ نویسی در طی یک سال گذشته رشد صعودی داشته است و هر روز تعدادی دیگر به جرگه وبلاگ نویسان اضا�ه می شوند.
وبلاگ نويسان �ارسی، مثل همتايان ديگرشان، در يك طي� ودر بين دو قطب جا می گيرند.
اين دو قطب، يكی «خودروايت گری» است (نوشتن درباره ا�كار و احساسات شخصی و ات�اقات روزمره) و قطب دوم «اطلاع رسانی» است.
بعضی از وبلاگ ها ترجيح می دهند به قطب اول نزديك تر باشند، و بعضی به قطب ديگر.
هر دوطی� وبلاگ ها جذابیت خاص خود را دارد، طی� اول به قولی د�تر خاطرات روزانه خود را به دید عموم می گذارند،
و از آنجا که اکثراً با اسامی مستعار می نویسند، خیلی راحت از دل مشغولی ها و نیازها و خواسته هایی سخن به میان می آورند
که شاید با اسم واقعی خود نتوانند به راحتی آنها را حتی برای نزدیکترین ا�راد به خودشان، بازگو کنند.
شاید وبلاگ ها به نوعی به نیاز ا�راد به درددل کردن و نوشتن حدیث ن�س و شنیدن نظرات دیگران پاسخ می گوید.
و البته این ا�راد ممکن است از اول برای خودشان بنویسند، اما خیلی زود مخاطبان خاص خودشان را پیدا می کنند.
ولی مهم این است که عادت می کنند بدون آنکه خجالت بکشند، خودشان باشند و از احساسات و عواط� خود بنویسند.
طی� دوم وبلاگ ها شامل وبلاگ های خبری و علمی و تخصصی است. البته همین وبلاگ های علمی و تخصصی هم کاملاً آزادند
و می توانند گاهی اوقات در میان مطالب جدی خود، مطالب شخصیشان را هم بنویسند. هیچکس نمی تواند برای وبلاگ نویس ها حد و مرزی تعیین کند!
سینا مطلبی روزنامه نگاری که وبلاگ وبگرد را می نویسد می گوید:
"روزنامه نگارترين وبلاگها هنگام نقل يك خبر يا ارائه يك تحليل ، به مرزهايي كه در رسانه هاي رسمي رعايت مي شود توجه نمي كنند و برش هايي از احساسات دروني ، نظرات شخصي و برداشت هاي �ردي خود را به مطلبشان مي ا�زايند."
شاید بسیاری از آدم های جدی هم نیاز دارند که �ارغ از بسیاری تعلقاتشان در وبلاگی ناشناس حر� های درونیشان را بنویسند و احساسات خود را پرورش دهند.
به طوری که شنیده شده است، همسر آقای محمد رضا خاتمی، خانوم اشراقی که نوه آیت الله خمینی نیز می باشد،
دارای یک وبلاگ است که آدرسش را کسی نمی داند. شاید بسیاری از ا�راد سرشناس هم وبلاگ داشته باشند، کسی چه می داند؟

چیزی که وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی را جذاب می کند، تنوع و تکثر، سریع به روز شدن، لحن صمیمی و دوستانه و
کنار زدن نقاب هایی است که به هر دلیلی در جامعه بر چهره ا�راد زده می شود و مانع از طرح اندیشه ها و خود واقعی ا�راد می گردد.
در دنیایی که خانواده ها تک سلولی می شوند، و انسانها در حال دور شدن از یکدیگر و گم شدن در میان جامعه مدرن هستند،
وبلاگ ها بارقه ای از امید را در دل ها زنده کردند! و باعث نوع جدیدی از همبستگی شده اند.
زمان در نوشتن وبلاگ ها عنصری اساسی است، چرا که سرعت به روز شدن آنقدر زیاد است که مطالب (مخصوصاً خبرها) به زودی بیات می شوند
و در ضمن به سرعت به آرشیو وبلاگ می روند. و خوانندگان تنها تعداد معدودی مطلب را که طبق تنظیم وبلاگ نویس در ص�حه اول قرار دارند، می بیند.
از این رو می توان مطالب وبلاگ ها را به مجسمه های یخی تشبیه کرد، که تنها در یک �صل خاص و برای مدتی معدود زیبایی هایی را می آ�ریند
و با پایان یا�تن آن �صل آب می شوند.اما،کسی که وبلاگ می نویسد، می تواند هر از چندی با مرور مطالب خود به بازخوانی اندیشه های خودش بپردازد
و شاهد دگرگونی های ا�کارش باشد. در واقع وبلاگ همچون آینه بازتابی از شخصیت نویسنده اش به وی ازایه می دهد و باعث شکل گیری و بازیابی شخصیت �رد می شود.
برای برخی از وبلاگ نویسان،وبلاگ نویسی �ي الواقع مجالي است براي گ�تن حر� هاي بي مخاطب آنها !
و شايد بهتر باشد بگويم وبلاگ �رصتي است براي گ�تن حر� هايي كه « مخاطب » خود را تنها « پس » از « گ�ته شدن » خواهند جست و احيانا خواهند يا�ت.
باید وبلاگ نویس باشید تا بدانید این حر� یعنی چه و پیدا کردن مخاطبهای ناشناس (و البته آشنا از نظر روحی) چقدر جذاب است!
وبلاگ نویسان اکثراً با لینک دادن به مطالب جالبی که در وبگردی و گشت و گذار در دنیای مجازی به آنها برخورده اند،
این امکان را برای خواننده های خود �راهم می آورند تا از اخبار و رویدادهای مورد علاقه آنها با خبر شوند.
این وبلاگ ها پس از چندی مشتری های خاص خود را پیدا می کنند. و دیگر کسی که مثلاً علاقه مند به نجوم است،
می داند برای پیدا کردن آخرین خبرها مربوط به این مقوله باید به کدام وبلاگ مراجعه کند.
شاید به این ترتیب وبلاگ ها جلوی غرق شدن ا�راد در انبوهی از اطلاعات را می گیرند.
به نظر من وبلاگ ها زمینه ای مناسب برای جامعه شناسان برای شناختن زوایای پنهان جامعه �راهم می آورند.
بررسی وبلاگها آمار خوانندگان آنها، تعداد مراجعه به وبلاگ ها و .. می تواند، معیار جالبی برای شناختن روحیات کاربران ایرانی باشد.
وبلاگ نویسی اثرات مطلوبی بر روی کاربران اینترنت در ایران گذاشته است و ر�ته ر�ته کاربران اینترنت به جای آنکه وقت خود را تنها صر� چت کردن نمایند،
به نوشتن در زمینه های مختل� و خواندن مطالب دیگران روی آورده اند. این پدیده همچنین سبب رونق پیدا کردن سایت های ایرانی هم شده است.
با ظهور وبلاگ ها اين امكان براي تمام كاربران اينترنت در دنيا �راهم شد كه خود علاوه بر مصر� خبر و اطلاعات، توليد كننده اطلاعات باشند
و به اين ترتيب اينترنت به محيطي دو طر�ه تبديل گشت كه امكان تبادل اطلاعات را �راهم مي كند.
البته برخی معتقدند، وبلاگ ها به علت روحیه تک گویی ایرانی ها در ایران رونق پیدا کرده است.
یک ن�ر مطلبی را می نویسد و مثل تالارهای گ�تگو با دیگران گ�تگو نمی کند. اما من وبلاگ هایی را سراغ دارم
که نوشته آنها موجب یک سلسله بحث با وبلاگ های دیگر شده است و برای نظرات خوانندگان خود اهمیت زیادی قائلند.
اکثر وبلاگ نویسان مرتب تعداد بینندگانش را چک می کند و نسبت به زیاد یا کم شدن خوانندگان خود حساسند
و وبلاگ های خود را به طرق مختل� به دیگران معر�ی می کنند. البته هستند وبلاگ نویسهایی که برای مخاطبان محدودی می نویسند،
و خودشان را جایی معر�ی نمی کنند، اما دیر یا زود دیگرانی پیدا می شوند که با لینک دادن به آنان باعث ا�زایش خوانندگانشان می گردند.
وبلاگ نویسی مورد توجه بسیاری از روزنامه نگاران ایرانی نیز قرار گر�ته است
و بحث های زیادی در مورد اثرات وبلاگ نویسی بر روزنامه نگاری در میان کارشناسان در گر�ته است.
بسیاری از روزنامه نگاران و برخی از استادان علوم ارتباطات با درست کردن وبلاگ به جمع وبلاگ نویسان پیوسته اند.
و با نوشته های خود باعث غنای وبلاگ های �ارسی شده اند.
هر روزه اطلاعات بسیاری در تمام زمینه ها توسط وبلاگ نویسان ایرانی تولید می شود.
وبلاگ های تخصصی در زمینه های پرشکی، دندان پزشکی، روانشناسی، کامپیوتر، نجوم، مهندسی صنایع و ... نشان از حضور پررنگ ایرانیان در شبکه جهانی اینترنت دارد.
و این همه مرهون وبلاگ نویسی است.
وبلاگ نویسان مثل روزنامه نگاران از آنچه در پیرامونشان می گذرد و گاه از دید روزنامه نگاران پنهان می ماند، می نویسند
و خود تبدیل به منابع خبری و اطلاع رسانی شده اند. در جریان زلزله قزوین یکی از همین وبلاگ نویسان با گزارش های لحظه به لحظه و ارسال تصاوی
ر بر روی اینترنت گزارش هایی را بر روی اینترنت می �رستاد و وبلاگ نویس های دانشجو در روزهایی که جنبش دانشجویی
در اعتراض به حکم هاشم آقاجری �عال شده بود، همه روزه از آنچه در اطرا�شان می گذشت، می نوشتند و تحلیل می دادند!

وبلاگ نویسی بر روی سایت های ایرانی هم تأثیر گذاشته است و باعث رونق گر�تن است�اده از استاندارد یونیکد شده است.
خلاصه آنکه می توان امیدوار بود که گسترش وبلاگ نویسی به رویش نسلی نو و خلاق در ایران کمک کند.
و �رصتی باشد تا جوانان اندیشه هایشان را بروز دهند و استعدادهایشان بارور شود و بودن خود را �ریاد زنند، بدون آنکه گوشی خراشیده شود!
هد� ما در این قسمت از ه�ته نامه وطن طرح بحث در مورد وبلاگ نویسی و همچنین حضور جوانان ایرانی در دهکده جهانی،
و معر�ی وبلاگ نویسان و نشر قسمت هایی از وبلاگ های مختل� که بیانگر احساسات و عواط� جوان امروزی و دلمشغوای های وی می باشند، است.
از تمام وبلاگ نویسان خواهشمندیم تا خاطرات خود از وبلاگ نویسی را برای ما ب�رستند. شاید ستونی را هم به پاسخ گویی به سؤالات وبلاگی اختصاص دادیم.
در ه�ته های آینده به سراغتان خواهیم آمد و از شما از وبلاگتان و تجربیاتتان خواهیم پرسید.
از کلیه محققین و صاحبنظران علوم ارتباطات هم خواهشمندیم، با طرح بحث های متنوع به غنای علمی ص�حات ما بیا�زایند.
امیدواریم این حرکت ما به گسترش وبلاگ نویسی کمک کند و در آینده شاهد تحقق شعار "هر ایرانی، یک وبلاگ" باشیم!
بحث ما در مورد حضور جوانان ایرانی در دهکده جهانی به وبلاگ ها محدود نخواهد شد، و مسلماً از گروههای اینترنتی، چت روم ها و تالار های گ�تگو و سایت های مختل� خواهیم نوشت.
در زیر گزیده ای از مطالب چند وبلاگ تقدیم شما عزیزان خواهد شد.


از وبلاک ابرک (http://www.abrak.blogspot.com )
از روزي كه سوداي سينما به سراغم اومد دنيا رو يه جوري ديدم كه �كر مي كنم اغلب سينمايي ها دنيا رو كم و بيش اينجوري مي بينن.اينكه هر صحنه اي يا هر آدمي رو كه يه جورايي برام جذابيت داره مي بينم �كر مي كنم كه چقدر خوبه كه توي يه �يلم از من يه همچين چيزي باشه.اما چون مي دونم كه اين صحنه ممكنه ديگه هيچوقت تكرار نشه و يا اين رهگذري كه توي خيابون از كنارم رد شده رو ممكنه ديگه هرگز نبينم سعي مي كنم حداقل همون لحظه يه جوري نگاه كنم كه انگار دارم �يلم مي بينم و اون بخشي از واقعيت كه من براي ديدن انتخاب مي كنم به نوعي خودش يه جور دكوپاژ محسوب ميشه.معمولا� دنيا رو با لنز وايد مي بينم و اين بزرگترين لذت زندگي منه.آدمهايي كه چهره اشون از پشت لنز وايد من دچار اعوجاج ميشه برام جذابيت �وق العاده اي دارن، معمولا� قيا�ه هاي سنگي كه مات و مبهوت بدون هيچ حسي به روبرو زل مي زنن از پشت لنز وايد ديدني ترند.ترجيح ميدادم كوررنگ باشم چون رنگها رو در دنياي واقعي نميشه كنترل كرد يكي از دلايلي كه باعث ميشه هواي ابري رو دوست داشته باشم اينه كه سايهء‌خاكستري ابرها رنگها رو تعديل مي كنه و اين يعني اتالوناژ طبيعي.گاهي اوقات روي تصاوير موسيقي مي گذارم گاهي اوقات هم روي موسيقي تصوير مي گذارم.بعضي از خيابونها براي خودشون داستان دارن و هر بار كه وارد اون خيابون ميشم ادامهء �يلمي رو كه د�عهء قبل اونجا ديدم مي بينم،خيابون �لسطين و خيابون كريم خان(حول و حوش خردمند) به هيچ داستاني نياز ندارن و به دليل نا معلومي تصاويرشون برام حكم يه �يلم كامل رو داره.بعضي تصاوير بدون داستان هم كامل هستن.اما به بعضي هاشون چيزهايي از ذهن خودم اضا�ه مي كنم.
يه ساختون سيماني با پنجره هاي كوچيك برام كا�يه تا كلي داستان براي خودم بسازم كه پشت اون پنجره چه ات�اقي داره مي�ته و اون ات�اق چه ارتباطي به اون آدمي كه توي اتوبوس نشسته و سرش رو به شيشه تكيه داده و ن�سش با بخار روي شيشه شكلهاي گنگي رو رسم مي كنه داره و اغلب اين ارتباط در عين بي ارتباطيه.
خوب يا بد از دنيا �قط اون بخشي رو كه برام جذابيت تصويري داره مي بينم.از موسيقي اون بخشي رو گوش مي كنم كه مي تونه روي تصوير قرار بگيره و �قط آدمهايي رو نگاه مي كنم كه صورتشون از پشت لنز وايد تغيير شكل ميده.و خلاصه �قط بخشي از واقعيت رو اونم به صورت تحري� شده مي بينم.اين روش من براي لذت بردن از زندگيه و به اين دليله كه خيلي از زنده بودن خودم و زندگي كردن راضييم.

از وبلاگ چشمان نخ�ته در گور(http://eye2eye.blogspot.com )

ديشب به لط� دوستان يك عدد بليط كنسرت چكناواريان به نام من ا�تاد و ر�تيم تالار وحدت! (حالا دوستم كه گ�ت كه سوژه وبلاگ نوشتن دستم اومده...من يادم ر�ته چى بايد بنويسم!) سير كنسرت اينطورى بود كه بعد از قطعات معمولى و سنگين و نيمچه سنگين يكهو بر اثر تشويق مكرر به مرحله جشنهاى وين به مناسبت سال جديد (كه معمولا كلوديو آبادو رهبرشه و اشتراوس ميزنن) رسيديم! يعنى آقا لوريس گ�ت كه از اين به بعد هرچقدر مىخواهيد دست و سوت بزنيد! و خودشم رهبرى اينكار رو برعهده گر�ت و ديگه كم مونده بود بندرى بزنه! بنا به عقيده دوستم و خودم كاش مثلا يك روز مخصوص كنسرتو پيانوى ر مينور باخ كه آدمو كله پا مىكنه باشه و يك روز ديگه هم براى جشن و شادى! ولى خب بنا بر عقيده خودم(!) تو اين مملكت مگه ميشه اجازه همچين برنامه اى رو گر�ت؟ كا�يه بگه ما مىخواهيم دست بزنيم و شاد باشيم كه چماق بدستها �شار پارتى راه بندازن!! بخاطره همين مجبوريم دو تاشو در يك شب تطبيق بديم!
آها! يك سوژه رو يادم اومد!
بعد از نواختن 3-2 تا آهنگ اضا�ه بر سازمان مثل سوييت ايرانى و رقص شمشير يك آقاهه از ته سالن داد زد: اينجارو تعطيل هم بكنن ولى شما آهنگ بزنيد ما ته صبح اينجاييم! چكناواريان هم از رو صحنه گ�ت : باشه!پس د�عه بعد يادت نره پيژامه هم با خودت بيارى!(:
يك خاطره هم گ�ت به اين مضمون كه چند سال پيش تو كانادا قطعه هايى از باخ رو رهبرى مىكرده و وسط نوازنده های اركستر يك ويولونيسته خيلى بد ميزده اما قيا�ه ش آشناى آشنا بوده! خلاصه چكناواريان هى �كر ميكنه اين كيه كه نه ايرانيه نه ارمنيه ولى حتما ميشناسدش!بعد كنسرت ميره از يارو مىپرسه ببخشيد شما كى هستيد؟ كه يارو ميگه : من نوه نوه يوهان سباستين باخ هستم!
از اينجا معلوم ميشه كه تو خارج هم روابط بر ضوابط گاهى مىچربه!
-----------------------------------------
اى ت� به اين شانس! اينهمه جمعه خونه بودمها! يك روز ر�تم بيرون برداشت The Shining رو نشون داد! هنوز به نظر من بهترين �يلم ترسناكه! مخصوصا با وجود جك نيكلسون...عزيز بنده!

از وبلاگ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ( http://persianpoet.persianblog.com ) :

كوچه ابتداي زندگي است
پنجره
دريچه اي به سوي روشنايي آ�تاب
شهر
ازدحام آهن و صدا
زمين
حجم كوچكي براي زندگي
زمان
پرنده اي هميشه در س�ر
و من
پي بهانه اي براي زيستن....



* * * *

عجب هوايي شده ها . ديشب تا صبح باريد و خيلي كي� داشت از سرما زير پتو كز كردن. ديوونه ام نه ؟؟؟ خوب گاهي خيلي مزه ميده هوا كه گر�ته و خيس ميشه تو يه جاي گرم و نرم آروم همه چيز رو نظاره كردن و لذت بردن. البته گ�تم گاهي. چون خيلي شبهاي باروني رو بخاطر دارم كه آروم ننشستم و دلمو به بارون زدم. خصوصا بارونهاي شمال كه نگو.... اينقدر زير بارون قدم مي زديم كه تمام لباسهايمون خيس مي شد و حسابي مي چاييديم. دلم براي شمال تنگ شده. درختاش و باروناش و درياش.... غروبها تو راه خونه وقتي در درياي دوده و آهن و ماشين هاي تهران غرق مي شم ياد طنين نوازشگر موج هاي درياي خاطراتم مي ا�تم، اما �قط دلتنگيست كه به سراغم مياد. كاش مي تونستم برم شمال. چقدر دلم مي خواهد... اما نبايد يادم بره كه دارم تو ايران زندگي مي كنم و اينجا از اون خبرها نيست كه بذارن دخترها هر وقت دلشون هواي س�ر كرد، راهي بشن. من اينجا بايد تا روزي كه پدرم تصميم بگيرد و موا�ق باشد، منتظر دريا بمونم. اگر هم روزي ازدواج كنم عمرا شوهرم اجازه نمي ده تنها برم مسا�رت. هر وقت خودش صلاح دونست و ديد دارم از غم دريا ديوونه ميشم بلكه يه رحمي بكنه. اينجا ايران است. مهد حكومت و قدرت مردان... مهد بردگي و �رمانبرداري زنان...سرزميني كه دختران دريايي اش بايد تا آخرين لحظه در حسرت يك جرعه آزادي بسوزند. متاس�انه براي من و خوشبختانه براي مردان، اينجا ايران است ! ! !

از وبلاگ دخترک شیطان: (http://dokhtarak.blogspot.com )
٭ در مورد پيشگويي به ما خيلي حر�ا زدن. مثلا ميگن خيلي از پيشگوييها علميه خيلي هم همينطور باد هوايي ميگن شايد درست در بياد. يه سري هم از روي ستاره شناسي حر� ميزنن يا ک� بيني و قهوه خوني و از اين چيزها. حتي من يکي رو ميشناسم از روي ت�اله چايي پيشگويي ميکنه. �رق نميکنه ت�اله چاي جهان باشه يا تي بگ. �قط يه ليوان چاي بخورين و بعد اون ت�اله رو بهش بدين همه چي رو درست و راست بهتون ميگه. اگه از اين خانم بپرسين از چي تو عمرتون خيلي متن�رين بدون يه دقيقه �کر ميگه صا�ي چاي. من دو سه بار که امتحانش کردم هميشه وقتي ميخواسته با ‌تي بگ ‌�ال بگيره اينطوري شروع ميکنه . (يه سرشته باريک ميبنيم که به زندگيتون وصله.) مطمئنم اگه اون نخه به تي بگ وصل نباشه ميگه حتما امروز روز مرگته.
من بچه که بودم يه �البين يه چيزايي در موردم از روي ک� دستم گ�ت که بعد شايد يه روز اينجا بنويسم اما پيشگويي اين آقاي دکتر در مورد من عجيب درست از آب در اومد.
پنجشنبه هم تب داشتم هم آب ريزش بيني هم هر از گاهي تک سر�ه ميکردم که الان شده يه سر�ه تمام عيار.
حالا اين از نوع پيشگويي علمي بود. آقاي دکتر سوادش خيلي زياد بود يا نبود من نميدونم. �قط الان دارم همه داروهاي رو که داده بود رو ميخورم.
من ادرس اين دکتر رو به کسي نميدم �کر ميکنه خبريه. �قط اينقدر بگم که اون همه خربوزه که من خورده بودم اگه �يل هم ميخورد الان داشت مثل بيد ميلرزيد.

٭ میخوان گربه ها رو بکشن. یه بخشنامه گذاشتن که همه گربه های تهران رو بکشن. شاید هم همه گربه های ایران رو. برای اینکه باعث هاری میشن.
من همش دارم �کرمیکنم اینها چطور میخوان گربه ها رو بکشن؟
من هر وقت که این کارتون تام و جری رو می بینم دلم به حال گربه هه میسوخت. یادتون هست موشه چه بلاهایی سرش میاورد؟
از همون زمان قدیم این موشه بلا سرش میاورد. اونوقت که شوالیه شده بود و شمشیر به دست گر�ته بود و قرار بود هیچ کس سر و صدا نکنه تا پاشاه بخوابه و موشها اونهمه سر وصدا کردن که تام حسبای کتک خورد یا اونوقت که رابین هود را گر�تند و تام مراقبش بود و موشها برای اینکه کلید رو به دست بیارن دندوناش رو ریختن تا رابین هود رو آزاد کنند .
یادتون میاد اون خانم مراقب بچه که اصلا مراقب بچه نبود و تام چه بلاهایی سرش میومد تا از جون بچه مراقبت کنه و آخرش هم کلی کتک میخورد؟
یا اونوقت که عاشق شده بود و یه رقیب گردن کل�ت و پولدار داشت و اونهمه هدیه برای دوست دخترش خرید و رقیبش هدیه گنده تر میخرید تا آخرش خانم گربه ر�ت با رقیب عروسی کردو تام میخواست خودکشی کنه.
یا اونبار که مهمون برای موشه اومده بود و میخواستند غذا بخورند و تام برای مراقبت از غذاها چقدر جونشو به خطر انداخت؟ چقدر سرخپوست بازی باهاش کردن تموم هیکلش رو آتش زدند اما باز هم نمرد.
اونوقت که ر�ت اسپانیا که اون موشه رو بگیره و موشه حسابی مثل ماتادورها تام رو کتک زد اما نکشتش.
یا اونهمه دعواهاش با سگه که موشه با زرنگی یه کار میکرد سگه با تام در بیا�ته و آخرش هم سگه معمولا پوست تام رو بدون اینکه بکشدش میکند.
یا اونبار که پسر عموی گیتاریست موشه اومد خونه اشون و تا تمام سبیل تام رو برای گیتارش نکند دست از سرش برنداشت.
حتی یه بار ر�ت کنار دریا و مجبور شد با یه گربه دیگه به خاطر یه خانم گربه مسابقه رقابت کنه و آخرش موشه تونست هر دو رو از میدون به در کنه.
حتی بیچاره یه بار هم پولدار شد به این شرط که با موشها مهربون باشه و جری بلایی سرش آورد که ازخیر ثروت گذشت تا حق جری رو ک� دستش بذاره.
یادتون میاد وسط دعوا اون موش کوچوله با تبر زد دمش رو قطع کرد؟
یا وقتی که کابوی شده بود موشه یه کار کرد که داغ آهن بخوره به پشت اون گاوچرونه و اونهم با ه�ت تیر دنبالش کرد و سوراخ سوراخش کرد؟ بیچاره حتی آب هم که میخورد از سوراخش بدنش میزد بیرون.
یه بار هم اینقدر جری اونو عصبانی کرد که تمام خونه رو بمب گذاشت و من�جر کرد و خودش مرد و روحش ر�ت آسمون و از اونجا دید که جری داره بهش میخنده.
بعد که ر�ت بهشت دید که اونجا راهش نمیدن ببخاطر اینکه �کر میکردن اون با بدجنسی موشها رو اذیت میکرد. باید یه رضایت نامه از جری میگر�ت.
دو بار هوس کرد جوجه و ماهی بخوره که جری یه کار کرد از دماغش در بیاد.
حالا اینها همش تو خارج بود گربه های ایران جرات اینکار ها رونداشتن. یه غذایی داشتند که شبها از توی کیسه زباله ها میخوردند. بعضی مردم هم خودشون بهشون غذا میدادن. میر�تن زیر ماشین یه جای گرم پیدا میکردن میخوابیدند. صحبها ناچار بودند زود از خواب بیدار شن وگرنه میموندند زیر ماشین.
اونجا تام همیشه خوش شانسی میاورد. تقریبا هیچوقت هم نمرد. یا یه آدم بود که هواشو داشت که نذاره بمیره یا خودش زرنگی میکرد و یه جوری از دست قاتلها درمیر�ت.
تام شانس آورد که تو ایران به دنیا نیومده چون اگه ه�ت تا جون هم داشته باشه بالاخره میکشنش.

از وبلاگ روزهای مسکو (http://borzoo.persianblog.com )

خرا�ات در روسیه

مردم روسیه علیرغم 80-70 سال حکومت کمونیست ها که هر چیز را با دیدگاه های علمی می سنجیدند ، همچنان عقاید و آدابی دارند که پایه در خرا�ات دارد. جالب آنکه این عقاید و آداب در بین تمامی اقشار حتی ا�رادی با سطح دانش بالا وجود دارد و رعایت می شود.
آنها معتقدند بعضی انجام بعضی کارها باعث دعوا و جدال می گردد ( مثل بعضی از ایرانی ها که می گویند قیچی را باز و بسته نباید کرد وگرنه دعوا راه خواهد ا�تاد ):
اگر کسی بطور تصاد�ی پای کسی را لگد کرد طر� مقابل همه باید پایش را لگد کند وگرنه دعوا خواهد شد.
اگر با یک دستمال یا حوله دو ن�ر همزمان دست و صورتشان را خشک کنند دعوا خواهد شد.
اگر موقع غذا خوردن ظر� نمک چپه شود دعوا خواهد شد.
اگر کسی عکسش را به دوست هدیه دهد دعوا خواهد شد.
اگر کسی به دوستی تل�ن کند و او صدایش را نشناسد یا اگر کسی در خیابان به دوستی برسد و آن دوست �وراً او را نشناسد پولدار خواهد شد!
اگر کسی سکسکه کند به او می گویند کسی به یادت است!
اگر در موقع غذا خودرن کارد یا چنگال به زمین بی�تد مهمانی خواهد آمد. اگر کارد بی�تد مهمان مرد و اگر چنگال باشد مهمان زن خواهد بود!
اگر در خانه سوت بزنید ثروت و دارایی تان از بین می رود!
اگر پرنده از پنجره وارد خانه ای شود کسی در آن خانه خواهد مرد و باید پرنده را از پنجره بیرون کرد و نه از در یا جای دیگر !
اگر یک ن�ر در نشستن یا راه ر�تن بین دو ن�ر هم نام قرار گیرد باید �وراً آرزویی بکند زیرا آرزویش برآورده می شود. اگر اسم خودش و پدرش یکی باشد ( در روسیه برخلا� ایران این کار غیر معمول نیست ) دو آرزویش بر آورده خواهد شد!
اگر جمع سه شماره اول و سه شماره دوم بلیط اتوبوس یا تراموا برابر باشد بلیط مبارکی است و باید آنرا بلعید و آرزو کرد!
اگر دود بجای آنکه بالا برود روی سطح زمین حرکت کند باران خواهد بارید!
اگر پرنده ها بجای آسمان در نزدیکی زمین پرواز کنند نشان باریدن باران است!
اگر در دو طر� چارچوب در کسی را ببیند نباید با او دست دهد یا چیزی از او بگیرد چون بد شانسی خواهد آورد!
اگر کسی خانه را به طر� چارچوب در جارو کند بدبختی نصیب خانواده می شود!
اگر کسی در خانه کسی مرده تا زمانی که جسدش بیرون نر�ته نباید جارو زد شگون ندارد!
اگر از خانه خارج شدید و یادتان آمد که باید برگردید چنانچه مسئله خیلی مهم نیست برنگردید و اگر برگشتید حتماً در خروج دوم جلو آینه بایستید و شکلکی در آورید و گرنه بدشانسی به شما روی خواهد آورد.
اگر در خانه عنکبوت دیده شود دلیل گر�تن هدیه یا آمدن نامه است بخصوص اگر س�ید یا بزرگ باشد. در هر صورت کشتن عنکبوت شگون ندارد!
اگر می خواهید از برنامه های آینده تان حر� بزنید یا از کسی یا چیزی تعری� کنید سه ضربه به جسمی چوبی بزنید یا بطور سمبلیک روی روش چپتان ت� کنید وگرنه چشم زخم به شما می رسد و در کارتان مو�ق نمی شوید!
اگر می خواهید به کسی گربه ای هدیه دهید باید بطور سمبلیک آنرا ب�روشید ( مبلغ ناچیزی بگیرید ) هدیه گربه شگون ندارد و گرنه گربه وحشی و بداخلاق خواهد شد!
اگر می خواهید به کسی هدیه ای بدهید حتماً دستمال نباشد که خیلی بد است زیرا شما برای طر� مقابل آرزوی گریه و غم می کنید!
اگر به کسی چاقو هدیه بدهید طناب دوستی خودتان با او را قطع کرده اید!
اگر می خواهید گل هدیه بدهید حتماً باید تعدادش �رد باشد. تعداد زوج برای عزاداری است�اده می شود!
اگر می خواهید مهمانی بروید حتماً هدیه ای با خود ببرید هرچند ارزان باشد اما دست خالی نروید!
اگر کسی آینه را بشکند بلاهای زیادی به سرش خواهد آمد!
اگر جوانی در مراسم سال نو در گوشه میز بنشیند ( نوک میز ) 7 سال بختش بسته خواهد شد!
اگر ظر� شکستنی از دست کسی بی�تد و بشکند بلا از او دور شده و هرچقدر تعداد قطعات بیشتر باشد بهتر است!
اگر دختری در جایی بخوابد که قبلاً نخوابیده ( چه خانه خودش ، چه محل دیگر ) می تواند آرزو کند که شوهر آینده اش را ( حتی اگر او را نمی شناسد ) در خواب ببیند و او شوهر آینده را حتماً در خواب خواهد دید!
یولا خانم همکار عزیز ما معتقد است که این مورد حتما خرا�ات نیست ، چون خودش آنرا امتحان کرده و درست از آب در آمده است!


از وبلاگ شبهای مسکو (http://moscownights.persianblog.com )

سالها پيش بهار و زمستان دل به هم بستند و سخت عاشق هم شدند. پری بهار دختری بدنيا آورد که نامش را اسنگوروچکا (Snegurochka) يا دختر بر�ی نهادند. آنها به خوبی و خوشی زندگی ميکردند تا اينکه اسنگوروچکا شانزده ساله شد. دختری ظري� و زيبا که بايد او را از نور خورشيد دور نگه داشت وگرنه خواهد مرد! روح جنگل وظي�ه محا�ظت از او را به عهده گر�ت. او به دخترک گوشزد کرد تا زمانی می تواند از او مراقبت کند که عشق هيچ مردی در قلبش رخنه نکرده باشد.
پدر و مادرش خانه را ترک کردند تا جهان را برای �صل بهار آماده کنند.
در دهکده ای زيبا دهقان پيری با همسرش زندگی می کرد. آنها بسيار ا�سرده وغمگين بودند زيرا �رزندی نداشتند.يک روز صبح زن و شوهر پير جلوی در خانه شان چيزی را ديدند که از تعجب خشکشان زد. دختری با قبايی درخشان بر تن و تاجی از يخ بر سر که چشمانش همچون بلور می درخشيد . دختر به آرامی گ�ت :نترسيد! من آمده ام تا دخترتان باشم.
زوج پير در حالی که هنوز گمان می کردند خواب می بينند، او را به کلبه خود راهنمايی کردند.
اين دختر کسی نبود جز اسنگوروچکا دختر بر�ی. زوج پير که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيدند، از او به خوبی مراقبت می کردند.چند سال به خوشی گذشت.پيرمرد و پيرزن پی برده بودند که اسنگوروچکا هرگز از خانه بيرون نمی رود .آنها که نگران رنگ پريدگی او بودند، اصرار می کردند که به بيرون برود ، در دهکده قدم بزند و دوستی پيدا کند. اسنگوروچکا هميشه با گ�تن اين جمله که در کنار شما بودن برايم لذتبخش است،از بيرون ر�تن سر باز می زد . اما در حقيقت او از خورشيد می ترسيد.
يکشب وقتی از پنجره بيرون را نگاه می کرد،جوانان دهکده را ديد که دور هم گرد آمده اند و مشغول رقص و پايکوبيند.بيش از اين نتوانست طاقت بياورد. چقدر آنها خوشحالند و من چه تنهايم! در را باز کرد و به آنها پيوست.او با دختر جوانی بنام کوپاوا آشنا شد. کوپاوا دختری زيبا ، قوی و بی پروا بود که با همه پسران می گشت و غم و غصه ای در دنيا نداشت.کوپاوا دست اسنگوروچکا را گر�ت و به دوستانش معر�ی کرد.آنها تا سحر خواندند و رقصيدند.
لل(Lel) پسرک چوپان آنشب سخت گر�تار عشق اسنگوروچکا شد.
روزی تاجری جوان بنام ( ميزگار ) به روستا می آيد و در رقص و آواز خوانی جوانان ده شرکت می کند. تاجر جوان با ديدن موهای سياه کوپاوا جذب او می شود و حسابی برايش ولخرجی می کند. کوپاوا با هدايای گرانقيمتی که تاجر جوان به او داده است در دهکده خودنمايی می کند.
شبی ديگر هنگام رقص ، ميزگار اينبار با اسنگوروچکا آشنا ميشود! و علاقه اش به کوپاوا کمرنگ ميشود.او با خود می گويد: اين دختر زيبا ، کمرو و ظري� را کجا می توان با آن دختر خشن مقايسه کرد؟! بله . او به رابطه اش با کوپاوا پايان می دهد و با ر�تن به ملاقات اسنگوروچا ار وی درخواست ازدواج می کند.
کوپاوا که اين خبر را می شنود ، خشمگينانه ابتدا نزد اسنگووچکا ر�ته و چنگ و دندان نشان می دهد و سپس به قصر پادشاه ر�ته ، از او شکايت می کند.
پادشاه که �ردی مدبر و مهربان است، دستور می دهد اسنگوروچکا را نيز به قصر بياورند تا هر دو طر� دعوا مجال گ�تن حر�های خود را داشته باشند. در نهايت بی گناهی اسنگوروچکا ثابت می شود و دختر به کلبه بازميگردد. ولی از آن به بعد ديگر پايش را بيرون از کلبه نمی گذارد.حتی لل عاشق دلسوخته او نيز نمیتواند او را متقاعد کند.اسنگوروچکا هر روز غمگين تر و رنگ پريده تر می شود.
بهار پای به دهکده گذاشته است. پرندگان به آشيانه هايشان بازگشته اند. لل بار ديگر نزديک پنجره می آيد و اسگوروچکا را دعوت ميکند. دخترک ابتدا نمی پذيرد ولی تاب نمی آورد. به همراه لل به ست جنگل حرکت حرکت ميکنند.به چمنزاری سبز و خرم می رسند. اسنگوروچکا می گويد:آهنگی بزن . ای دوست عزيزم!
لل �لوتش را بر ميدارد و آهنگ دلخواه اسنگووچکا را میزند. دختر آهنگ را که می شنود دلش می لرزد . عشق را درقلب خود احساس ميکند. بخاطر می اورد روزی نسبت به اين احساس به او هشدار داده بودند. اشک از چشمانش سرازير می شود.اسنگوروچکا دارد ذوب می شود.
چند لحظه بعد از او تنها هاله ای س�يد رنگ باقی مانده است.
اسنگوروچکا دختر زيبای بهار و زمستان در گرمای عشق خود ذوب شد . خورشيد او را بسوی خود خوانده است.


در روسيه شب سال نو پاپانوئل که روسها آنرا [ د�د ماروز ] يا بابابزرگ سرما می نامند ، تنها نيست!
اسنگوروچکا اين دختر جوان زيبا و خوش قلب همه جا او را همراهی ميکند. آنها شادی را به خانه های کودکان می آورند ، به آنها هديه می دهند و همراه با آنان به جشن و پايکوبی می پردازند.
خالق اين شخصيت دوست داشتنی ، الکساندر نيکلايويچ ا�سترو�سکی(متولد 1823 مسکو) ، نويسنده و درام نويس شهير روسی است.
بر اساس اين اثر ، نيکلای اندرويچ ريمسکی ک�رساک� بسال 1881 اپرای دختر بر�ی را اجرا نمود

از وبلاگ دیوانه خانه(http://sanatarium.persianblog.com ): ميگن يه کسی داشته با يکی از دولتمردا حر� ميزده يه جمله گ�ته که: شما از �رار مغزها حر� ميزنيد و من از مرگ مغزها!

مرگ مغزها!

واقعن کی مقصره؟ من روز مرگمو دارم با چشمام ميبينم که همه اون کسايی که هيچ خبری هيچ موقع ازشون نبوده دور جنازم جمع شدن و ا�سوس ر�تن منو ميخورن! آره! من مطمينم که بعد از مرگم دنيا ا�سوس مرگ منو خواهد خورد و همه از هم ميپرسن: واقعن کی مقصره؟

دنيا ا�سوس مرگ من رو خواهد خورد

من معتقدم وجود من، بودن من، و هوش و استعداد من ميتونست جهانی رو دگرگون کنه! اما دريغ! دريغ از استعدادی که خشکيد! دريغ از هوشی که بر باد ر�ت! و دريغ از مغزی که مرد!

من زنده ام؟ نه! من در حال حاضر يک مرده ام! يک مرده متحرک!

اما يه چيز جالب از س�ر اخيرم!

موقع ر�تن نزديکيهای سهند که رسيده بودم، يه لحظه �وق العاده ديدنی رو ديدم! صحنه ای که به حدی قشنگ و دوست داشتنی بود که �قط موقع برگشتن يادم ا�تاد اين همه پول دادم يه دوربين ديجيتال خريدم برای ثبت همچين لحظاتی! و اونموقع به تنها چيزی که �کر نميکردم همين بود! اما اون صحنه..

هوا تقريبن تو کل مسير ابری بود و ما بالای ابرا پرواز ميکرديم. ميشد ابرا رو مثه يه دشت س�يد تصور کرد، اما با ديدن سهند، شکل ديگه ای به خودشون گر�تن. سهند، سهند عزيز من، سهند دوست داشتنی س�يد و مثه هميشه استوار، تنها قله هاش رو از زير ابرا آورده بود بيرون تا بگه من هستم! ابرای س�يدی که کل زمينه آسمونو پوشونده بودن اين تصور رو به آدم ميدادن که تو يه اقيانوس، چند تا کوه يخ سر از دل سرد آب بيرون آوردن! تصور غرور و ايستايی سهند، همراه با تصور اينکه «تمام عظمت يک کوه يخ به اينه که تنها ۸/۱ اون بيرون آبه» احساس خوبی رو تا مدتی برام به ارمغان آورد.. احساسی که زياد طولانی نبود!

يکی پيشنهاد کرد برای رهايی از وضع موجود زن بگيرم!

آره �کر خوبيه! بعد از چند وقت هم چارتا توله دور آدمو ميگيرن و انقدر آدمو مشغول زندگی روزمره ميکنن که ديگه �رصت �کر کردن به خيلی بلند پروازيا نميمونه! انقدر آدم غرق زندگی عيالواری ميشه و انقدر با منزل (چند سال پيش واسه يه کن�رانس دانشجويی با قطار ر�ته بوديم مشهد. خيلی سرو صدا ميکرديم و کوپه بغلی واسه آروم کردن ما اومد گ�ت «لط�ن کمتر سرو صدا کنين! کوپه بغلی با منزل اومدن!» تا مدتی ما �قط داشتيم به اين ميخنديديم که يارو خونه شو از تهران زده رو کولش آورده!) درگير ميشه که مثه خيلی آدمای بدبخت هی راه ميره و بخاطر هيچی خدا رو شکر ميکنه (يکی هم نيست بگه واسه چی داری شکر ميکنی؟ واسه اين بدبختی که توش غوطه وری؟)!

نميدونم! شايدم همين کارو کردم!

(يه زن خوب واسه من سراغ داری؟ ترجيحن بيوه بالای ۳۰

از وبلاگ ال� . دانشجوی پزشکی (http://afooli.blogspot.com )يكي از همين روزها بود
پاييز بود
و هوا سرد
و برگها روي سرمان مي ريختند
گ�تم:
بگذار بر شانه هايم
همه خنده هايت
همه گريه هايت
و همه دلواپسي هايت را
تا ابد...
تا واپسين دم...
بگذار ابريشم گيسويت را
در خالي دو دستم
تا آخرين وداع...
...
خواندي:
"...ديگه اين قوزك پا، ياري ر�تن نداره"
گ�تم:
مترس و دل بسپار...
خواندي:
"ديگه دل با كسي نيست..."
گ�تم:
شايد اين آخرين دل سپردن باشد...
و پايدارترين آن...
خواندي:
"مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم
ديگه هيچكس دلمو نمي بره..."
گ�تم:
�ردا نيامده است...
�ردا روشن است و پر اميد...
خواندي:
"مگه �ردا چي ميشه؟تو ميدوني؟"
باز گ�تم:
�ردا نيامده است...
�ردا روشن است و پر اميد...
...
باز گ�تم و
باز خواندي...
باز گ�تم و
باز خواندي...
باز گ�تم و
باز خواندي...
...
اميدي به بازگشت نبود
...
ساز بدست گر�تم
و خواندم برايت:
"دل خسته از اين عالم و
جان خسته دلواپسي
يارا تو به دادم برس
از بي كسي و بي كسي..."
...
آسمان چشمانت ابري شد ...
خواندي:
"من نيازم تو رو هر روز ديدنه..."



0 Comments:

Post a Comment

<< Home